تمامی دلنوشته های روزانه الهه فاخته

زلزله 1399 در روزهای کرونایی به قلم الهه فاخته

ترس یعنی همان قسمت خالی روحمان از خداوند !

خدایا , خدای مهربانم خودم , عزیزانم و تمامی مردم کشورم و مردم سرزمینم را به پناه مطمئن تو میسپارم !

گناهانمان را ببخش و بدی را از درونمان بیرون کن !

میدانم همه چیز با تو حل میشود, تنهایمان نگذار !

یا حق

 

چند روز پیش در سالنامه خود جمله ای را دیدم ,  شکستنی بیصدای درد دار! که درون یک قلب نوشته شده بود . من همان روز بالای صفحه نوشتم خدایا قلبم را نشکن , الهی آمین!

من نشانه ها را میبینم , یعنی اگر نشانه ها را ببینی میتوانی سختی های زندگی را به آسانی بگذرانی , اما انسان است و غفلتش !

امشب که زلزله آمد و من باز هم تکان خوردن لامپ را ندیدم فقط حس کردم نیرویی گلدان اسپاتی فلوم را تکان میدهد , ناخواسته پریدم و سمت اتاق گلهایم رفتم و تکان خوردن گلدانم را دیدم , زلزله 5 ریشتری فقط یک گلدان مرا لرزانده بود ! و من با صدای بلند فریاد زدم : یا ابوالفضل !

 

یک روز , یکی از هم باشگاهی هایم که بازوی یا ابوالفضل را بسته بود , همراهم شد . به او گفتم چقدر اعتقاد داری ! در نگاهش چیزی بود , به من نگاه کرد و گفت میخواهی تو را هم به او بسپارم ! خندیدم گفتم تا خدا هست او را چه ! گفت : از بنده های خوب خدا که نمیشود گذشت , چشمهایش را بست و زیر لب زمزمه ای کرد و گفت از این به بعد ابوالفضل با تو خواهد بود . 

من هیچ گاه صدایش نکردم چون ورد زبانم ذکرو یا الله است اما یک شب اتفاقی افتاد و من به این باور رسیدم ! شاید روزی خوابم را در این سایت قرار دهم !

این شد که من هرگاه خواستم خطری از سرم بگذرد یا اتفاق بدی تمام شود ناخواسته می گویم یا ابوالفضل 

و سپس پشتش میگویم یا صاحب الزمان و آرام میگیرم انگار صاحب الزمان مرا آرام میکند !

هر گاه قدرت بخواهم که زور و بازو بخواهد میگویم یا علی !

اگر دلم بشکند به امام رضا میسپارم !

هر چه بخواهم از خدا میخواهم ! 

این ایمان من است 

با دستهای لاک زده نماز میخوانم و میدانم خدا میپذیرد چرا که خدا لاک های مرا نه بلکه درون مرا میپذیرد !

 

و امروز اشک ریختم که چرا یک آن ترسیدم , از اینکه آرامش برود , از اینکه عزیزانم ... و از اینکه گلدانم بشکنند و گلهایم زخمی شوند ! 

و بعد ترسیدم از ترسی که به من دوباره هجوم آورد ! اندازه این ترس نشان میدهد چقدر خدا را درون خودم راه داده ام . 

من در گذشته هرگز نمیترسیدم 

این شکستن ها , این سختی ها , این بلاها نباید مرا از خدا خالی کند حتی به اندازه ذره ای کوچک !

و امشب پای سجاده نشستم و توبه کردم , از اینکه شاید من گناه کرده ام و کسی به گناه من نرنجد! 

من دلم میخواهد همانطور که برای دیدن عزیزانم , عطر میزنم , موهایم را مرتب میکنم , لباس خوب میپوشم , روزیکه سمت خداوند رفتم از هر جهت پاک و بی نظیر باشم و میدانم گناه , مرا آلوده میکند 

نمیخواهم حتی ذره ای از روحم سیاه باشد !  

الله پاک و مهربانم به تو توکل میکنم 

الله مهربانم از تو ممنونم , تو را به اندازه تک تک ذرات آفرینشت شکر میگویم 

اگر گناهی کرده ام من را ببخش , من را ببر 

نگذار بدی , درونم شود , کثیفم کند و یادم برود چه کسی بوده ام ! 

هر چه دارم از تو دارم , با تلاش خود و تحمل سختی ها و صبر کردن هایم دارم , آری با تو بالاترین مقام را خواهم داشت 

تنهایم نگذار من نیازمند را 

در این دنیا فقط تو تمام ناشدنی هستی و من با خیال راحت تو را میخوانم 

میدانم امتحاناتم را پس داده ام 

نه به خنده جهل کسی دلخور میشوم 

نه با آفرین بنده ای دلشاد 

فقط تو هستی که با فرشتگان مهربانت , امانم میدهی و پناهم میشوی و میخواهم فقط تو را داشته باشم 

 

کسی میگفت اینقدر وابسته بودن به خدا خوب نیست ! من هنوز هم نمیفهمم چرا خوب نباشد ! اتفاقا این زرنگی من است , من با تو پادشاهی میکنم 

مهربانم مرا ببخش و من و این دیار و مردمانش را از بدی و بدبختی محفوظ بدار و حاکمان منصف و خداترس را بر ما حاکم کن ! لبخند را از لبهایمان نگیر و آرامشمان را حفظ کن .

 

مادر امشب میگفت  : فرشته های خدا در خانه تو مراقب تو هستند که نمیفهمی چیزی تکان میخورد , دل شکسته ام را میشناسی , من تو را بخاطر چیزی که نمیتوانم به زبان بیاورم و تو خود آگاهی سپاس و شکر میگویم ! 

خدای مهربانم تو رفیق سی و اند ساله من هستی ♥

  • اردیبهشت 1399
  • همان دم که زلزله آمد 
  • در یکی از روزهای کرونایی 
  • الهه آجرلو - فاخته

 

  • نوشته: نوشته الهه فاخته
  • بازدید : 20بار
  • انتشار : جمعه 19 ارديبهشت 1399 - 2:53
روز معلم مبارک ! معلم عزیز

معلم کسی ست که می تواند راه را به شما نشان دهد 

شاید ما فقط یادمان باشد که چه کسی الفبا یادمان داد

اما معلم یاد میدهد چگونه معادلات زندگی را حل کنیم همانطور که بارها توانستیم در دفتر ریاضی حل کنیم 

معلم به ما یاد می دهد  که برای حواس جمع بودن می توانیم حفظ کنیم و برای درک مسائل باید مسئله حل کنیم تا مغزمان بزرگ شود بخاطر حل کردن و پیدا کردن راه های دیگر.

معلم راه را نشان می دهد این ما هستیم که باید انتخاب کنیم و هیچ اجباری در انتخاب نداریم 

اما من چیز دیگری از معلم می دانم 

 

بقیه متن روز معلم مبارک در ادامه مطلب

 

  • نوشته: نوشته الهه فاخته
  • بازدید : 85بار
  • انتشار : پنجشنبه 11 ارديبهشت 1399 - 16:2
خلوت کردن با خود از آنجایی آغاز شد که

 

خلوت کردن با خود و خدای خود

به قلم الهه فاخته

خاطراتی بر دوران نوجوانی

 

شاید تابحال به این موضوع فکر نکرده باشید چگونه شد که بار اول معنی خلوت کردن را فهمیده باشید !

این موضوع , یعنی خلوت کردن با خود را کسانی ميفهمند که بسیار ذهن آشفته یا شلوغی دارند و هیچ کجایی برایشان نیست تا به آرامش برسند ! 

اما باگذشت زمان و بزرگتر شدن , این موضوع قابل حل ميشود . بالاخره جایی یا کاری یا چیزی یا کسی می شود خلوت ما ,که به ما آرامش و انرژی می دهد !

 

 

جایيکه کسی قضاوتمان نمی کند , در دنیای خودمان هستیم و هر چه ميخواهیم مي بینیم و هر جور بخواهیم رفتار مي کنیم , کسی مارا نمی‌بیند تا بخواهد قضاوت کند , جایی جز لاک خود!

 

 

بقیه خلوت کردن با خود را در ادامه مطلب بخوانید 

  • نوشته: نوشته الهه فاخته
  • بازدید : 27بار
  • انتشار : یکشنبه 24 فروردين 1399 - 18:55
دلنوشته کرونایی از روزهای کرونایی من - هوای سرد 5

دلنوشته کرونایی من 

اینبار هوای سرد و بارندگیهایش

به قلم الهه فاخته

 

امروز هم روز دیگری از روزهای کروناییست و من همچنان در قرنطینه به سر می برم !

صبح از خواب برخواستم و سرما آنچنان در من رسوخ کرد که نتوانستم از زیر پتو بیرون بیایم , نوک بینی ام بشدت سرد شده بود و فکر می کردم برف آمده است . بالاخره بعد از دوساعت کلنجار برخاستم و دیدم هوا سرد نشده ,  از سایت هواشناسی نگاه کردم دیدم تا دو هفته بارش و رعد و برق و دما تا 7 درجه سانتیگراد . تصمیم گرفتم مجدد بخاری نصب کنم !

 

و الان متوجه شدم سرمای بی سابقه ای در فصل بهار آن هم در ماه شکفتن گلها رخ خواهد داد !

 

  • بقیه دلنوشته کرونایی من در ادامه مطلب
  • نوشته: نوشته الهه فاخته
  • بازدید : 46بار
  • انتشار : جمعه 22 فروردين 1399 - 14:59
دلنوشته کرونایی از روزهای کرونایی من 4

دلنوشته کرونایی شماره 4

نویسنده الهه فاخته

 

امروز 21 فروردین ماه است اما در تهران برف میبارد .

البته اینجایی که من هستم دقیقا وسط شهر تهران است و فقط باران می بارد شاید هم دانه های برف بسیار ریز باشند من هنوز دستم را از پنجره بیرون نبرده ام . 

فقط کمی پنجره را باز کرده ام . تا باد مهربانیش را به گلهایم تمام کند . 


باد که بی حوصله باشد , به هر چه که سر راهش بیاید سیلی می زند اما بسیار مهربان است حالش که خوب باشد همه را می بوسد و نوازش می کند . و الان بهار است فصلیست که حال باد خوب است!

و امروز از همان بهارهاییست که مدام ميبارد و رنگ خود را , بوی خود را از بین درزهای پنجره به داخل خانه ها می‌پراکاند 

نمی دانم خوشحال باشم یا ناراحت !

خوشحال از اینکه امسال با کلی نعمت و مهربانی خداوند شروع شده است 

و ناراحتی از اینکه برف برای زمستان است و تا زمانیکه هوا سرد باشد این ویروس کرونای راحت طلب از دیار من نميرود !

 

 

بقیه دلنوشته کرونایی از دلنوشته های روزانه من در ادامه مطلب

  • نوشته: نوشته الهه فاخته
  • بازدید : 45بار
  • انتشار : پنجشنبه 21 فروردين 1399 - 19:12
روزهای کرونایی دلنوشته های روزانه من 3 علت

دلنوشته در روزهای کرونا ویروس

نویسنده الهه فاخته 

چهارشنبه 06/0/1399

 

ورونیکا.. تصمیم میگیرد....

این روزها شبیه تصمیم ورونیکا شده است!

او تصمیم میگیرد بمیرد به این دلیل که هرکاری میخواسته انجام داده و دیگر کاری برای انجام دادن ندارد!

یعنی... امید.. ندارد

امید، مثل نوری درتاریکی دل را میلرزاند و با یک شاید شروع میشود.. شاید برسم.. شاید فرق کند.. شاید تمام شود!


این ویروس انگار قصد رفتن ندارد مردم برایش میزبان خوبی شده اند. آن را در سینی گذاشته و به زور به کام ات میدهند!


ورونیکا میترسید خودکشی کند چون نگران بود مادر و پدرش بعد از مرگ او نتوانند تحمل کند.

او مدام دنبال یک دلیل برای مرگ خویش می گشت! مثلا یک سوال بی ارزش که پاسخش ذاتا مهم نیست!

 

واین روزها عجیب شبیه ورونیکا شده ایم. 

این ویروس لعنتی نمیخواهد برود و برای از دست دادن عزیزانمان میترسیم آنقدر میترسیم که میخواهیم بمیریم تا مرگشان را نبینیم، از طرفی از اینکه بعد مرگمان آنها بدون ما چه کنند هم خودش غم بزرگیست! 

اما... این ترس ازکجا می آید وقتی خدا بالاتر است؟ 

وآنهایی که مراعات نمیکنند ذاتا چه موجوداتی هستند؟ 

 

بقیه دلنوشته های کرونایی من در ادامه مطلب قرار گرفت 

  • نوشته: نوشته الهه فاخته
  • بازدید : 56بار
  • انتشار : چهارشنبه 06 فروردين 1399 - 17:2
روزهای کرونایی دلنوشته های روزانه من 2 باران

باران می بارد , بی وقفه , آرامِ آرام !

تمام شهر را ملودی انگشتان باران روی زمین و برگهای درختان پر کرده است , انگار همه جا پر از آرامش شده است !

اشک در چشمانم حلقه زده است , چه مهربان خدایی که بهار را به پشت پنجره های تک تکمان آورده است . او را سپاس و صدهزاران بار سپاس !

 

صبح صدای لاالاه الا الله برخواست , و دیروز هم , در کوچه پیرمردی از دنیا کوچ کرد , همان پیر مردی که آخر عمری از دوربین هایش رفت و آمد اهالی کوچه را چک می کرد و به آنها تهمت می زد!

انگار هیچ گاه نخواهد مرد , و من امروز با صدای نوحه از خواب برخواستم , حسین را صدا می زد ! دیگر نفهمیدم با صدای صلوات دوباره سکوت شد و من دوباره خوابیدم .

صدای گریه زنی را شنیدم , چادرش را به نیمه صورتش گرفته و آرام آرام گریه می کرد مثل یک گنجشک کوچک که از زیر باران مانده است , آن پیرمرد شاید برای اهالی کوچه خوب نبود , و خیلی ها می گفتند آدم خوبی نیست , اما آن زن ... آن زن با رفتنش آرام آرام گریه می کرد و اشکهایش را پاک می کرد , شاید ... سایه بانش بوده ؟ هر چند شکسته وبد , شاید با او خوب بوده , قضاوتش نمی کنم .. او با تمام رفتارهای غیر قابل تحملش رفت , به یکباره رفت و مرگ دقیقا زمانی به سراغ آدم می آید که فکرش را هم نمی کند !

 

هر صبح به این امید از خواب بیدار می شوم که تعداد بیماران کمتر می شود اما می بینم تمام نمی شود , و این سفرها این کم تحمل بودن ها !

 

... ادامه دلنوشته روزهای کرونایی  ... 

  • نوشته: نوشته الهه فاخته
  • بازدید : 19بار
  • انتشار : دوشنبه 04 فروردين 1399 - 0:48
دلنوشته عید 1399 الهه آجرلو
دوی ماراتون امسال را درحالی به پایان میبرم که درمنزل نشسته ام و آرامش و انرژی از دست رفته ام را مجدد به دست آوردم.

امسال شلوغ ترین سال زندگی ام بود.

ماه رمضان. خرداد،کلاسهای جدید و مبتدیان زیاد، مدیرانِ 😔، حسادت ودردسرهای برخی همکاران، بعضی اولیای پرتوقع، دلشکستن شاگردان بی لیاقت و.. ازطرفی هم چندین دوره مسابقه، لیگ، ارتقا کمربند و ثبت سایت، دوره های فدراسیون، حقوق کم و هزینه های بالا و... درگیر آخرین آمادگی دخترانم بود که حس کردم دیگر توان ندارم.

امسال چهاربار برای من تولد گرفته شد و یک سوم انرژیم برگشت
امسال خدا مرا به کوه دعوت کرد و اینبار برای خلوت رفتم و نهایت زیبایی ومهمان نوازی خداوند را دیدم. کمی بهتر شدم اما حس کردم دوسه ماه استراحت نیاز دارم. به دوراز هیاهو.
واین ویروس آمدنش خوب بود یابد من را به زور خانه نشین کرد و من متوجه شدم چقدر ازخودم غافل بودم.

امسال مرا به اندازه ده سال هم پیر کرد و هم پرتجربه.
این میان چندمادر وپدر شاگردانم بودند ک به من قوت قلب دادند و خواهرانه وبرادرانه کنارم بودند وبه من آرامش دادند.❤️❤️ الان دغدغه ام بیشتر از کلاسهای پانزده سال قبلم است چون شاگردانم تک فرزند و لوس هستند وبیشتر اولیا دهه شصتی هستند ومیخواهند به چیزهایی ک نرسیدند فرزندشان برسد. کلی توقع و غر.. غر.. غر

اکنون مسیری را که امسال گذرانده ام را فقط نگاه میکنم وفقط خدارا شکر میکنم که چه توان و چه عشقی به من داده است تا بتوانم این مسیر صعب العبور را سلامت طی کنم.
اکنون متوجه شدم چقدر امسال از خودم غافل بودم.

امسال که گذشت فهمیدم تمام زندگیم را برای شاگرد. اولیا وباشگاه گذاشته ام و برای زندگی خودم و خانواده ام زیاد وقت نگذاشته ام.
به خدا ایمان دارم ومیدانم دوستم دارد.
سال جدید را درحالی شروع میکنم که دشمنان، بدگویان، بدخواهان و حاسدانم را به او واگذار کرده و دوستان، خوبان وعزیزان راهم به او میسپارم.
به عادت همیشه بسم الله می گویم ودعا میکنم یارم باشد، پادشاهم باشد، قدرتم باشد ودوستم داشته باشد. انرژی های بد وآدم های بد را بیصدا از من دور کند. ویاری ام دهد بهترین باشم❤️

شاگردان خوبم را حفظ کند، شاگردان و... بد را از من دور کند.
قلبا آرزو میکنم خداوند شاگردان با معرفت و شایسته ام را یاری کند همانطور که مرا یاری میکند حتی بعد از تمام شدن عمرم.

تنتان سلامت
عیدتان مبارک🌹

یاحق
بهار 139‪9
الهه آجورلو
مربی و داور رسمی فدراسیون تکواندو 
مربی و داور رسمی فدراسیون ورزشهای رزمی

  • نوشته: نوشته الهه فاخته
  • بازدید : 52بار
  • انتشار : پنجشنبه 29 اسفند 1398 - 2:56
روزهای کرونایی دلنوشته های روزانه من 1

فضای شهر را سکوت پر کرده است , هر کسی که می خندد و به خیابان می رود با نگاه های معنادار آنان که مجبور بوده اند به خرید آمدند مواجه می شود. انگار جنگ شده است . کسی از خانه بیرون نمی رود , وحشتی سرد شهر را پر کرده است.  و من چند روزیست به یاد پرنده های یاکریم لب پنجره ام افتادم . برایشان برنج و عدس و گاه بیسکویت و خرده های نان می گذارم . عدس را خام نمیخورند ! همین چند روز پیش بود که انقدر با من صمیمی شدند که یکیشان به داخل خانه ام پرواز کرد و به سمت اتاق گلهایم رفت ! و راهش را گم کرد . بیرون نمی رفت , و من مجبور شدم تمام گلدانهایم را پایین بگذارم و پنجره را باز کنم باز هم نمی رفت حتی می خواست برگردد که به زور بیرونش کردیم . پرنده بینوا ترسیده بود و نفس نفس می زد . نمی دانم یاکریم ها ذاتا چه پرندگانی هستند اما فکر می کنم زود اهلی می شوند با چندبار غذا دادن به خانه ام آمدند , اوایل روی یخچال می نشستند . جفت هستند گمان کردم دنبال ساختن آشیانه هستند افسوس من جای مناسبی برایشان ندارم . 

دیروز که تا صبح بیدار بودم ناگهان چشمم به درخت لب خیابان افتاد که جوانه زده است . پس هوا بهاری شده است و من فقط کمی مطبوع بودنش را حس کردم !به خیابان رفتم هنوز به بانک نرسیده دیدم چشمها به سمتم می چرخد بدون ماسک و دستکش ! آنقدر سریع به خانه بازگشتم که فراموش کردم بایستم و به جوانه های تازه و سبز درختان نگاه کنم مثل هر سال بهار ! 

نه انگار بهار آمده است . همه می ترسند بعضی ها هم هنوز در خواب به سر می برند ! جدی نمیگیرند و من می بینم روز به روز به آمار مبتلا شده ها اضافه می شود . باورم نمی شود یک ویروس بتواند مثل سلاح جنگی عمل کند .هیچ کس بیرون نمی رود . مشاغل مختلف تعطیل هستند و من سعی می کنم و مدام دعا می کنم بتوانم این روزها را بگذرانم . 


سال 1399 خیلی زودتر آمد . 

گلدانها را عوض کرده ام ,قلمه زده ام و خانه ام کاملا شبیه یک کنج سبز زیبا شده است .جلوی پنجره آشپز خانه دو گلدان اسپاتی فلوم گذاشته ام , روی میزم یک پتوس با برگهای قلبی و دیشب هم دو گلدان را یکی کردم و در گلدان سفالی که یکی دوسال پیش خریدم و بی مصرف مانده بودم کاشتم و عجب چیزی شد !

از پنجره آشپزخانه یک جفت یاکریم می بینم و از پنجره اتاق خواب یک جفت دیگر که بدون دانه و غذا آنجا می خوابند , من هم با صدای نفسشان آرام می گیرم . گاهی آب نما را روشن می کنم و مه ساز آن فضای اتاقم را رویایی می کند انگار خواب هستم . فنجانی چای گاهی هم قهوه خالص و دمی ترک , روی صندلی راک تاب می خورم و می نوشم .

گاهی یادم می رود چه اتفاقاتی افتاده است ! اما وقتی می خواهم به کوه بروم یا بیرون بروم یادم می افتد . از مرگ نمی ترسم اما از اینکه بعد از مرگ من چند نفر از عزیزانم غصه دار خواهند شد می ترسم , و از اینکه باز مثل سالهای گذشته تنفس سخت را تجربه کنم . مثل کابوس است , ریه هایی که با من می جنگیدند تا پیروز نشوم !


بقیه دلنوشته کرونایی من در ادامه مطلب ...

  • نوشته: نوشته الهه فاخته
  • بازدید : 40بار
  • انتشار : سه شنبه 27 اسفند 1398 - 8:15
یک زن هستم , دختری درون من است

من یک زن هستم 

نویسنده نوشته الهه فاخته

 

من یک زن هستم !

وقتی وارد دهه چهارم زندگی خود شدم و سی سالگی را چشیدم متوجه شدم آنقدر پخته و آبدیده شده ام که حتی می توانم به جوانتر از خودم کمک کنم یا پندهایم این بار برای بزرگتر از خودم نیز مفید خواهد بود . پندهایی که حاصل تجربه ای از زندگی سختم بود.

و این با تجربه بودن, و این فهیم بودن یعنی زن بودن . 

زن بودن یعنی آهسته گریه کردن ولی به کار خود ادامه دادن 

زن بودن یعنی فداکاری کردن , بخشیدن گناهان بزرگ دیگران , جبران کردن , خود بودن ,خود را شناختن و با خود واقعی زندگی کردن . و این فرقی نمی کند که مجرد باشی یا متاهل !!

اما ... 

 

 

بقیه متن من یک زن هستم در ادامه مطلب 

 

 

  • نوشته: نوشته الهه فاخته
  • بازدید : 100بار
  • انتشار : سه شنبه 20 اسفند 1398 - 2:26
کرونا فرشته مرگ یا تلنگر به خود آمدن - دلنوشته

با نام پروردگار مهربانم 

که این روزها با خیال راحت اسمش را به زبان می آورم 

این روزها , همان روزهاییست که آرزو می کردم , از زبان هر انسانی بشنوم . خدا ... خدا ... خدا 

 

چیزی که این روزها ترس در دل آدمها انداخته است یک موجود بسیار کوچک و مرموز است که با چشم قابل دیدن نیست ... کرونا !

یاد همان کودک تنهای گم شده ای می افتم که از ترس اطرافیانش , به جاهایی می رود که نمی داند و فقط می رود و از ترس دیگران آنقدر به اینور و آنور می خورد که می شکند و می شکند و می شکند !

  • نوشته: نوشته الهه فاخته
  • بازدید : 38بار
  • انتشار : یکشنبه 18 اسفند 1398 - 2:53
دعای شبانه من اسفند 1398

امروز چشمانم پراز اشک شد 

بیماری به سرعت پیشرفت می کند و جان عزیزانی را می گیرد

کودک که بودم فکر می کردم فقط فعال شدن آتشفشان وحشت آور است و زلزله , اما وقتی سیل آمد دیدم ناگهانیست و شبیه به زلزله , وقتی هواپیما سقوط کرد و یکی از نزدیکان را از دست دادم دیدم ناگهانی آمد و مثل زلزله فروریخت ! و تمام نمی شود , تمام نمی شود نمی دانم چرا , آیا خدا می خواهد همدل بودن را یادمان بندازد ؟ آیا خدا می خواهد به قدرت او ایمان بیاوریم که با یک ویروس کوچک می تواند جان بسیاری را بگیرد ؟ آیا خدا می خواهد برایش سجده شکر کنیم و بی غرور هر چه داریم را از او بدانیم ؟

من معنای این همه نشانه را دور بودن از خدایم می دانم  و حرص و طمع انسان!

  • نوشته: نوشته الهه فاخته
  • بازدید : 41بار
  • انتشار : شنبه 03 اسفند 1398 - 20:51
دلنوشته دعوت الاه به کوه

امروز الاه مرا به کوه دعوت کرد.

بعداز روزها شب ساعت 11 چشمهایم سنگین شد و خوابیدم.

هشت صبح چنان هوشیار برخاستم که خوابیدن محال بود.

صدایی از درون گفت : کوه

چای را دم کردم و درچشم بهم زدنی رسیدم.

چنان میزبانی از من کرد، که روح خسته ام آرام گرفت.

آسمان آفتابی، آبی آبی آبی ناب، برف سفید. هرگاه سردم شد آفتاب دیدم. هرجا خسته شدم روی برف قدم برداشتم، گرمم شد، سایه خنک یافتم.

جاده را گاه از برف، گاه از خاک، گاه از گل دیدم. مثل رودخانه ها کوچک روان، جوی آب باریک اما با صدای پرهیجانش مرا بار دیگر محو در نور خداوندی کرد.

  • نوشته: نوشته الهه فاخته
  • بازدید : 47بار
  • انتشار : شنبه 19 بهمن 1398 - 2:6
دلنوشته من هر دقیقه عاشق کسی یا چیزی می شوم

 

دلنوشته عاشقانه دل عاشق من 

نویسنده الهه فاخته

 

وقتي به کسي عشق مي ورزي فکر مي کند عاشق او شده اي , 

خودش را دست بالا مي گيرد 

دچار غرور و خودشيفتگي مي شود

فکر مي کند تو فقط عاشق او هستي 

حالا خدا نکند که بفهمد تو چقدر عاشق مي شوي 

گناه کساني که چون من مدام عاشق مي شوند سادگي نيست

دقت کن ! گفتم عاشقي , نه هر داستاني که ياد گرفته اي و انجام دهي 

خير , عاشقي همان چيزيست که درون هر کسي يافت نمي شود همانطور که هر کسي مادر نمي شود که عشق را تجديد کند 

و هر کسي در کودکي نمي ماند , جسمش رشد مي کند و مي فهمد چرا که کودکان تجلي عشق هستند 

دنياي بي کودکان , دنياي فراموشي عشق است !

 

بقیه دلنوشته عاشقانه الهه فاخته در ادامه مطلب ..

  • نوشته: نوشته الهه فاخته
  • بازدید : 40بار
  • انتشار : چهارشنبه 18 ارديبهشت 1398 - 22:26
عزیزتر از جانم هستی تنهایم نگذار

میدانم به من فکر میکنی

ذره ذره وجودم حست میکند❤

ذره ذره روحم میبیندت❤

گاهی که دلتنگت میشوم صدایت میکنم. باور کن صدایت را میشنوم .جانم گفتنت را . و حس میکنم آنگاه ، نوازش موهایم را با دستهای مردانه ات و چه چیز میتواند عمق روح یک عاشق را به آرامش و لذت بی نهایت برساند جز معشوق؟!

آه این روزها چقدر برایت دلتنگم ، در همین نزدیکی ها چه قدر دور هستی!

عزیزتر از جانم هستی 

تنهایم نگذار

شانه های مردانه ات را از من نگیر

میخشکد لطافت دخترانه ام

و تنهایم نگذار ..نه برای تنهایی ام بل برای آرامش متداوم جانم🌷 

 

کنار تو بودن ، اوج لذت دنیاست و این شاید خوشبختیست.

آری با تو خوشبختم

کنارم بمان ❤

 

الهه فاخته

جمعه ۲۳ شهریور  ۱۳۹۷

یا حق

  • نوشته: نوشته الهه فاخته
  • بازدید : 32بار
  • انتشار : یکشنبه 08 ارديبهشت 1398 - 1:29
خاطرات خوب را باید ساخت

گاهی وقت ها ، خاطرات تلخ زندگیم ناگهانی به یادم می آید . انقدر به من نزدیک چون یک فیلم در ذهنم واضح و شفاف پدیدار می شود .جان میگیرد و من چشم هایم را خیس می فهمم!

صدایی از درون میگوید : این متعلق به گذشته است رهایش کن خاطره تلخت را ! 

 

خوشحالم خاطرات خوش زندگیم در حال ساختن است و اتفاق می افتد و حالم را خوب میکند.

خاطرات خوب که باشد دیگر نیازی به رویا نیست گرچه رویا هم زیباست و حالم را خوب میکند و حالم را زمانی خوب تر میکند که به حقیقت می پیوندد.

 

گاهی فکر میکنم چقدر زندگی ام سخت بوده و در پیچ و تابی از رموز بسیار ظاهرش شده است گذشته 

و گاهی فکر میکنم تحمل و صبر بر این سختی ها چیست؟ 

فقط میدانم در این دنیا اول بردگیست اگر سرسخت باشی  آزادیست .

نمیدانم تو آزادی را میخواهی یا بردگی و اسارت 

فقط میدانم عاقبت رسیدن به آزادی روح سخت است 

دلنوشته الهه فاخته

  • نوشته: نوشته الهه فاخته
  • بازدید : 106بار
  • انتشار : یکشنبه 08 ارديبهشت 1398 - 1:0
دلنوشته کفش های پاشنه دار به قلم الهه فاخته

دل‌نوشته کفش های پاشنه دار من 

موضوع : زن و دختران

به قلم الهه فاخته

 

کفش هاي پاشنه دارم را دوست دارم

بخصوص آنهايي که تق تق صدا ميدهند

وقتي حرفهاي نابه جا و سفيهانه برخي آدمها که اسمشان را گذاشته اند مَرررررد در کوچه خلوت به گوشم مي رسد ، پاشنه هاي خود را به زمين مي کوبم تا با رعشه صدايش ، در دهان کسي بکوبد که اينک حتي صداي خودش را هم نمي‌شنود ... بايد بدانند من با کفش‌هاي پاشنه دار تق تقي ام به اندازه يک گُردان ، قدرت دارم تا دروازه دهانش را ببندم .


من کفش‌هاي پاشنه دارم را دوست دارم چون هر بار که آن را مي پوشم حس مي کنم بالاي ابرها پرواز مي‌کنم ... دوست دارم بدوم و از حجم بي عقلي مردانِ بي غيرت رها شوم

 

تمام دلخوشي من همين چيزهاست که گاهي کفش هاي پاشنه دارم را از جا کفشي در بياورم و بگويم امروز روز پرنسس است آماده باشيد براي رفتن 

چه فرقي مي کند سه سانتي باشد يا ده سانتي ..مهم اينجاست ?? .. قلبي که با کفش هاي پاشنه دار احساس آرامش مي کند


و چه قدر سعادت مند خواهم بود وقتي مردمان شهرم بجاي قضاوت کردن و وراجي، فکر مي کردند و سکوت مي کردند تا کسي را از دنياي سيندرلايي اش بيرون نکشند 

آه

  • نویسنده الهه فاخته
  • دلنوشته درباره زن - کفشهای پاشنه دار
  • نوشته: نوشته الهه فاخته
  • بازدید : 111بار
  • انتشار : سه شنبه 09 شهريور 1395 - 3:13
داستانهای المپیکی قهرمانان تو هم می توانی

 داستان المپیک و قهرمانی 

به قلم الهه آجرلو فاخته

 

المپیک ، داستان عجیبیست !

بهترینها انتخاب می‌شوند و موضوع حق است

حق، مسلما فقط تمرین زیاد نیست. !
حق، اینبار به ایمان است ..
و صاحب حق به قهرمان فرصت می دهد صدایش کنند و قلبا باورش داشته باشند و قلبا تمام هدفشان پاک باشد .

یکی محمد گفت، یکی حسین، یکی علی، یکی مسیح را .
خب ایمان که فقط برای ایرانی‌ها نیست

داستان المپیک جنگ با خود است ، یک آزمون سخت !
که اگر سیاست واردش شود می بازی
اگر نیتت درست نباشد می‌بازی .
سخت است
شاید هم باید ببازی تا چیزی بدست آوری 👌

همه تلاششان را کرده اند ، شکی نیست که همه تلاش کرده اند و می‌خواهند برنده شوند
اما...
اما....
اما....‌
کسی که تمام حواسش این بوده خوب باشد، منت نگذارد، توکل کند آیا مستحق مدال نیست؟



بقیه داستان المپیک در ادامه ...


 

  • نوشته: نوشته الهه فاخته
  • بازدید : 14بار
  • انتشار : دوشنبه 01 شهريور 1395 - 4:28
دلنوشته های روزانه من از عصر پاییز 1392

دلنوشته عصر پاییزی 

به قلم الهه فاخته

 

عصر پاییزی 30 آبان 1392

12.00

شب بارانی پاییز رسید . چک ، چک ، چک بارید بر شیشه ها باران . از دیشب بارید تا خود صبح و تا عصر حال .

ای باران که می باری آرام ، هوا سرد است . سوز دارد سردی این فصل . بر صورتم تازیانه می زند گرمای خانه بخاری نشین . اما باران که می بارد هوا سرد تر می شود و من همیشه عاشق باران هستم . هوا سرد ، آسمان سرد، و من هم سرد . انگار سالهای بسیاری است که پنجره ها آموخته اند ، تا باران پاییزی بارید سرد باید بود ، سرد ...

صدای تیک تیک ساعت در سرسرای سکوت شیشه ای می نشیند . تمام اجسام خانه ام خوب می فهمند دختری آرام سکوتش را نباید شکست باید چون او آرام بود و بی هرج و مرج .

صدایم آن قدر خسته است که حتی تا سوی بیرون پنجره ها نمی رود . آری من دارم ، بی صدا فریاد می زنم . و صدای لرزانم را فقط برگ ریزان پاییز می فهمد و بس .


دلنوشته الهه فاخته

 

 
  • نوشته: نوشته الهه فاخته
  • بازدید : 14بار
  • انتشار : پنجشنبه 30 آبان 1392 - 22:37