دلنوشته های روزانه و کتابی الهه فاخته

دلنوشته عاشقانه من به معجزه عاشقانه ایمان دارم شماره 40

دلنوشته عاشقانه شماره 40

 

دیشب وجودت پر از خواستن من بود، ایمان دارم دیشب قسمتی از حال بهشت بود

حال من خوب است، حال من با تو خوب است 

گرمای دستانت بر دستان من جوانه زد میدانم که بزرگ خواهد شد و آن هنگام که چون نهالی شود دستانم معجزه خواهد کرد از این تکرار!

زمزمه های عاشقانه تو مرا مدهوش کرد و مست .. غم چیست؟ درد چیست ؟ وای چقدر حالم خوب است

دستهایم را رها دوباره بگیر ، و مثل دیشب نگاهم کن... من می رقصم و می چرخم و در پیچ و تاب زلف سیاه خویش از دروازه ملکوت هم میگذرم 

 

عاشقانه های نگاهت ، تپش قلبی که بخاطر من تندتر می زند ، و دست های گرمِ مردانه ات ، روح مرا به رقص وامیدارد ..

رقصی با ملودی عاشقانه ای که از تو دیدم❤

و چون گل سرخی میشکفم❤

 

وقتی عاشق میشوی، جانشینی تو را در زمین باید تبریک گفت ❤

صدایم کن، وباز هم مرا بخواه تا تمام بهشت را به نامت بزنم 

آنچنان محو آرامش و شادی خواهی شد که تصورش راهم نکرده ای.

خدا هوای مرا دارد

خدای هوای قلب عاشق من را دارد

خدا صدای مرا میشنود

بهشت خدا را به نامت میزنم

دستهایم را بارها بگیر تا بذر معجزه جان بگیرد !

من به معجزه عشق ایمان دارم❤

یا حق

  • بهمن ۱۳۹۷
  • الهه فاخته

 

پ.ن: خدایا عاشقای واقعی رو به هم برسون ❤ الهی آمین ❤

  • نوشته: نوشته الهه فاخته
  • بازدید : 94بار
  • انتشار : یکشنبه 22 ارديبهشت 1398 - 22:49
 دلنوشته عبادتی برای خدا در قله کوه
 

دلنوشته عبادت برای خدا 

به قلم الهه فاخته

میان صخره ها نشسته بودم. چشمهایم را بستم و انگار به خواب فرو رفتم. چشمهایم را باز کردم.

سگی به رنگ سیاه از پشتم رد شد. آنی ترسیدم. خوابم پرید.

چندی بعد سگ دیگری آمد. اما دقیقا پشتم نشست.
گمان کردم از من ترسیده.
اشاره کردم وگفتم که برو دوستت رفت. با تو کاری ندارم.
چشمهایش ترسیده بود اما ازجایش تکان نمیخورد.
جورابهایم را پوشیدم. کفشهایم راهم. به راه افتادم.
سر گردنه کوه. دیدمش. مردی سنگی به سمتش پرتاب کرد. گمان کردم رفت.
اما...
دقایقی بعد آن را پشت خود دیدم!
به دوراهی رسیدم اما آن سگ باز هم پشت من بود!
چنانی که اگر می ایستادم، پوزه اش به پایم میخورد.
هربار که برمیگشتم ونگاهش میکردم همانجا می ایستاد. چشمهایش میترسید. سرش پایین بود اما قدمی به عقب نمیرفت.
گمان کردم پایم را میگیرد. برترسم غلبه کردم. نفس عمیقی کشیدم و به خدایم توکل کردم.
به زمین صاف که رسیدم، ایستادم. آن سگ دوان دوان رفت. نفس عمیقی کشیدم و مسیرش را رفتم. پشت پیچ، قله را دیدم.
یادم افتاد نیت کرده بودم به ایستگاه رسیدم چندرکعتی نماز بخوانم.
خدا آن سگ را برای یادآوری، دنبالم فرستاده بود.
سگی که میترسید اما یک قدم هم به عقب برنمیگشت!
ومن چقدر فراموشکارم که یادم میرود.
وچه مهربان خدایی دارم❤️

خدایا دوستت دارم. به اندازه تک تک ذرات آفرینشت شکر میگویم 🌹
یاحق

  • مرداد 1399
  • الهه آجرلو - فاخته
  • نوشته: نوشته الهه فاخته
  • بازدید : 2بار
  • انتشار : شنبه 18 مرداد 1399 - 22:6
دلنوشته ای برای خدا مرداد 99

دلنوشته ای برای خدا 

خدایا ... !

روی چمن های سبز این فصل نشسته ام و صدای نفسم را میشنوم 

آرام آرام .. موسیقی طبیعت , ریتم آرامش روح مرا تنظیم میکند 

صدای پرنده ای می آید , و من اکنون تپش قلبم را میشنوم 

خود را در حبابی از آرامش می یابم که غرق در نور شده ام 

میدانم این نور از آن توست که به سمت من آمده است ! 

به آسمان آبی پاک نگاه کنم یا دستم را روی قلبم بگذارم که اشاره ای به تو کند و بگویم دوستت دارم 

و من چقدر گاهی کم تو را دوست دارم 

این ریتم آرامش من است که گاهی بهم میریزد و اشک هم گاهی ناتوان از آرامش من !

تو را میخوانم و اینچنین آرام میگیرم 

بارالها ! 

از نور خود بر من ببخش ! 

آرامم کن

مهربانم 

پدرم باش , مادرم باش , رفیقم باش ! 

اگر فراموشت کردم مرا ببخش و تو مرا از یاد نبر ! تو فراموشم نکن ! تو نگاهم کن 

من از تو گنج قارون میخواهم 

ثروتی عطایم که اگر دزد هم بزند تمام نشود , راستش آرامشم که بهم میریزد , دیوانه میشوم ! 

پر از غم میشوم , درونم گل آلود میشود 

 

خداوندا در عرش کبریایی خویش , مرا بپذیر ! 

سعی کرده ام خوب باشم و بدی های دیگران و بد کردن های دیگران مرا بد نکند ! مرا ببخش بخاطر اشتباهم گرچه فرشتگان میگویند انسان جایز الخطاست اما من از روزی که رویت را از من برگردانی میترسم , اگر تمام مردمان دنیا رویشان را از من برگردانند خیالی نیست وقتی که تو را دارم , اما ... تحمل دلخوری تو را از خویش ندارم 

به هر اتفاقی که نگاه میکنم و فکر میکنم , میبینم هر کاری کنیم تو میتوانی سلامتمان بداری یا بمیرانی یا دنیایمان را نباتی کنی یا عضوی از بدنمان را بگیری و این همه بخواست توست ! این نشانه ها به من یادآوری میکنند که باز هم تسلیم تو باشم اما غفلت نکنم ! 

یاری ام ده باز هم باز هم , و قدرتم را باز گردان , بازوان بی نهایتت را برایم باز کن , که تنها تو اعتماد کامل من هستی ! 

 

دلنوشته ای برای خدا در ادامه مطلب

 

 

  • نوشته: نوشته الهه فاخته
  • بازدید : 13بار
  • انتشار : پنجشنبه 02 مرداد 1399 - 0:46
اگر مادر باشی میفهمی دلنوشته ای از ته قلبم

چندسالی هست که بعضیها دلم را میشکنند، آن هم بی رحمانه

میگویند تو مادر نیستی، نمیتوانی بفهمی!

میگویند تو مادر نیستی تا اضطراب و استرس مارا بفهمی

میگویند تو مادر نیستی تا ....


نمیدانم تصور آنها از مادر بودن چیست!؟ زاییدن است؟ خب گربه هم میزاید، سگ هم میزاید، موش هم میزاید. تمام پستانداران میزایند

تمام پستانداران به فرزند خود شیرمیدهند.


چندی پیش دیدم گربه ای، بچه اش را به دندان گرفته و به بیمارستان آورده. تا بلکه محبت بی دریغ انسان شامل حالش شود.

چندی پیش سگی را دیدم که بالای فرزند خود غمگین نشسته وناله میکند، انسانی برای کمک آمد اما قصد حمله داشت! او اعتماد مادر را جلب کرد و فرزند را با علم ومحبت بی دریغش درمان کرد.

ذات مادر محافظت است. این ذاتیست. این در ذات زن است

ومن یک زن هستم.

ذات انسان خوبیست! ومن یک انسان هستم.

آیا خدا به خودش فخر میورزد؟ ذات من و تو به خدا میرسد که اشرف مخلوقات شده ایم.


بقیه اگر مادر باشی میفهمی در ادامه مطلب ... 

  • نوشته: نوشته الهه فاخته
  • بازدید : 29بار
  • انتشار : جمعه 27 تير 1399 - 18:17
چگونه رابطمان را حفظ کنیم و آن را محکم تر کنیم ؟

چگونه رابطمان را حفظ کنیم و آن را محکم تر کنیم ؟

 

ما به هم محتاج هستیم! 

ما به مهربانی هم محتاج هستیم !

ما به حمایت همدیگر محتاج هستیم !

ما نیازمند هستیم , خدا که نیستیم .. پس این همه توقع از کجا می آید ؟ 


اگر میخواهی رابطه ای را حفظ کنی باید دو طرفه باشد . اگر خوبی میبینی خوبی کن , اگر کسی برایت کاری انجام میدهد تو هم برایش کاری انجام بده , نه برای اینکه منتی بر سرت نباشد بلکه برای ادامه یک رابطه 

تا اسم رابطه می آید یاد زوج می افتیم , یاد رابطه یک دختر با یک پسر می افتیم ! 

به پای رابطه پدر ها و مادرها به خودمان اسم عشق میگذاریم و کم پیش می آید محبتشان را جبران کنیم چون میدانیم هرچقدر بد باشیم و بدی کنیم , این رابطه تمام نمیشود .

وقتی کسی به خودمان یا فرزندمان خوبی میکند باید ما هم جبران کنیم و به او خوبی کنیم . 

اگر چیزی میخریم باید هزینه اش را پرداخت کنیم .

اگر میخواهیم رابطه ای ادامه داشته باشد باید به آن پاسخ دهیم یا پیش قدم شویم . 

نمیشود مدام توقع کنیم و انتظار داشته باشیم و خودمان کاری نکنیم . یا خودمان یک کار بکنیم و ده بار جبران بخواهیم !

هر چیزی سر جای خودش باشد ! 

اینگونه رابطه محکم ایجاد میشود و این رابطه عمر بالاتری خواهد داشت ! 

 

بقیه چگونه رابطمان را حفظ کنیم و آنرا محکم تر کنیم در ادامه مطلب 

 

 

 

  • نوشته: نوشته الهه فاخته
  • بازدید : 39بار
  • انتشار : سه شنبه 24 تير 1399 - 2:6

عشق چیست ؟ دلنوشته ای تقدیم به شما عزیزانم


روزی عشق در خانه قلبم را زد ! 

دیدم مظلوم است , تنهاست , کوچک است ! به خانه دلم راهش دادم . 

عشق همیشه در خانه من را میزد , شکلاتی میدادم و میرفت ! 

گاهی صدایش میکردم و با چشمهایش آرام میگرفتم !

اما اینبار در خانه قلبم را زد که همیشگی باشد .

میگفت : او خواسته , او گفته .. باید در خانه ات باشم !


سخت بود , روزهایی که بی قراری می کرد ! هر چه می دادم آرام نمیشد ! چیزی میخواست که از توانم خارج بود .

اما من صبوری کردم !

به حرمت مظلومیتش ! به حرمت تنهایی اش و فکر کردم این کار خداست , من آن روز در تنهایی خویش عشق واقعی خواستم چون محبت بی دریغ و عشق ورزیدن را مدام اشتباه می گرفتم ! و نتیجه کار دل شکسته ام میشد 

من آن روز از خدا خواستم فقط عشق باشد !

 

بقیه عشق چیست ؟ دلنوشته ای تقدیم به شما عزیزانم در ادامه مطلب 

 

  • نوشته: نوشته الهه فاخته
  • بازدید : 17بار
  • انتشار : جمعه 20 تير 1399 - 23:6
چرا باید ماسک بزنیم ؟

چرا باید ماسک بزنیم ؟

وقتی همه افراد ماسک بزنند، نرخ انتقال ویروس کرونا بین مردم در محیط‌های شلوغ تا ۹۸.۵ درصد کاهش می‌یابد.

 

آدمهای باهوش برایشان بسیار سخت است که راه منطقی را انتخاب کنند چون آنها آنقدر باهوش هستند که برای منطق بعضی چیزها , دلیلی بیاورند و آن را نقض کنند .

اصلا مشکل آدمهای باهوش همین است که از استارت فرار میکنند و نمیخواهند در چهارچوب منطق اسیر شوند . و این طبع انسان است , انسان عاشق آزادیست و به آن گرایش دارد !

حتی انسانی که پشت میله های یک زندان , اسیر شده باشد میتواند از طریق ذهن و فکر خود , چنان شعرها و جملاتی بنویسد که بتواند حتی دنیا را تکان دهد ! 

در واقع این ذهن انسان است که اسارت نمیپذیرد !

مشکل ما که در کشوری زندگی میکنیم که قوانین آن جهان سومیست اینست که نمیتوانیم منطق و هوش را در کنار هم به تعادل برسانیم . 

همین موضوع کرونا 

ویروسی چموش !

آدمهای باهوش , تمام راه های انتقال ویروس را میفهمند و سعی میکنند کاری کنند که به آن مبتلا نشوند اما از آنجاییکه انسان ذاتا موجودی فراموشکار آفریده شده است و همیشه هوشیار بودنش مطلق و صد در صدی نیست ! بالاخره یک روزی و یک جایی و یک لحظه ای غفلتی بوجود می آید و آن ویروس از غفلت انسان استفاده میکند چونی میخواهد به حیات خود در بدن انسان ادامه دهد !

این ویروس دارای هوش نیست ! فقط یک زندگی منطقی و اصولی دارد ! هویتی شبیه تمام ویروسها , با تفاوت هایی مختصر تا اسمش عوض شود ! 

 

بقیه مطلب چرا باید ماسک بزنیم در ادامه ... 


 

  • نوشته: نوشته الهه فاخته
  • بازدید : 34بار
  • انتشار : یکشنبه 15 تير 1399 - 17:43
جهان سوم چگونه جاییست مقاله

جهان سوم چگونه جاییست 

این مقاله به قلم الهه آجرلو - فاخته تقدیم به شما 

با تامل بخوانید عزیزانم 

 

جهان سوم ! جاییست که بیشتر مردمانش بسیار باهوش و احساساتی هستند. با هوش خود میتوانند انتخاب کنند اما با تحریک احساسات، بر احساسات مغلوب شده و براساس همین احساسات تصمیم میگیرند.

 جهان دوم ! جاییست که بیشتر در آن منطق وجود دارد. کار و تلاش و جنگ و ساختن بر اساس یک معادله. باید با قوانین پیشروی کنی تا زنده بمانی! هرچیزی را با معادله اش بساز و ادامه بده.

و اما...
 جهان اول :
جاییست که بیشتر مردمانش بر اساس منطق، معادله ها و قوانین میسازند و ادمهای منطقی را در راس آن قرار میدهند تا بر نظمش نظارت کند.
و آدمهای باهوش را در دل آن قرار میدهند تا باعث رشد آن جهان شوند.

و تمام این راهکارها را کسی مینویسد وکسی میسازد که بسیار باهوش باشد و همچنین میتواند در حین باهوش بودن، منطقی انتخاب کند.
یعنی راه هایش را بر اصول منطق انتخاب میکند و با هوش و احساسش آن را بزرگ میکند.
درجهان اول چیزی جز پیشرفت نخواهید یافت.

جهان سوم اگر فقط کتاب بخواند و منطق کتابخوانی و تحمل در خواندن جملات پی در پی و گاهی حفظ آن را یاد بگیرد میتواند به یک جهان اول تبدیل شود.


بقیه مقاله  جهان سوم چگونه جاییست در ادامه مطلب ... 

  • نوشته: نوشته الهه فاخته
  • بازدید : 65بار
  • انتشار : چهارشنبه 11 تير 1399 - 22:10
برای ریحانه عامری دختر جوانی که به قتل رسید

ریحانه عامری فقط یک دختر جوان بود که نیاز به حمایت داشت

 

پدر!!!

مقام محترمیست

.... باغبان خوبی باش!

نمیشود تا گلی پژمرده شد،

یا دچار آفت شد

از ریشه نابودش کنی

چون باغبانش هستی

باید راهش را پیدا کنی

چقدر وقت برای تربیت دخترت گذاشته ای

؟

چقدر با او رفیق بوده ای؟

درخانه تو آرامش داشته است؟

چقدر گذشت داشته ای دربرابر خطاهای کودکی وجوانیش؟

آیا تربیت کرده ای؟ عشق ورزیده ای؟ آیا خودت میتوانی کمی فکر کنی تا هدایتش کنی؟

اگر نمیتوانی، چندبار مشاوره از متخصص گرفته ای؟

سواد به تحصیلات دانشگاهی نیست

سواد دیگری داریم به نام سواد اجتماعی

چقدر سرکوب شده ای که سرکوب میکنی؟

 

عیب ازشماست که جاهلیت میکنید

دوباره پیامبر میخواهید؟

بخواب زده اید و بیدار نمیشوید

 

بقیه دلنوشته برای ریحانه عامری در ادامه مطلب ... 

 

  • نوشته: نوشته الهه فاخته
  • بازدید : 38بار
  • انتشار : پنجشنبه 29 خرداد 1399 - 16:42
خاطرات نوجوانی - سردرگمی و خودشناسی

خاطرات دوران نوجوانی 

دلنوشته ای بر گذشته نوجوانی خویش

من کیستم ؟!

الهه آجرلو - فاخته

اینبار میخواهم از خاطرات دوران نوجوانی ام بگویم 

دقیقا از مرز بین نونهالی و نوجوانی , سنی بین 13 تا 14 سال که میشود دوم و سوم راهنمایی ! البته زمان ما 

 

نمیدانم آغاز این ماجرا از کجا شروع شد ! شاید روزی یک معلم حرفی از خود شناسی زد و یا پیشنهاد کرد کتاب زیاد بخوانیم و این شد که من برای امتحان هم که شده به کتابخانه مدرسه رفتم و تمامی کتابهایش را خواندم ! 

یادم هست فقط قرآن و نهج البلاغه مانده بود . آن روز بخاطر دارم نهج البلاغه را خواستم , چند جمله ای از آن را خواندم و یکی از معلم ها , آمد و آن را با خود برد , یادم هست زیارت عاشورا را خواندم با معنی ! دیگر هیچ کتابی نمانده بود . 

همان سالها بود که یکی ازدوستانم که گمان کنم اسمش الهه نوری بود , به من پیشنهاد داد  کتابهای او را بخوانم ! 

یک روز به درب منزلشم رفتم , و او به من چند کتاب فلسفی و روانشناسی داد ! از اینکه این کار را کرده خوشحال بودم , و به شدت سپاسگزار .. اما او خوشحال بود حتی گفت مادرش با میل قلبی و با خوشحالی این کتابها را داده که به من بدهد ! شاید مادر او میدانسته که یک دوست کتاب خوان چقدر خوب است ! و من آن زمان نمیدانستم کتاب چقدر میتواند خوب باشد ! 

با آنکه حافظه ضعیفی دارم اما فقط میخواندم و میخواندم و میخواندم !

یادم هست با ذوق و شوق کتابها را به خانه بردم و خواندم , یکبار ! دوبار ! سه بار ! کتاب چند صد صفحه ای را ... و نمیفهمیدم .. جملات برایم سنگین بود .. به خودم گفتم قسمتی از جملات را که میفهمم را دوباره بخوانم و توقف کنم تا آن قسمت را متوجه شوم و آرام آرام پیش روم . چون رمان یا کتاب علمی نبود ! حتی زیارت عاشورا هم نبود که معنی اش مشخص باشد ! 

هربار که معانی جملات را میفهمیدم خوشحال تر میشدم . 

 

سن 13 تا 14 سالگی من سالی بود که من فکر میکردم دیگر بزرگ شده ام و آدم بزرگ هستم ! 

 

بقیه خاطرات نوجوانی من در ادامه مطلب 

 

  • نوشته: نوشته الهه فاخته
  • بازدید : 73بار
  • انتشار : سه شنبه 20 خرداد 1399 - 11:38
قضاوت نکنیم قضاوت بیجا یا قضاوت مردم !

قضاوت نکنیم قضاوت بیجا یا قضاوت مردم !

 

مادر دنیایی زندگی میکنیم که پر از ماجراها و اتفاقات تازه است . 

گاهی زندگی اطرافیانمان را مورد قضاوت قرار میدهیم , و گاهی هم که میخواهیم نظرمان را در این باره مطرح کنیم خودش نوعی قضاوت میشود 

و این قضاوت ها ایجاد دلخوری حتی دلشکستگی یا گاهی دخالت در رابطه یک خانواده میشود 

پس اشتباه کار کجاست ؟ 

اگر نظر ندهیم , یعنی فکر کمتر کنیم 

اگر فکر بیشتر کنیم پس در ذهنمان هم نظر میدهیم و اگر ادامه پیدا کند بالاخره یک جا سوتی میدهیم و آنچه درونمان هست را میگوییم 

 

شما تصور کنید یک قاضی را , وقتی مقابل مجرم قرار میگیرد اول تا آخر داستان را از زبان مجرم میشنود , بعد از زبان وکیل شاکی میشنود , یا قوانینی که باعث ایجاد جرم شده است . یک قاضی از اول تا آخر ماجرایی که شروع شده و تمام شده را میشنود و برااساس قوانین موجود بررسی میکند و حکمی را صادر میکند که هم عدالت را رعایت کند و هم انصاف را ! 

شاید آن قاضی هیچ گاه در زندگی خود اینگونه عمل نکند اما وقتی لباس قضاوت را میپوشد , تمام حواس خود را به قضاوتش میدهد و نهایت دقت خود را به خرج میدهد . اینکه او در زندگی عادی خود شاید آنگونه قضاوت نکند علت این است که در زندگی عادی ابتدای داستان مشخص است و انتها مشخص نیست اگر هم اتفاقی افتاده باشد , کسانیکه درگیر آن ماجرا هستند , دقیقا چیزی را نگفته یا تمایلی برای گفتنش ندارند . 

 

 .. بقیه در ادامه مطلب 

 

  • نوشته: نوشته الهه فاخته
  • بازدید : 95بار
  • انتشار : دوشنبه 19 خرداد 1399 - 17:16
مراقب رومینا هایمان باشیم ! پدر و مادر عزیز بخوان

مراقب رومینا هایمان باشیم ! پدر و مادر عزیز بخوان

 

دلنوشته ای که برای رومینا اشرافی دختر مظلوم 13- 14 ساله نوشتم  در ( پست شماره 413 )با استقبال خوبی روبه رو شده است در لینک تصمیم گرفتم در این متن کمی با شما عزیزانم گفتگو کنم !

سیزده چهارده سالگی یک دختر , سخت ترین بحران زندگی اش است ! بعضی ها آن را آرام میگذرانند و بعضی ها طوفانی ! 

این سن برای یک دختر با نوسانات بسیاری همراه است . 

در مقاله شماره 425   تحت عنوان خوشبختی با ذات زن و مرد ! و همچنین در مقاله شماره 410  ( با عنوان خوشبختی چیست و خوشبخت کیست ) به این نکته اشاره کرده بودم که زنان فطرتی آرام دارند و این یعنی یک زن اولین چیزی که به دنبالش می گردد و ذاتا میخواهد آن را داشته باشد آرامش است , زنی که بدون آرامش بخواهد به لذت برسد دچار بحرانهای روحی و بیماری های روحی و افسردگی میشود . این مثال را در اطرافیان خودتان می بینید .

 

بقیه را در ادامه مطلب بخوانید .. 

 

  • نوشته: نوشته الهه فاخته
  • بازدید : 60بار
  • انتشار : جمعه 09 خرداد 1399 - 19:6
برای رومینا اشرفی دختر زیبای ایران زمین

 

برای رومینا اشرفی دختر زیبای ایران زمین

 

 

او یک دختر است

با تمام نازها و مهرطلبی هایش

برایش پدر خوبی باش

او را غرق در محبت خود کن تا محبت را از غریبه ها طلب نکند.

 

مگر زیر هجده سال بدون اجازه پدر میتواند ازکشور خارج شود؟

مگر زیر هجده سال برای هرکاری رضایتنامه از ولی نمیخواهد؟

مگر مغز انسان در 22 سالگی کامل نمیشود آن هم قسمت منطقش؟!

پس چرا حرف ازدواج میشود عددها را جابه جا میکنید؟

 

مگر دخترها، وسیله اند که به اندازه نیاز مردان کم یا زیاد شود سن ازدواجشان؟! افسوس بر پدر ومادری که بخواهد برای پسرش دختر زیر هجده سال بگیرد یا بخواهد دختر زیرهجده سال خود را شوهر دهد که ازبار مسوولیتش شانه خالی کند واسمش را بگذارد رسم!

 

 

بقیه متن رومینا اشرفی دختر زیبا را در ادامه مطلب بخوانید 

  • نوشته: نوشته الهه فاخته
  • بازدید : 142بار
  • انتشار : پنجشنبه 08 خرداد 1399 - 13:35
عشق چیست عاشق کیست

عشق چیست و عاشق کیست 

 

سلام 

اینبار میخواهم از عشق بگویم !

عشق شاید همان میوه نایاب و لذیذی باشد که اگر قسمت کسی شود , بالاترین لذت دنیا را خواهد چشید !


در مقاله کوتاهی نوشته بودم خوشبختی همان لذت با آرامش است ! من فکر میکنم عشق تکرار لذت با آرامش است , یک خوشبختی پر تکرار ! با این تفاوت که در عشق به خدا هم وصل میشوی , عشق سه راس دارد . من , تو و خدا !


در این دنیای فانی هیچ چیزی مطلق و صد درصدی نیست ! اما عشق میتواند همان خوشبختی پر تکرار باشد ! 

 

گاهی فکر میکنم این ما هستیم که میتوانیم انتخاب کنیم به کسی یا چیزی عشق بورزیم , آن چیز میتواند یک گل باشد یا حتی یک عروسک ! به هرچه عشق دهی جان میگیرد , جانی از تو میگیرد ! شاید همین باشد که دلبستگی پیش می آید ! 

جایی خواندم وابستگی به یک فرد از آنجا می آید که میدانیم برایمان مفید است , بودنش و کارهایش یا جایگاهش ! و احساس میکنیم بدون او نمی توانیم و همیشه به او تکیه میکنیم !

و دلبستگی یعنی بدون آنکه در نظر بگیریم آن شخص یا آن چیز برایمان مفید هست یا نه میخواهیمش ! بدون هیچ دلیلی ! فقط میخواهیم که باشد , فقط میخواهیم که کنارش باشیم ! آدمهایی که باعث دلبستگی بقیه میشوند شاید روحی مالامال از عشق دارند !

و آنها انتخاب نمیکنند وابسته شوند یا دلبسته ! این درجه عشق ورزی ماست ! کسانی که میدانند چیزی برای وابستگی ندارند سعی میکنند با محبت و عشق , کسی را دلبسته خود کنند ! 

چرا که درغیر اینصورت باید او بامعرفت باشد تا کنار کسی بماند که نه عشق واقعی دارد و نه قوی تر یا مفید تر از ما هست !

 

بقیه عشق چیست و عاشق کیست در ادامه مطلب

 

  • نوشته: نوشته الهه فاخته
  • بازدید : 38بار
  • انتشار : سه شنبه 06 خرداد 1399 - 15:58
فقر چیست دلنوشته ای که باید خوانده شود

فقر مزه ایست که تا طعم آن را نچشید، درکش نمیکنید!

نه تلخ و نه ملس، نه شور نمیدانم شاید بی مزه است تا زمانیکه بخواهی زندگی کنی نه زنده بمانی!

میگوید : فلانی اگر ندارد چرا ماهی یکبار برای کل خانواده اش بستنی سنتی با فالوده میگیرد! کسی که ندارد نمیخرد. نمیخورد!

کسی که ندارد، شاید یک روز درمیان غذا بخورد، شاید تمام مسیر ها را پیاده گز کند اما ماهی یکبار برای خانواده اش بستنی سنتی با فالوده بخرد میدانی چرا؟

چون او میداند خوشبختی آرامش همراه با لذت است. حتی ماهی یکبار

نمیشود چون فقیر است از او بخواهی فقط برای زنده ماندنش تلاش کند!

این ته بی انصافیست

این نگرش نوعی ظلم است

آدمها در هرشرایط و مکانی که باشند میتوانند طعم خوشبختی را بچشند وبرایش تلاش کنند چون امید زندگی رسیدن به همین خوشبختی هاست تا تکرار شود!

 

بقیه فقر چیست در ادامه مطلب ...

  • نوشته: نوشته الهه فاخته
  • بازدید : 24بار
  • انتشار : دوشنبه 05 خرداد 1399 - 1:3
ملکه بودن عادت هر روز من است خودت باش

ملکه بودن عادت هر روزه من است

صبح ها که از خواب برمیخیزم کافیست آسمان آبی باشد تا ناز نگاهم تراوش کند به #چشمان #پنجره

فقط کافیست قاصدکی ناگهانی و بازیگوش به روی فرش بغلتد و بغض دلتنگی ام فروکش شود و یک لبخند از ته دل، آرامم کند

 

آری ملکه بودن عادت من است

خودت باش!


 

 

  • نوشته: نوشته الهه فاخته
  • بازدید : 40بار
  • انتشار : سه شنبه 30 ارديبهشت 1399 - 0:24
دلنوشته بانو جان بانوی زیبای من

دلنوشته بانو جان 

بانوی زیبای من 

 

بانو ای بانوی مهربان

بایست !

اکنون وقت یک لیوان چای است روی صندلی رو به پنجره ای که از آن آسمان کاملا پیداست

برای ادامه زندگیت اول آرامش میخواهی


گاهی دست نگهدار، برای خودت یک لیوان چای بریز و کنار چیزی که دوستش داری بنوش!

دقایقی را سکوت کن و به صدای قلبت و صدای نفست گوش بده!


آرامش شیره جان یک زن است

اجازه نده کسی یا اتفاقی آرامش تورا بهم بریزد ❤️

 

بقیه دلنوشته بانو جان در ادامه مطلب 

  • نوشته: نوشته الهه فاخته
  • بازدید : 40بار
  • انتشار : چهارشنبه 24 ارديبهشت 1399 - 0:4
زلزله 1399 در روزهای کرونایی به قلم الهه فاخته

ترس یعنی همان قسمت خالی روحمان از خداوند !

خدایا , خدای مهربانم خودم , عزیزانم و تمامی مردم کشورم و مردم سرزمینم را به پناه مطمئن تو میسپارم !

گناهانمان را ببخش و بدی را از درونمان بیرون کن !

میدانم همه چیز با تو حل میشود, تنهایمان نگذار !

یا حق

 

چند روز پیش در سالنامه خود جمله ای را دیدم ,  شکستنی بیصدای درد دار! که درون یک قلب نوشته شده بود . من همان روز بالای صفحه نوشتم خدایا قلبم را نشکن , الهی آمین!

من نشانه ها را میبینم , یعنی اگر نشانه ها را ببینی میتوانی سختی های زندگی را به آسانی بگذرانی , اما انسان است و غفلتش !

امشب که زلزله آمد و من باز هم تکان خوردن لامپ را ندیدم فقط حس کردم نیرویی گلدان اسپاتی فلوم را تکان میدهد , ناخواسته پریدم و سمت اتاق گلهایم رفتم و تکان خوردن گلدانم را دیدم , زلزله 5 ریشتری فقط یک گلدان مرا لرزانده بود ! و من با صدای بلند فریاد زدم : یا ابوالفضل !

 

یک روز , یکی از هم باشگاهی هایم که بازوی یا ابوالفضل را بسته بود , همراهم شد . به او گفتم چقدر اعتقاد داری ! در نگاهش چیزی بود , به من نگاه کرد و گفت میخواهی تو را هم به او بسپارم ! خندیدم گفتم تا خدا هست او را چه ! گفت : از بنده های خوب خدا که نمیشود گذشت , چشمهایش را بست و زیر لب زمزمه ای کرد و گفت از این به بعد ابوالفضل با تو خواهد بود . 

من هیچ گاه صدایش نکردم چون ورد زبانم ذکرو یا الله است اما یک شب اتفاقی افتاد و من به این باور رسیدم ! شاید روزی خوابم را در این سایت قرار دهم !

این شد که من هرگاه خواستم خطری از سرم بگذرد یا اتفاق بدی تمام شود ناخواسته می گویم یا ابوالفضل 

و سپس پشتش میگویم یا صاحب الزمان و آرام میگیرم انگار صاحب الزمان مرا آرام میکند !

هر گاه قدرت بخواهم که زور و بازو بخواهد میگویم یا علی !

اگر دلم بشکند به امام رضا میسپارم !

هر چه بخواهم از خدا میخواهم ! 

این ایمان من است 

با دستهای لاک زده نماز میخوانم و میدانم خدا میپذیرد چرا که خدا لاک های مرا نه بلکه درون مرا میپذیرد !

 

و امروز اشک ریختم که چرا یک آن ترسیدم , از اینکه آرامش برود , از اینکه عزیزانم ... و از اینکه گلدانم بشکنند و گلهایم زخمی شوند ! 

و بعد ترسیدم از ترسی که به من دوباره هجوم آورد ! اندازه این ترس نشان میدهد چقدر خدا را درون خودم راه داده ام . 

من در گذشته هرگز نمیترسیدم 

این شکستن ها , این سختی ها , این بلاها نباید مرا از خدا خالی کند حتی به اندازه ذره ای کوچک !

و امشب پای سجاده نشستم و توبه کردم , از اینکه شاید من گناه کرده ام و کسی به گناه من نرنجد! 

من دلم میخواهد همانطور که برای دیدن عزیزانم , عطر میزنم , موهایم را مرتب میکنم , لباس خوب میپوشم , روزیکه سمت خداوند رفتم از هر جهت پاک و بی نظیر باشم و میدانم گناه , مرا آلوده میکند 

نمیخواهم حتی ذره ای از روحم سیاه باشد !  

الله پاک و مهربانم به تو توکل میکنم 

الله مهربانم از تو ممنونم , تو را به اندازه تک تک ذرات آفرینشت شکر میگویم 

اگر گناهی کرده ام من را ببخش , من را ببر 

نگذار بدی , درونم شود , کثیفم کند و یادم برود چه کسی بوده ام ! 

هر چه دارم از تو دارم , با تلاش خود و تحمل سختی ها و صبر کردن هایم دارم , آری با تو بالاترین مقام را خواهم داشت 

تنهایم نگذار من نیازمند را 

در این دنیا فقط تو تمام ناشدنی هستی و من با خیال راحت تو را میخوانم 

میدانم امتحاناتم را پس داده ام 

نه به خنده جهل کسی دلخور میشوم 

نه با آفرین بنده ای دلشاد 

فقط تو هستی که با فرشتگان مهربانت , امانم میدهی و پناهم میشوی و میخواهم فقط تو را داشته باشم 

 

کسی میگفت اینقدر وابسته بودن به خدا خوب نیست ! من هنوز هم نمیفهمم چرا خوب نباشد ! اتفاقا این زرنگی من است , من با تو پادشاهی میکنم 

مهربانم مرا ببخش و من و این دیار و مردمانش را از بدی و بدبختی محفوظ بدار و حاکمان منصف و خداترس را بر ما حاکم کن ! لبخند را از لبهایمان نگیر و آرامشمان را حفظ کن .

 

مادر امشب میگفت  : فرشته های خدا در خانه تو مراقب تو هستند که نمیفهمی چیزی تکان میخورد , دل شکسته ام را میشناسی , من تو را بخاطر چیزی که نمیتوانم به زبان بیاورم و تو خود آگاهی سپاس و شکر میگویم ! 

خدای مهربانم تو رفیق سی و اند ساله من هستی ♥

  • اردیبهشت 1399
  • همان دم که زلزله آمد 
  • در یکی از روزهای کرونایی 
  • الهه آجرلو - فاخته

 

  • نوشته: نوشته الهه فاخته
  • بازدید : 15بار
  • انتشار : جمعه 19 ارديبهشت 1399 - 2:53
چگونه زن و مرد مکمل هم هستند و میشود به خوشبختی رسید

چگونه زن و مرد مکمل هم هستند 

 

خوشبختی یعنی آرامش و لذت و تمام 

و اینکه خدا انسان را جفت آفریده است و انسان را در سختی قرار داده است تا با همراهی جفت خود , سختی ها بر او آسان شود یا تحملشان بیشتر شود چیزی غیر قابل انکار است 

جفت را در طبیعت قرار داده تا گاهی که یادمان میرود بدانیم سختی ها نباید ما را از هم جدا کند و به بهانه رنج , از جفت خود دور شویم !

 

چه میشود که این تعادل بهم میریزد ؟

 

بقیه متن چگونه زن و مرد مکمل هم هستند را در ادامه بخوانید عزیزانم

  • نوشته: نوشته الهه فاخته
  • بازدید : 25بار
  • انتشار : چهارشنبه 17 ارديبهشت 1399 - 2:18
گاهی برای لذت بردن از آرامش خود بایست !

گاهی برای لذت بردن از آرامش خود بایست !

 

تیک تیک تیک ، این ساعت تیک و تاکش را برای چه کسی به رخ میکشد ؟ می گوید که من رفتم ، من رفتم ، من رفتم

من می گویم ماندم صبر کن نرو و باز می رود . انگار که به این تنهایی عادت کرده ام . انگار اسیر زمان شده ام . که کسی باور نمی کند وقتی می گویم دوستت دارم . انگار تا به حال نفرت را ندیده است که دوست داشتن را بفهمد !

یک صبح از خواب بیدار شدم و دیدم ساعت هیاهویش فرو کش کرده است . آفتاب چشمانم را بوسید و من لبخند زدم . پتو را کنار کشیدم و مقابل آینه رفتم . صدای تیک و تاک ساعت نمی آمد و من همان دختر دیروز بودم حتی دختر چند سال پیش .

به ساعت نگاه کردم آه . حتی ساعت هم با آن همه دک و پزش خوابیده است .

ساعتی که دیروز رفتنش را به رخم میکشید و جا ماندن من را فریاد می زد امروز روی 10 دقیقه مانده به 10 خوابیده است . و صبح نیست ظهر است .

من هم رفتم زیر پتوی گرم کنار بخاری ، اولین سالیست که در سرمای زندگی ام بخاری دارم . اگر ساعت با آن همه قیل و قالش امروز بدون دادن پیامی ناگهان خوابید

چرا من نخوابم ؟ بگذار بخوابم و زمان بگذرد شاید این پیر صد ساله آرام بگیرد . بگذار عقربه ثانیه شمار درجا بزند و به خیال خودش باز به ماندن من بخندد و من بدون صدای تیک و تاک آرام در رویای زیبایم فرو روم . دیگر ساعت هم اجازه گرفتن رویاهای شیرینم را نخواهد داشت .

یا حق

به قلم الهه فاخته

  • نوشته: نوشته الهه فاخته
  • بازدید : 13بار
  • انتشار : سه شنبه 16 ارديبهشت 1399 - 0:17