close
دانلود آهنگ جدید
بخش اول
سایت رسمی الهه فاخته
بخش اول ,, یکشنبه 26 آبان 1398,, کپی اشعار بدون ذکر نام شاعر الهه فاخته ممنوع است
img
الهه فاخته
مشاهده مطالب سايت

الهه فاخته

الهه فاخته
سایت رسمی الهه فاخته
به سایت رسمی الهه فاخته خوش آمدید ♥      الهه فاخته  ( مستعار ) متولد 1366 شاعر معاصر و نویسنده و استاد رزمی ست.   تاکنون چند کتاب شعر نوشته است از جمله کتاب شعر گاهی انتشارات مایا و کتاب شعر فاخته و دفتر 1394 که بصورت ناشر مولف به چاپ رسیده است .    کتاب شعر جونی جونی یار جونی که شامل اشعار محاوره و شعر معروف لالایی که دکلمه آن در کانال آپارات موجود است .    دیگر اشعار ایشان که دارای مجوز می باشند بخاطر ایرادات جزیی در حال اصلاح است و در آینده در قالب مجموعه کتاب به چاپ خواهد رسید .      الهه فاخته دوبار در سن 18 و 30 سالگی عمر دوباره یافته است .      پینوشت : زندگی آنقدر ها هم پیچیده نیست که دنبال دلیلش بگردیم . شاد بودن , عاشق بودن و حال خوب داشتن و درستکار بودن شاید نتیجه سختی هایی باشد که هر انسانی در زندگی خود خواهد داشت که بالاخره به آن خواهد رسید .      می خواهم پرواز کنم چون پرنده ای آزاد رها و اوج بگیرم تمام شاعرانگی من در حس مشترک است حسی بین قلب من و تو من به پرواز ایمان دارم یا حق !       اینستاگرام : @elahe_fakhteh   تلگرام : @elahe_fakhteh   آپارات : aparat.com/elahe_fakhteh   کتابهای مجوز گرفته شده الهه فاخته که برای فروش آماده هستند 1- کتاب شعر گاهی ( انتشارات مایا ) 2- کتاب شعر فاخته 3- کتاب دفتر سال 1394  کتابهای مجوز گرفته شده الهه فاخته که بخاطر تغییرات در وزن اصلاح شدند و در یک مجموعه شعر جمع آوری شده اند که به زودی به چاپ می رسد . 1- کتاب شعر صدای حق 2- کتاب شعر و شاید عشق 1 3- کتاب شعرواره های سپید من 4- کتاب شعر جونی جونی یار جونی 5- کتاب دلنوشته عاشقانه هایی برای همدردی برای خرید کتاب های الهه فاخته به مدیریت سایت پیام بدید
مدير سايت
img
منتخبی از اشعار الهه فاخته
عشق یعنی...سرنوشتی که مرا اورد به زندگیت
کتاب شعر وشاید عشق
عشق یعنی... بی تو از خدا هیچ نخواهم هرگز.
کتاب وشاید عشق
تو و من سوگولی قلب خداییم .
کتاب صدای حق
منتخبی از اشعار الهه فاخته
عشق یعنی...سرنوشتی که مرا اورد به زندگیت
کتاب شعر وشاید عشق
عشق یعنی .. معرفت با یک نفر عشق .. اوج باور تو به من است.
کتاب شعرواره های سپید من
غصه بی رحم ترین قصه این دنیاست.
کتاب شعرواره های سپید من

شبکه های اجتماعی الهه فاخته

الهه فاخته

صفحه نخست سایت
img
آسمان اول کتاب دختر غم زده
پنجشنبه 29 فروردين 1398 ساعت 1:33


به سرزمینی رسید . 
شش آسمان را پشت سر گذاشته بود تا به این سرزمین برسد . اما احساسش با تمام احساسی که در سفر داشت فرق می کرد . یک دنیای کوچک قرمز رنگ . 
جایی را خوب نمیدید . و فقط می شنید . کسی او را نوازش می کرد اما هر چقدر می چرخید نمی توانست چهره اش را ببیند . 
مدتی گذشت تا دنیای او کوچک و کوچک تر شد . دخترک دنیای کوچکش را دوست داشت . او هر روز نوازش میشد. 
این نوازشها او را یاد نوازشهای خدا می انداخت . دخترک دنیایش را دوست داشت . اما هنوز می دانست رسالتی دارد . 
ناگهان احساس عجیبی کرد . بعد از چند دقیقه متوجه شد, سقف دنیای کوچکش از او دور می شود او ترسید و چشمهایش را بست , 
گفت: نکند باز هم مثل زمستان سردم بشود یا مثل خزان دردم بگیرد ... چشمهایش را بست و شروع به فریاد زدن کرد . آنقدر گریه کرد و فریاد زد تا کم کم چشمهایش را باز کرد . دید دنیای کوچکش که پر از مهربانی بود دیگر نیست . به خود گفت: اینجا کجاست ؟ آیا بهار است؟ تابستان یا پاییز است ؟آیا زمستان است ؟ ( صدا, صدای باد نبود ... صدای بال مهاجران آسمان نبود!
صدای تنفس یک قاصدک راه نبود ... صدا صدایی نرم بود 
که از عمق محبت جان گرفته بود !
صدا, صدای دل مسافری شاد و کوچک است 
که از سفر آمده بود ! .... شاعر الهه فاخته ) 
چندی بعد در مقابل چشمانش دو چشم دید که دارند به او لبخند می زنند.. او آن لبخند را شناخت . همان لبخند آشنای پیر مرد سپید پوش, پسر جوان , دختر بچه , فرشته نگهبان صف . و .... لبخند زد . 
به خودش گفت: یعنی رسالت من همین است ؟ ( مسافر به سن پیر رهنما, آشنای راه بود!
راه, تجسم یک عشق کهنه را 
به واژه های سنگ ها یاد داده بود
و او آشنای راه بود , آشنای راه عشق! 
و آسمان, آشنای دل ! دل عاشقی که شب را 
برای تپش های عشق برگذیده بود 
این بود دلیل انتخاب ... عشق خالصانه ای در دل بزرگ او ... شاعر الهه فاخته 1386 ) 
روزها گذشت و بزرگ و بزرگ تر شد و آن زنی که روز اول به او لبخند زد همیشه در کنار دخترک ماند . دخترک خیالش راحت شد . ( کسی در کنارم هست که همیشه از من مواظبت می کند ) . گمان کرد خدا کسی را فرستاده که برای انجام رسالتش در کنارش بماند .

43w
آسمان دوم کتاب دختر غم زده
پنجشنبه 29 فروردين 1398 ساعت 1:30

دخترک می دانست اینجا سرزمین دیگریست . فاخته بر زمین نشست باز هم چمن بود اما اینبار درختان میوه نداشتند . درختان پر از شکوفه های رنگارنگ بودند . شکوفه هایی به رنگ صورتی, بنفش , سرخ و سپید. 
گلبرگهای این شکوفه های زیبا در هوا پراکنده بودند . عطر یاس در هوا پیچید. نسیم وزید . 
ناگهان... فاخته آوازی سر داد و از مقابل چشمان دختر فراموش شد. باران بارید . بارانی آرام, نم نم و رخشان . 
دخترک صورتش را به سمت آسمان گرفت . صدای دختر بچه ای را شنید..... باران: صدای فرشتگان است !
دخترک صورتش را به سمت دختر بچه چرخانید. باران به ناگه قطع شد . دختر گفت: تمام شد؟ دختر بچه خندید و گفت : باران بهاری زود میبارد و به ناگه تمام میشود . دخترک گفت باز هم می بارد؟ دختر بچه گفت : بله می بارد واگر می خواهی احساسش کنی نباید اجازه دهی کسی تو را از این حال و هوا بیرون بیاورد. 
دخترک آهی از امیدواری کشید . لبخندی زد و گفت: نامت چیست ؟
دختر بچه گفت: من بهار هستم و اینجا آسمان دوم است 
دخترک گفت به من گفته اند از آسمان دوم شکوفه ای بگیرم . دختر بچه سبدی در دست داشت . گفت: بیا با هم برویم و شکوفه ها و گلهای بسیاری را برایت جمع کنیم . دختر گفت: اما من باید بروم کار دارم . می ترسم دیر بشود . دختر بچه گفت: هیچ وقت دیر نمی شود . نگران نباش. کجا میخواهی بروی؟ 
دخترک گفت : به .... به ... ایم ... نمیدانم ... فقط می دانم باید بروم . 
دختر بچه گفت: خوب است که می دانی باید بروی . حالا با من بیا . 
دخترک همراه دختر بچه به راه افتاد . به گلزاری رسید پر از گلهای قاصدک . گلهای قاصدک تا دخترک را دیدند گفتند: مسافر مسافر ... و به سمت دخترک آمدند و به او سلام دادند . تک تک .
دخترک خنده اش گرفته بود . قاصدکهای کوچک و بزرگ و چه قدر بازیگوش ! .......( قاصدک بال بگیر 
زندگی راز یک زیستن افسون است 
راز این افسانه در این است 
اگر دل بسپاری و پر از عشق شوی 
زندگی مال تو است 
زندگی, ارث این خواب بیدار تو است... .......کتاب و شاید عشق 1 ... شاعر الهه فاخته) 
دختر بچه دست دخترک را گرفت و با هم در گلزار دویدند. و آنقدر خندیدند و فریاد زدند که پروانه ها به خندیشان حسادت کردند و در دل گفتند کاش ما می توانستیم رسالتمان را به پایان برسانیم و چون او شاد شویم 

 

قورباغه ای به میان گلها پریدو گفت: از کجا معلوم که او بتواند سربلند شود ؟ آدمهای زیادی اینجا آمدندورفتند اما خیلی از آنها پیش ما یا در فصل های دیگر ماندند . 
پروانه گفت و خیلی هایشان را ما ندیدیم و پیشمان نیامدند شاید آنها الان در آسمان هفتم باشند . 
کاش می توانستیم فرصت دیگری بیابیم . اما آه ... عهد شکستیم ! 
غروب شد , خورشید مهربان بر کوه ها و دشتهای پر از گل دست مهربانش را کشید . تا کم کم پایان بگیرد . 
دخترک غمگین شد فکر کرد که وقت رفتن شده است . روی تپه ای نشست و به غروب نگاه کرد . 
دختر بچه پرسید : چرا غمگینی ؟ 
دخترک گفت : احساس می کنم .... باید بروم و همانطور که تابستان گفت معنی غم و اندوه را فهمیدم و برای انجام رسالت خود باید سختی را تحمل کنم و من نمی دانم چه خواهد شد و اینکه یادم نیست رسالتم چیست در حالیکه هنوز به وعده گاه نرسیده ام , به شدت غمگینم.... دختر بچه گفت : خورشید هر بار که می رود دوباره بازمیگردد. 
دخترک گفت : آری, اما زمان می تواند این مدت را طولانیتر کند . من می خواهم خدا را با انجام رسالتم خشنود سازم اما نمی دانم چگونه , و این غروب مرا به یاد این سوال انداخت ... آیا می توانم خدا را خشنود سازم ؟!خدایی که یادم نیست برایم چه کارهایی کرده است و اکنون در آسمان دوم حتی رسالت خود را نیز فراموش کرده ام اما فقط می دانم او بسیار مهربان و بخشنده و متفکر است . 
غروب رو به پایان بود که دخترک حرفهایش تمام شد و همانطور که غروب خورشید را می دید, و اشک در چشمانش حلقه زده بود , دید خورشید , طور دیگری شده است , رنگش همان رنگ غروب است اما پر از حس عجیبی است که دل دختر را قرص تر می کند . دختر بچه گفت: این امید است . نا امیدی پس از امید . پایان شب سیه سپید است ! 
دخترک گل هایی را که همراه دختر بچه چیده بود در قلبش گذاشت از دختر بچه پرسید : شب ؟ شب دیگر چیست ؟ 
دختر بچه گفت : شب یک تلنگر از حضور نور است !

 

همانطور که خورشید در افق طنازی می کرد . شدیدتر و شدیدتر تابید . آنقدر شدید تابید تا دخترک مجبور شد چشمهایش را ببندد . وقتی چشمهایش را باز کرد دید روی پاهای خود ایستاده است و کسی به او می گوید در صف بایست تو بعد از من بودی نه جلوتر از من . دخترک نگاه کرد . یک صف طولانی ... پرسید: اینجا کجاست ؟ نگهبان صف به دختر نزدیک شد و گفت اینجا آسمان اول است . 
دخترک گفت: آسمان اول ؟ آسمان اول دیگر چیست ؟ نگهبان صف لبخندی زد . دخترک آرامتر شد . نگهبان گفت: آسمان اول آسمان تولد است . 
تو و همسفرانت به زمین خواهید رفت و رسالت خویش را به انجام خواهید رساند . 
در این سفر شاید با کسانی که بعد از تو می آیند باشی شاید هم با کسانی که قبل از تو متولد می شوند . دخترک, دختر بچه را دید که در دوردست ایستاده و برایش دست تکان می دهد . دخترک خوشحال شد و لبخند زد . دختر بچه یک قاصدک برای دخترک فوت کرد و لبخندی زد و رفت . دخترک قاصدک را دید. به قاصدک سلام داد, قاصدک چرخید . اما صدایش را نشنید (که پاسخ سلامش را داد !) دست همه یک قاصدک دید . در صف ایستاد . 
صدای همهمه می آمد . همه شاد بودند و می گفتند و میخندیدند . از نفر پشت سری خود پرسید : شما هم برای انجام رسالت می روید او: گفت بله . دخترک گفت: رسالت شما چیست ؟ 
او گفت : یادم نیست! اما فرشته نگهبان صف می گفت هر کسی با رسالت بخصوصی به زمین پا می گذارد ...... .... نگران هستی ؟ دخترک گفت : بله , کمی ... از اینکه نمی دانم چه پیش می آید نگران هستم . او گفت : نگران نباش , به زمین که رسیدیم من هوایت را دارم . 
کسی از جلوی صف با صدای بلند خندید و گفت : نگرانی؟ نگران نباش منم هوایت را دارم 
سپس انگار که همه متوجه نگرانی دخترک شده باشند یکی پس از دیگری گفتند هوایتان را دارم . 
ناگهان پسری در صف شروع کرد به گریستن و گفت :من هم نگرانم ... یکی از بین صف گفت اصلا بیایید عهدی ببندیم . آنهایی که کمتر نگران هستند مراقب آنهایی که بیشتر نگران هستند باشند . و خلاصه این شد که همه مواظب دیگری باشند . فرشته نگهبان صف گفت آری شما همسفر هستید و اگر مراقب همدیگر باشید و به فکر یکدیگر باشید, در زمین آسوده تر خواهید بود . 
دخترک گفت : ولی من از همه نگران تر هستم و بیشتر از همه گریه کرده ام , من از اینها قدرت کمتری دارم حتما خدا من را دوست نخواهد داشت . 
فرشته نگهبان آرام و مصمم جلو آمد . دست دخترک را گرفت و گفت : تو اگر گریه کنی , بخندی, زمین بخوری , اندوه گین شوی , چهره ات زشت شود یا زیبا , چیزی از ارزش تو کم نخواهد

همانطور که دخترک بلیط آمدن به دنیا را از دست متصدی بلیط می گرفت.... فرشته نگهبان فریاد زد : یادت باشد خودت باشی , همیشه ارزشمند خواهی بود .شبیه دیگران بودن از ارزش تو کم خواهد کرد . تو باید خودت را در زمین پیدا کنی و به عهدی که روز اول با خدایت بستی وفادار بمانی . یادت باشد خدا به عهد خویش وفا می کند و عدالتگر بزرگیست . نباید راه ات را گم کنی چون همه چیز به تو نشان داده شده . 
و دخترک همانطور که صدای فرشته نگهبان را می شنید , وارد تونلی از جنس نور شد . ستاره هایی کوچک به او چشمک می زدند و او آرام حتی آرام تر از زمانیکه طونل پاییزی او را به تابستان انداختند و حتی نرم تر از زمانیکه فاخته او را سوار بر خود کرد , در تونل حرکت میکرد . 
 
 آسمان سوم کتاب دختر غم زده
پنجشنبه 29 فروردين 1398 ساعت 1:25


ناگهان دید روی تنش خیس شده است . در یک دستش یک برگ پاییزی , و در دست دیگرش بلور یخ . 
هوا گرم بود . نمی دانست باید چکار کند . بلند شد . اینجا جای دیگری بود . سرزمین دیگری بود . گفت : انگار که رسالتم شروع شده است! 
صدای مرد جوانی از پشت سرش شنیده شد... تا زمانیکه به یاد داری رسالتت چیست هنوز رسالتت شروع نشده است ! 
دخترک چرخید و به پشت خود نگاه کرد . چمنهایی سبز زیر پاهایش چرخیدند و دخترک قلقلکش آمد . خندید . و در همان حین گفت: چه گفتی ؟ و سپس ادامه داد . من در دنیای دیگری بودم ,صدای خش خش برگهایش و بارانی که بوی غریبی داشت چنان آرامم کرد که اصلا متوجه نشدم کی به اینجا آمدم و نتوانستم سوالهای بیشتری از بانوی خزان بپرسم . حالا اینجا کجاست ؟ 
به پسر نگاهی دوباره انداخت . او هم لبخندی زیبا داشت . روی سرش حلقه ای از برگهای سبز بود و در دستانش سیب و انار ! 
پسر جوان گفت اینجا آسمان سوم, تابستان است !
پسرک سیب را بویید . دخترک لرزید . پسرک خندید و گازی بر سیب زد . دخترک اشک در چشمانش غلتید انگار که گاز زدن سیب برایش یک داستان غم انگیز را زنده می کرد . .... رانده شد انسان با یک سیب 
از فریب شیطان با یک هوس شهوانی
اگر می دانست نا فرمانی , تاوان بزرگی دارد
شیطان را مطیع خود می ساخت ..... شاعر الهه فاخته 
دخترک آه کشید و نمیدانست این چیزی که درونش هست چیست . پسر جوان گفت این آه است . این غم است و تو در انجام رسالت خود ممکن است گاهی در آن غرق شوی اما یادت بماند سیبی که برای تو این غم را پدید آورد , می تواند جسم تو را شفا بخشد . می تواند بویش به تو تلنگری بزند که شاید درونت احساس کنی از کجا آمده ای و یادت باشد تو برای انجام رسالتی به زمین می رسی . و باید بدانی که غمها و شادیها همه زود گذر هستند . و به چرخش بادی به همدیگر می رسند . 
از پس هر شادی غم, و از پس هر سختی آسانی است ! 
برای اینکه به خود مغرور نشوی و بدانی برای رسیدن به پایان رسالتت باید از چه راهی بروی ممکن است زندگی سخت در پیش داشته باشی اما چون صاحب اختیار و انتخاب هستی می توانی در همان زمین بمانی و زندگی کنی و رسالتت را انجام ندهی که در آن صورت راه آسانی خواهی داشت و مدتی را با همسفرانت خوش خواهی بود اما خدا زمانی خشنود میشود که ... رسالتت را پایان برسانی 

 

دخترک کمی فکر کردو گفت : من ... من گمان می کنم آن گردباد پاییزی مرا دچار فراموشی کرده است و من بخاطر ندارم رسالتم چیست ؟ 
پسرک خندید 
دخترک گفت راست می گویم , من باید چگونه بفهمم رسالتم چیست ؟ باید دوباره برگردم راه بازگشت کجاست ؟ 
پسرک گفت : راهی را که انتخاب کرده ای, بازگشت ندارد . مگر سرانجامی که در کتاب سرنوشتت برایت نوشته شده است . و تو هرگز قادر نخواهی بود سرنوشتت را عوض کنی اما می توانی دنیای اندوه ات را تبدیل به یک زندگی سعادت مند کنی . 
دخترک پرسید : سعادت یعنی چه ؟
و پسرجوان گفت : سعادت یعنی آرامش و لذتی که هر کسی یک جور معنایش می کند . دقیقا شبیه همان احساسی که در آسمان هفتم داشتی . 
دخترک گفت آسمان هفتم ؟ آه یادم نیست ... و شروع کرد به گریه کردن . 
کمی بعد که آرام شد گفت: این دیگر چه بود ؟ پسر جوان گفت: این گریه است . هر گاه که غمگین می شوی گریه کن و خدا را صدا بزن . تا آرام بگیری . این راهی است که باید طی شود . تو از فراموشی خود نگران نباش. اگر تو خدا را هم فراموش کنی او تو را فراموش نخواهد کرد . 
دخترک اضطراب عجیبی داشت . ( یعنی چه در انتظارم خواهد بود ؟ ) 
پسرک به او یک سیب داد . و به او گفت :این سیب را از تابستان به تو هدیه می دهم . تا یادت نرود حرفهای من را . این سیب را به همراه برگ زرد پاییزی و آن بلور زمستان و شکوفه ای که در آسمان بعدی خواهی گرفت در قلبت بگذار تا گم نشود . 
دخترک به قلبش نگاه کرد . قفل داشت . .. به پسر جوان گفت: اما این که قفل دارد . من کلیدش را از کجا بیاورم . 
پسر جوان تبسمی کرد و با صدایی نرم گفت : قفل قلبت در دست خودت هست . هر گاه که بخواهی چیزی را در آن می گذاری و هر گاه که نخواهی چیزی به آن راه نخواهد یافت اما هر وقت که دستت را روی قلبت بگذاری و خدا را صدا بزنی او پاسخت را خواهد داد . 
دخترک اشکهایش را با دستان لطیفش پاک کرد گفت : خدا چه جوابی می دهد ؟ 
پسرجوان خنده زیبایی کرد وگفت : او می گوید , جانم ! 
تن دختر لرزید , به رودخانه کنار چمن نگاه کرد . صدای آب آرامش کرد , به درختان نگریست . 
پسر جوان گفت : در تابستان تمام میوه ها به تکامل میرسند . 
دختر گفت: آیا دیگر زمستان و پاییز و تابستان را نمیبینم ؟ 
پسر جوان خندید و گفت : تو بارها و بارها آنها را میبینی و هرگز از دیدنشان سیر نخواهی شد . 
دختر گفت : اگر خدا را از یاد ببرم , چگونه به یادش خواهم آورد ؟

 

پسر جوان گفت : خداوند متعال به انسان قدرت تفکر داده است . تو هرگاه که به اطرافت نگاه کنی و به چیزهای اطرافت فکر کنی , سرانجام به خدا خواهی رسید . 
پایان و اول تمام آفریده شدگان الله است ! 
و آنگاه که فکر کردی, انسان فکوری خواهی شد . انسان فکور به درجه ای می رسد که نشانه ها را میبیند . و از این نشانه ها راه درست را انتخاب می کند . 
دخترک گفت : انتخاب ؟
پسر جوان گفت : آری انتخاب , همانگونه که در ابتدا خودت خواستی به این دنیا بیایی؟
دخترک گفت : من چه خواستم ؟ چرا خواستم به این دنیا بیایم ؟
پر جوان گفت : نمیدانم , هر کس با خدایش عهدی دارد, هیچکس از راز دیگری آگاه نیست جز خود او ... تو صاحب قدرت تفکر و انتخاب هستی. اول یاد میگیری خوب بشنوی و عشق بورزی , و سپس یاد می گیری حرف بزنی و عشق بورزی . برای کارهایت اول فکر کن, به خدا توکل کن و سپس انتخاب کن, تا بهترین راه را انتخاب نمایی . تو صاحب ارزش و اقتدار هستی . می توانی دعا کنی
دختر پرسید : دعا یعنی چه ؟ 
پسر جوان پاسخ داد : دعا یعنی بخواه تا به تو داده شود . ذهن تو چنان قدرتی دارد که به تمام سوالهای تو با گذشت زمان پاسخ خواهد داد یا حادثه ای را در برابرت بوجود خواهد آورد که تو را هوشیار خواهد کرد حتی زمانی که اشتباه می کنی .. خداوند به نشانه هایش راه را بر تو هموار خواهد ساخت . و این قدرت ایمان است . همان چیزی که در زمین کم و زیاد می شود اما در دنیایی که تو از آن آمده ای یک اندازه است ! 
دخترک خیالش راحت شد. 
قدرت اختیار و انتخاب, قدرت تفکر 
دوقدرت جادویی هستند که او را در انجام رسالتش کمک خواهند کرد. 
فاخته ای آواز خواند . از روی شاخه درختی فرود آمد و در مقابل دختر زانو زد . پسر جوان دست دختر را گرفت و سوار بر فاخته کرد . دستان پسر به لطیفی رودخانه ی زلالی بود که دختر به آن نگریست , و گرمایی داشت که دختر احساس می کرد قصه ای دارد . ( گرمایی که حاصل از گذاشتن دست روی سینه است آنگاه که خدا را صدا میزنی و او می گوید : جانم ! ) 
پسر جوان گفت : به من بگو, حال که گرما و اشک و اندوه را فهمیده ای باز هم می خواهی رسالتت را شروع کنی و به سرانجام برسانی ؟ 
دخترک با صدایی آرام و نگران گفت : من میخواهم خدا را خوشنود سازم وقتی خودم خواستم او را خوشنود کنم باید راهم را به پایان برسانم . 

 

فاخته پر گرفت و بر فراز آسمان به پرواز در آمد . 
دخترک چهره خویش را بر روی آن رودخانه آرام دید . چهره او عوض شده بود و او هنوز غمگین بود . اشکی از گوشه چشمانش غلتید , فاخته آوازی سر داد و از بالای ابرها فرود آمد . 
آسمان چهارم کتاب دختر غم زده
پنجشنبه 22 فروردين 1398 ساعت 0:9

dokhtareghamzadeh

زمین زیر پای دختر لرزید , چاله ای باز شد و او به سمت آسمان چهارم پرت شد . هنوز سردش بود . به زمین آسمان چهارم که رسید کمی دردش گرفت . احساس عجیبی بود . او تا به حال درد را درک نکرده بود . 
خوب نگاه کرد . کسی را ندید . رنگ آسمان چهارم سرخ بود . درختان همگی خشک شده بودند . برگها روی زمین می افتادند . 
اینک سرما از تن دخترک رخت بسته بود . نسیم ملایمی وزید. موهای دختر, صورتش را نوازش کرد . دخترک هنوز روی برگها نشسته بود . 
ناگهان صدای زنی مقتدر از پشت درختانی که برگهایشان زرد بود و نیمی از برگهایشان را روی زمین ریخته بودند به گوش رسید . ............... سلام, دختر زیبا ! آیا می خواهی رسالتت را انجام دهی ؟ ............... دختر که هنوز هیچ چهره ای از آن زن ندیده بود مشتاق سمت صدا دوید و چرخید و گفت آری آری من میخواهم رسالتم را انجام دهم تا خدایم را خشنود سازم . 
آن زن دوباره با صدایی رسا و بلند گفت : 
آیا خدا را آنقدر دوست داری که می خواهی خشنودش سازی؟
دخترک گفت: این دیگر چه حرفیست ؟ خدا همیشه با من مهربان بوده است .همیشه در کنار او شاد و خندان بوده ام . او را همه دوست دارند مگر می شود کسی باشد که او را دوست نداشته باشد ؟ 
زن گفت : آری تو در انجام رسالت خویش مردمانی را خواهی یافت که خدا را فراموش کرده اند . ................. ( دخترک با خود اندیشید : مگر می شود خدا را از ذهن برد؟ او که کوچک نیست) ........... دخترک با صدایی بلند گفت : خدا که کوچک نیست , خدا که کم نیست چگونه فراموش شود؟ حتی فرشتگان هم فراموش نمیکنند و در سرزمینی که من در آن بودم , فراموشی فقط یک افسانه بود ... بدون خدا زندگی کردن ممکن نیست !
زن فریاد زد : و اینک تو به سرزمینی خواهی رفت که فراموشی در آن نه تنها یک افسانه نیست بلکه یک داستان غم انگیز است . که گاهی ... فقط گاهی خوب است که باشد . 
حالا خم شو و یک برگ از روی زمین بردار . دخترک خم شد و برگی را از روی زمین برداشت که زرد بود و تکه ای از آن در دست دخترک خورد شد . .....باز پاییز رسید,فصل رویاها رسید
فصل ساده , بی اراده از پی تغییر
فصل شعر و فصل عشاق
فصل عجیب رنگهای کهکشان
باز پاییز رسید
قلب شاعر تکانی میخورد
ماه می لرزد ..قصه ای می آید از اعماق دل
مثل پاییز پیچیده و زیبا, شاعری کن تا میتوانی ای رفیق! ..... شاعر الهه فاخته (کتاب شعرواره های سپید من ) 

 

زن مقتدر گفت : این هدیه من برای تو است . یادت باشد که تو اکنون در خزان هستی . گاهی باید فراموش کنی , گاهی باید فراموش نکنی . 
گاهی باید دوست بداری گاهی نباید دوست بداری .
گاهی باید ببخشی گاهی نه
گاهی باید مهربانی کنی گاهی بیشتر 
گاهی باید اعتماد کنی گاهی نه ! 
دخترک گفت این همه دو دلی برای چیست ؟ 
زن گفت : برای اینکه بتوانی در دنیای جدید زندگی کنی . فقط از تو می خواهم با من عهدی ببندی . 
دخترک گفت : با تو پیمانی ببندم ؟
زن گفت: پیمان ببند در آن دنیا خدا را از یاد نبری !
دخترک خندید و بلند بلند قهقهه زد .. خدا را از یاد ببرم ! خدا دوست من است . و همانطور که می خندید زن پاییزی خاموش شد . برگها با بادی خشمگین از زمین کنده شدند به دور دخترک پیچیدند و دخترک که باز هم داشت بلند بلند می خندید در بین این گردباد پاییزی قرار گرفت ... قطره های باران صورتش را خیس کردند . حس خوبی داشت. چشمانش را بست و با باران را حس کرد.
وقتی چشمانش را باز کرد 
گفت: راستی گفتی اینجا خزان بود ؟ 

آسمان پنجم کتاب دختر غم زده
یکشنبه 12 اسفند 1397 ساعت 0:59

بخش سوم از قسمت اول کتاب دختر غمزده 

 

  • پیرمردی با موهای سپید, و چشمانی عمیق با لبخندی مهربان منتظر اوست . ..... (در این شش آسمان تمامی لبخندها زیبا هستند . تمامی لبخند ها بوی خدا را می دهند.) .... روی صندلی فرتوتی نشسته است که بوی تازگی می دهد اما سپید است . چون برف سرد . به اطراف نگاه می کند همه جا سپید است و او سردش شده است . 
    پیرمرد با صدای بلند می خندد , دانه های برف از روی زمین جدا می شوند و روی تن دخترک را می گیرند . دخترک از سرما سرخ می شود . اما وقتی برفها تن او را می پوشانند سرما را احساس نمیکند . 
    از بازتاب آفتاب روی برفها , حس مطلوبی می گیرد . به پیرمرد نگاه می کند . 
    می گوید: اینجا کجاست ؟ اسم این سرزمین چیست ؟ آیا من باید رسالت خود را در این سرزمین به انجام برسانم؟ ...... ( با خود فکر می کند تحمل این سرما برای رسیدن به آسمان هفتم می ارزد . )..... اما پیر مرد افکار او را با کلمه ای متراکم می کند ... ..... زمستان ... در زمستان سرد, نغمه گرماییست
    که اگر عاشق باشی,می فهمی
    تن عاشق گرم است,وقتی
    هر لحظه از حس تو می جوشد.... شعرواره های سپید من .....الهه فاخته... دخترک می گوید زمستان ؟ زمستان دیگر چیست ؟ ......( در کولاک تنهایی زمان 
    باران خیس اشک, چشمان خسته مرا دارد نگاه
    آیا سوزش استخوانها را چشیده اید ای بیت های سپید؟
    سردی زمستان عجول و, هم سردی تنهایی خموش 
    در این ورطه سرد و غریب ... یاد تو است پشتوانه گرم تنم!
    در اوج این سرمای دل فریب ) ... شاعر الهه فاخته ........ 1385 
    پیرمرد می گوید زمستان تحمل بر سختی است . تو برای انجام رسالتت بارها زمستان را تجربه خواهی کرد اما به یاد داشته باش همیشه راهی هست . همانطور که سرمای تن تو را همین دانه های برف چون پوششی به گرما تبدیل کردند , می توانند بر تمام زندگیت ببارند و تو اگر راهی نیابی از سرمایش خواهی مرد و رسالتت را به پایان نخواهی رساند حتی شروع هم نخواهی کرد . 
    دخترک گفت : 
    من چگونه باید در برابر این سرمای عجیب دوام بیاورم ؟ ( ... فریاد زدم : نقطه آخر اینجاست ؟
    دل اندوهم گفت : نه 
    و چنان روشن گفت 
    که تمنای سکوت, جان غمگینم را گرفت 
    آرام شدم درس خود را خواندم ... صبر ! .... شاعر الهه فاخته 1385) 
    پیرمرد با نگاه مهربانش خردمندانه خندید و گفت : انسان موجودیست که در هر شرایطی راهی خواهد یافت!
  • پیرمرد نزدیک دختر شد . دستان او را گرفت و یک بلور برف به او داد . بلوری زیبا و درخشنده , آنقدر شفاف که دخترک چهره خود را در آن دید . چهره ای که با آن بیگانه بود . چهره ای که شباهتی به چهره واقعی او نداشت . 
    پیرمرد در گوش دختر زمزمه کرد . این هدیه من از زمستان است به تو . تا هر وقت بلور برف را دیدی یاد حرفهای من بیافتی و بدانی که همیشه یک راهی هست ! 
    به من بگو, حال که این سرما را دیده ای باز هم می خواهی رسالتت را شروع کنی و به سرانجام برسانی ؟ 
    دخترک با صدای بلند و محکم گفت : بله 
    پیرمرد گفت : حالا به آسمان چهارم برو و حرفهای مرا از یاد نبر .
آسمان ششم کتاب دختر غمزده
چهارشنبه 08 اسفند 1397 ساعت 13:2

بخش دوم قسمت اول کتاب دختر غم زده 

نویسنده الهه فاخته 


در آسمان ششم همه جمع شده اند . هر کس وظیفه ای دارد . رسالتی که باید انجامش دهد و برای آن شوق دارد
. هر کس گمان می کند که بهتر از دیگری رسالتش را انجام خواهد داد .


فرشتگان به هر کس نامه خدا را می دهند و با لبخند بدرقه اش می کنند .

روح یک دختر که با دستان مهربان خدا, نورانی شده است از آسمان ششم می گذرد و میداند برای رفتن به آسمان هفتم باید رسالتش را درست انجام
دهد .

 

قسمت اول بخش اول کتاب دختر غم زده
چهارشنبه 08 اسفند 1397 ساعت 12:59

کنار پنجره دختری ایستاده . قد متوسط, موهای فر و نسبتا بلند , چشم و ابروی مشکی . لیوان چای را در دست گرفته و از پشت پرده به هیاهوی ماشینها نگاه می کند .

ناگهان خاطرات کودکی اش در ذهنش متجلی می شود .

کودکی کوچک, با پوست سبزه و موهای فرفری . در یک شهرک. کوچه هایی خاکی با خانه هایی آجری . مردمانی شبیه به هم . گاهی مهربانی گاهی نامهربان . صبح مثل

همیشه از خواب بیدار می شود .


دخترک صبحانه نمی خورد . انگار کسی به یاد او نیست . 

همیشه اخم بر ابرو دارد .

از پله ها بالا می رود وارد حیاط خانه می شود . بوی گل شب بو که صبح پدر رویشان آب پاشیده بود, کل حیاط را گرفته است . گلهای آفتاب گردان به خط ایستاده اند و

منتظر فرمان آفتاب هستند . باغچه ی کوچکی که یک درخت یاس جوان دارد که پر پشت نیست . یک درخت سیب, دو درخت انار, درخت خرمالو و در قسمتی از باغچه

ریحان و تره و جعفری و تربچه . دخترک همیشه تربچه ها را میکند و می خورد . او عاشق تربچه های قرمز کوچک است . حیاط را پشت سر می گذارد و به سمت کوچه می

رود . سمت چپ, خاکریز بزرگی است که قرار بود یک روز خانه ای شود .

به سمت دختران هم سن خود می رود . به امید اینکه شاید بازی کند اما اینبار نه تنها به او میخندند بلکه موهای فرفری اش را مسخره میکنند . او فقط چهار سال دارد .

اشک در چشمانش حلقه می بندد و به سمت جایی می رود که همیشه تنها در آن بازی می کند . تلی از خاک . بدون عروسک, بدون اسباب بازی ... با خاک با سنگ... ظهر که می شود به خانه می رود ...

ناگهان بوی باران را حس می کند ... پنجره میزبان قطره های باران شده است . دخترک خیسی اشکهایش را روی گونه هایش حس می کند . چهار سالگی و باز هم تنهایی!

img