بخش اول

کتاب فراسوی واقعیت به قلم الهه فاخته - دختر غم زده

کتاب فراسوی واقعیت 

به قلم الهه فاخته 

( اصلاحیه کتاب دختر غم زده ) 

 

گاهی حقیقت آنچه میپنداریم نیست ! 

نشانه ها را پیدا کن ! 

خالق ما را صاحب تفکر و اختیار آفریده است , این ما هستیم که باید رو به جلو حرکت کنیم .

ابتدا خود را بشناس و روح خود را درمان کن 

 

یا حق 

الهه فاخته 

نویسنده کتاب ماورای واقعیت

 

موضوع کتاب عرفانی و درباره دنیای قبل از تولد و برگشتن به همان دنیا پس از تولد می باشد ! 

عزیزان لازم است این کتاب را چند بار و عمیق بخوانید .

در ابتدای کتاب شماره حساب جهت واریزی و حلال شدن کتاب با مبلغ اندک قرار داده شده است و با اعتماد به خوانندگان , فایل بدون رمز گذاشته میشود . 

 

این کتاب تلنگریست بر زندگی انسان در این دنیا ! 

 


فایل pdf  کتاب فراسوی واقعیت را در ادامه مطلب دانلود  کنید 

 

  • نوشته: الهه فاخته
  • بازدید : 20بار
  • انتشار : شنبه 03 آبان 1399 - 22:7
کتاب فراسوی واقعیت فصل هشتم به قلم الهه فاخته

کتاب فراسوی واقعیت 

به قلم الهه فاخته 

 

( اصلاحیه کتاب دختر غم زده ) 

فصل هشتم

 

 

 

به سرزمینی رسید . 

شش آسمان را پشت سر گذاشته بود تا به این سرزمین برسد . اما احساسش با تمام احساسی که در سفر داشت فرق می کرد . یک دنیای کوچک قرمز رنگ . 

جایی را خوب نمیدید . و فقط می شنید . کسی او را نوازش می کرد اما هر چقدر می چرخید نمی توانست چهره اش را ببیند . 

 

مدتی گذشت تا دنیای او کوچک و کوچک تر شد . دختر دنیای کوچکش را دوست داشت . او هر روز نوازش میشد. او این احساس را تجربه کرده بود , دلچسب و زیبا و خنده اش تکرار شد . راستی خنده اش در کدام آسمان پیچید ؟

دنیایش را دوست داشت . اما هنوز می دانست رسالتی دارد!

ناگهان احساس عجیبی کرد !

 بعد از چند دقیقه متوجه شد, سقف دنیای کوچکش از او دور می شود او ترسید و چشمهایش را بست , 

 

گفت: نکند باز هم مثل زمستان سردم بشود یا مثل خزان دردم بگیرد ...

 چشمهایش را بست و شروع به فریاد زدن کرد . آنقدر گریه کرد و فریاد زد تا کم کم چشمهایش را باز کرد .

 دید دنیای کوچکش که پر از مهربانی بود دیگر نیست .

 به خود گفت: اینجا کجاست ؟ آیا بهار است؟ تابستان یا پاییز است ؟آیا زمستان است ؟ 

 

« صدا, صدای باد نبود ... صدای بال مهاجران آسمان نبود!

صدای تنفس یک قاصدک راه نبود ... صدا صدایی نرم بود 

که از عمق محبت جان گرفته بود !

صدا, صدای دل مسافری شاد و کوچک است 

که از سفر آمده بود ! .... شاعر الهه فاخته »

چندی بعد در مقابل چشمانش دو چشم دید که دارند  به او لبخند می زنند.. او آن لبخند را شناخت .

 همان لبخند آشنای پیر مرد سپید پوش, پسر جوان , دختر بچه , فرشته نگهبان صف . و .... لبخند زد . 

به خودش گفت:  یعنی رسالت من همین است ؟ 

 

« مسافر به سن پیر رهنما, آشنای راه بود!

راه, تجسم یک عشق کهنه را 

به واژه های سنگ ها یاد داده بود

و او آشنای راه بود , آشنای راه عشق! 

و آسمان, آشنای دل ! دل عاشقی که شب را 

برای تپش های عشق برگذیده بود 

این بود دلیل انتخاب ... عشق خالصانه ای در دل بزرگ او ... 

 شاعر الهه فاخته 1386 »

 

روزها گذشت و بزرگ و بزرگ تر شد و آن زنی که روز اول به او لبخند زد همیشه در کنار دخترک ماند .

 او خیالش راحت شد . ( کسی در کنارم هست که همیشه از من مواظبت می کند ) . 

گمان کرد خالق کسی را فرستاده که برای انجام رسالتش در کنارش بماند . شاید هم یکی از همان فرشته های مهربان ! 

بهار شد , گلها پر از شکوفه شد , چمن ها سبز روشن ! درختها با شاخه های جوان , نگاه کرد , نگاه کرد و سر چرخاند و نگاه کرد و خوابش برد , رویا دید , خندید , خنده اش بر لب جان گرفت ! 

تابستان شد ! میوه های رسیده چیده شد ! آفتاب گرم شد , میوه ای شیرین شد ! 

پاییز شد ! مه آسمان را گرفت , نیمه ابری شد , برگها به راه روشن خزان گروید ! زمین از برگها لبریز ! آسمان زیبا !

 « باز پاییز رسید  

فصل رویاها رسید

فصل ساده , بی اراده از پی تغییر

فصل شعر و فصل عشاق

فصل عجیب رنگهای کهکشان

باز پاییز رسید

قلب شاعر تکانی میخورد

ماه می لرزد ..قصه ای می آید از اعماق دل

مثل پاییز پیچیده و زیبا

شاعری کن تا میتوانی ای رفیق! .

 الهه فاخته - کتاب شعرواره های سپید من » 

باران بارید ! پیوسته و نم نم ! 

 

 « چه کسی می گوید پاییز غم است؟

چه کسی می گوید زرد و سرخ رنگ غم است؟

پاییز پر از احساس است

پاییز پر از باران است

باران پیوسته و نم نم ، بسان لالایی در شب ، یا زمزمه عاشقانه در روز

 

پاییز شاید ، زندگی دوباره انسانیست که عاشق بوده و به معشوق نرسیده!

آن گاه که شروع خواهد شد

رنگ رنگی، رقصان میپیچد مقابل هر چشم

میلرزاند قلبها را 

انگار عاشقی برای معشوقش میخواند شعر!

 

پاییز فصل رها شدن احساس است

خشک شدن منطق به زیر پای قلب!

و لذت خش خش از برگهای زرد!

 

پاییز مرا بنگر ! که چگونه عاشقانه منتظرت هستم

تا با هم

عاشقی کنیم فصلی!

دلم از رنگ هایت میلرزد

عجب شوری داری پاییز !

 

شاعر : الهه فاخته » 

 

زمستان شد , هوا سرد شد , برف بارید . بلورها متبلور شدند ! آفتاب کم شد اما خانه ها گرم شد , او خندید با صدای بلند خندید .. 

 

و زمان گذشت و گذشت و گذشت و .. فراموش شد آنچه دید و شنید ! 

این ما هستیم ! 

انسان 

  • نوشته: الهه فاخته
  • بازدید : 3بار
  • انتشار : شنبه 03 آبان 1399 - 23:7
کتاب فراسوی واقعیت فصل هفتم به قلم الهه فاخته

کتاب فراسوی واقعیت 

به قلم الهه فاخته 

 

( اصلاحیه کتاب دختر غم زده ) 

فصل هفتم

 

 

همانطور که خورشید در افق طنازی می کرد . شدیدتر و شدیدتر تابید . آنقدر شدید تابید تا دخترک مجبور شد چشمهایش را ببندد . 

 وقتی چشمهایش را باز کرد دید روی پاهای خود ایستاده است و کسی به او می گوید:  در صف بایست تو بعد از من بودی نه جلوتر از من 

. دخترک نگاه کرد .

 یک صف طولانی ...  آسمانی به رنگ قرمز آتشین ! 

پرسید: اینجا کجاست ؟ نگهبان صف به دختر نزدیک شد , لبخند اسرار آمیزی بر لب داشت و گفت : اینجا آسمان اول است . 

او پرسید : آسمان اول ؟ آسمان اول دیگر چیست ؟ نگهبان لبخندی زد . او آرام‌تر شد .

نگهبان گفت: آسمان اول آسمان تولد است . وصل بین جان و جسم ! 

تو و همسفرانت به زمین خواهید رفت و رسالت خویش را به انجام خواهید رساند . 

در این سفر شاید با کسانی که بعد از تو می آیند باشی شاید هم با کسانی که قبل از  تو متولد می شوند .

 

 دختر, دختر بچه را دید که در دوردست ایستاده و برایش دست تکان می دهد , یک قاصدک برای او فوت کرد و لبخندی زد و رفت .

 دختر به قاصدک سلام داد, قاصدک چرخید و چرخید و چرخید و گفت : سلام !  اما او صدایش را نشنید ...

دست همه یک قاصدک دید . در صف ایستاد . 

صدای همهمه می آمد . همه شاد بودند و می گفتند و میخندیدند .

 از نفر پشت سری خود پرسید : شما هم برای انجام رسالت می روید

 او: گفت بله .

 دختر گفت: رسالت شما چیست ؟ 

او گفت : یادم نیست! اما فرشته نگهبان صف می گفت هر کسی با رسالت بخصوصی به زمین پا می گذارد ...... 

....  نگران هستی ؟

 دختر گفت : بله , کمی ... از اینکه نمی دانم چه پیش می آید نگران هستم .

 او گفت : نگران نباش , به زمین که رسیدیم من هوایت را دارم . 

کسی از جلوی صف با صدای بلند خندید و گفت : نگرانی؟ نگران نباش منم هوایت را دارم

انگار که همه متوجه نگرانی دخترک شده باشند یکی پس از دیگری گفتند هوایت را دارم . 

ناگهان پسری در صف شروع  کرد به گریستن 

 و گفت :من هم نگرانم ... 

یکی از بین صف گفت : اصلا بیایید عهدی ببندیم . آنهایی که کمتر نگران هستند مراقب آنهایی که بیشتر نگران هستند باشند . و خلاصه این شد که همه مواظب دیگری باشند .

 فرشته نگهبان صف گفت : آری شما همسفر هستید و اگر مراقب همدیگر باشید و به فکر یکدیگر باشید, در زمین آسوده تر خواهید بود . 

دختر گفت : ولی من از همه نگران تر هستم و بیشتر از همه گریه کرده ام , من از اینها قدرت کمتری دارم 

فرشته نگهبان آرام و مصمم جلو آمد . دست دختر را گرفت و گفت : تو اگر گریه کنی , بخندی, زمین بخوری , اندوه گین شوی , چهره ات زشت شود یا زیبا , چیزی از ارزش تو کم نخواهد شد . فقط یادت باشد به زمین رسیدی بدانی انسان, در نزد الاه ارزشمند است . و پروردگار او را در آغوش خویش پرورش میدهد !

 همانطور که او بلیط آمدن به دنیا را از دست متصدی بلیط می گرفت....

 فرشته نگهبان فریاد زد : یادت باشد خودت باشی , همیشه ارزشمند خواهی بود .شبیه دیگران بودن از ارزش تو کم خواهد کرد . تو باید خودت را در زمین پیدا کنی و به عهدی که روز اول با خالقت بستی وفادار بمانی .

 یادت باشد الله به عهد خویش وفا می کند و عدالتگر بزرگیست . نباید راهت را گم کنی چون همه چیز به تو نشان داده شده . 

او همانطور که صدای فرشته نگهبان را می شنید , وارد تونلی از جنس نور شد . ستاره هایی کوچک به او چشمک می زدند و او آرام حتی آرام تر از زمانیکه تونل پاییزی او را به تابستان انداخت و حتی نرم تر از زمانیکه فاخته او را سوار بر خود کرد , در آن حرکت میکرد .

 

  • نوشته: الهه فاخته
  • بازدید : 2بار
  • انتشار : شنبه 03 آبان 1399 - 23:5
آسمان اول کتاب دختر غم زده

کتاب  فراسوی واقعیت 

 ( دختر غم زده )

نویسنده الهه فاخته 

 

کنار پنجره دختری ایستاده است . قد متوسط, موهای فر و نسبتا بلند , چشم و ابروی مشکی  . لیوان چای را در دست گرفته و از پشت پرده به هیاهوی ماشینها نگاه می کند . ناگهان خاطرات کودکی اش در ذهنش متجلی می شود . 

کودکی کوچک, با پوست سبزه و موهای فرفری . در یک شهرک. کوچه هایی خاکی با خانه هایی آجری . مردمانی  شبیه به هم . گاهی مهربان گاهی نامهربان . 

صبح مثل همیشه از خواب بیدار می شود . 
دخترک صبحانه نمی خورد . انگار کسی به یاد او نیست . همیشه اخم بر ابرو دارد .
 از پله ها بالا می رود وارد حیاط خانه می شود . بوی گل شب بو که صبح پدر رویشان آب پاشیده بود, کل حیاط را گرفته است . گلهای آفتاب گردان به خط ایستاده اند و منتظر فرمان آفتاب هستند . باغچه ی کوچکی  که یک درخت یاس جوان دارد که پر پشت نیست . یک درخت سیب, دو درخت انار, درخت خرمالو و در قسمتی از باغچه ریحان و تره و جعفری و تربچه . دخترک همیشه تربچه ها را میکند و می خورد . او عاشق تربچه های قرمز کوچک است . حیاط را پشت سر می گذارد و به سمت کوچه می رود . سمت چپ, خاکریز بزرگی است که قرار بود یک روز خانه ای شود . 
به سمت دختران هم سن خود می رود . به امید اینکه شاید بازی کند اما اینبار نه تنها به او میخندند بلکه موهای فرفری اش را مسخره میکنند . او فقط چهار سال دارد . اشک در چشمانش حلقه می بندد و به سمت جایی می رود که همیشه تنها در آن بازی می کند . تلی از خاک . بدون عروسک, بدون اسباب بازی ... با خاک با سنگ... ظهر که می شود به خانه بر میگردد ...
ناگهان بوی باران را حس می کند ... پنجره میزبان قطره های باران شده است . دخترک خیسی اشکهایش را روی گونه هایش حس می کند . چهار سالگی و باز هم تنهایی!
  • نوشته: elahe_fakhteh
  • بازدید : 41بار
  • انتشار : پنجشنبه 29 فروردين 1398 - 1:33
آسمان دوم کتاب دختر غم زده

کتاب فراسوی واقعیت 

به قلم الهه فاخته 

( اصلاحیه کتاب دختر غم زده ) 

فصل دوم

اینجا یک دوره همی دوستانه است !
 همه هستند , کنار هم جمع شده اند ! یک تاریکی مطلق که میانش نوری مطلق می درخشد ! 
اینجا آسمان ششم است !
 انگار برای هر کس وظیفه ای مقرر شده است . رسالتی که باید انجامش دهد و برای آن شوق دارد . هر کس گمان می کند که بهتر از دیگری رسالتش را انجام خواهد داد .
 همه مطمئن هستند , مثل یک مسابقه بزرگ , هر کسی فکر میکند او قهرمان است ! میخواهند از یکدیگر پیشی بگیرند ! 
فرشته ای سمت من می آید و می گوید : راه سختی در پیش داری ! ما همیشه کنارت هستیم ! نگاهش میکنم : شاید نمیخواهم بروم ! اما باید بروم , خودم را تسلیم الله میکنم . نامه ام را میگیرم . در این نامه رسالتم مشخص شده است . میگوید : بخوان ! با ناراحتی : بازش میکنم , بخاطر نمی آورم اما هر چه بود مرا به شعف واداشت !
فرشتگان به هر کس نامه الله را می دهند , و دو هدیه به آنها میدهند , سربند تفکر را به سر همگی میبندند و بازو بند انتخاب را بر بازو !  
 با لبخند بدرقه می کنند . 
و آنها در حالیکه دو قدرت بزرگ دارند : قدرت تفکر و قدرت انتخاب ! به تونل خروج می روند !

روح یک دختر که با دستان مهربان او , نورانی شده است از آسمان ششم می گذرد و میداند برای رفتن به آسمان هفتم باید رسالتش را درست انجام دهد .

  • نوشته: elahe_fakhteh
  • بازدید : 39بار
  • انتشار : پنجشنبه 29 فروردين 1398 - 1:30
 آسمان سوم کتاب دختر غم زده

کتاب فراسوی واقعیت 

به قلم الهه فاخته 

 

( اصلاحیه کتاب دختر غم زده ) 

فصل سوم 

 

به آسمان پنجم می رسد . بستری پوشیده شده از برف ! سفید با دانه هایی رقصان که هر کدام بلور زیباییست ! شاخه درختانی هستند که انگار میل زیادی به پوشیده شدن دارند و این سپیدی را دوست دارند ! 

آسمان نیلگون با مهربانی اندکی از آفتاب ! 

 پیرمردی با موهای سپید, چشمانی عمیق با لبخندی مهربان منتظر اوست .

..... (در این شش آسمان تمامی لبخندها زیبا هستند . تمامی لبخند ها بوی نور میدهند , بوی خالق را میدهند ) 

روی صندلی فرتوتی نشسته که بوی تازگی می دهد اما سپید است . چون برفِ سرد . به اطراف نگاه می کند همه جا سپید است و او سردش شده است !

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پیرمرد با صدای بلند می خندد , دانه های برف از روی زمین جدا می شوند و روی تن دخترک را می گیرند . دخترک از سرما سرخ می شود . وقتی برفها تن او را می پوشانند سرما را احساس نمیکند . 

از بازتاب آفتاب روی برفها , حس مطلوبی می گیرد . مثل آیینه ای شفاف , تمام زیبایی دوچندان شده است , گرمای دلچسبی وجودش را گرفته و بیرون هوا سرد است ! بیرون از تنش ! 

 به پیرمرد نگاه می کند . هنوز آرام است , آرامش دارد !

 می‌پرسد :  اینجا کجاست ؟ اسم این سرزمین چیست ؟

 آیا من باید رسالت خود را در این سرزمین به انجام برسانم؟

« با خود فکر می کند این سوز و سرما هر چه باشد می ارزد اگر او را دوباره به آسمان هفتم برساند ! )..... 

 اما پیر مرد افکار او را با کلمه ای متراکم می کند ... 

..... زمستان  ... 

« در زمستان سرد, نغمه گرماییست

که اگر عاشق باشی,می فهمی

تن عاشق گرم است,وقتی

هر لحظه از حس تو می جوشد.... شعرواره های سپید من .....الهه فاخته... »

 

دختر می گوید زمستان ؟ زمستان دیگر چیست ؟ 

« در کولاک تنهایی زمان 

باران خیس اشک, چشمان خسته مرا دارد نگاه

آیا سوزش استخوانها را چشیده اید ای بیت های سپید؟

سردی زمستان عجول و, هم سردی تنهایی خموش 

در این ورطه سرد و غریب ... یاد تو است پشتوانه گرم تنم!

در اوج این سرمای دل فریب )

 ... شاعر الهه فاخته ........ 1385 » 

 

پیرمرد می گوید: زمستان تحمل بر سختی است .

 تو برای انجام رسالتت بارها زمستان را تجربه خواهی کرد اما به یاد داشته باش همیشه راهی هست !

 همانطور که سرمای تن تو را همین دانه های برف چون پوششی به گرما رساندند , می توانند بر تمام زندگیت ببارند و تو اگر راهی نیابی از سرمایش خواهی مرد و رسالتت را به پایان نخواهی رساند حتی شروع هم نخواهی کرد . 

دختر گفت : 

من چگونه باید در برابر این سرمای عجیب دوام بیاورم ؟

 

«  ... فریاد زدم : نقطه آخر اینجاست ؟

دل اندوهم گفت : نه 

و چنان روشن گفت  که تمنای سکوت, جان غمگینم را پر کرد  

آرام شدم درس خود را خواندم 

... صبر ! .... 

 شاعر الهه فاخته 1385 »

 

پیرمرد با نگاه مهربانش خردمندانه خندید و گفت : انسان موجودیست که در هر شرایطی راهی خواهد یافت! برای یافتن راه درست چشم دلت را باز نگهدار , و با چشم دل ببین , مطمئن باش , این چشم سوم به تو کمک خواهد کرد .

نزدیک دختر شد .

 دستان او را گرفت و یک بلور برف به او داد .

 بلوری زیبا و درخشنده , آنقدر شفاف که دخترک چهره خود را در آن دید . چهره ای که با آن بیگانه بود . چهره ای که شباهتی به چهره واقعی او نداشت .  

پیرمرد در گوش دختر زمزمه کرد : این هدیه من از زمستان است به تو . تا هر وقت بلور برف را دیدی یاد حرفهای من بیافتی و بدانی که همیشه یک راهی هست ! باید تحمل کنی و ادامه دهی ! 

در روزهای سرد زندگی ات معبود را از یاد نبر ! او تو را میبیند , آگاه و شنواست ! 

 

به من بگو, حال که این سرما را دیده ای باز هم می خواهی رسالتت را شروع کنی و به سرانجام برسانی ؟ 

 

دخترک با صدای بلند و محکم گفت : بله 

پیرمرد گفت : حالا به آسمان چهارم برو و حرفهای مرا از یاد نبر . 

  • نوشته: elahe_fakhteh
  • بازدید : 35بار
  • انتشار : پنجشنبه 29 فروردين 1398 - 1:25
آسمان چهارم کتاب دختر غم زده

 

کتاب فراسوی واقعیت 

به قلم الهه فاخته 

 

( اصلاحیه کتاب دختر غم زده ) 

 

فصل چهارم

 

زمین زیر پای دختر لرزید , چاله ای باز شد و او به سمت آسمان چهارم پرت شد . هنوز سردش بود . به زمین آسمان چهارم که رسید کمی دردش گرفت . احساس عجیبی بود . او تا به حال درد را درک نکرده بود  . 

خوب نگاه کرد . کسی را ندید .

 رنگ آسمان چهارم سرخ بود و نیمه ابری !

 مِه غلیظی در حال حرکت بود , تنه و شاخه درختان , رنگ باخته و عربان از برگ ! بعضی از برگهایی نیمه جان که توان ایستادن در شاخه ها را نداشته و تسلیم زمین میشدند . برگ های طلایی , شاید زیبا ! گاهی دلگیر !

 

اینک سرما از تنش رخت بسته بود . نسیم ملایمی وزید. موهای دختر, صورتش را نوازش کرد . او هنوز روی برگها نشسته بود , با چشمهایی گشاده از حیرت مینگریست ! 

ناگهان صدای آواز زنی را شنید که از پشت درختانی که برگهایشان زرد بود و نیمی از برگهایشان را روی زمین ریخته بودند به گوش رسید . 

سلام, دختر زیبا ! آیا می خواهی رسالتت را انجام دهی ؟

 

 دختر که هنوز هیچ چهره ای از آن زن ندیده بود مشتاق سمت صدا ایستاد و گفت آری آری من میخواهم رسالتم را انجام دهم تا خالقم را خوشنود سازم . 

 

زن دوباره با صدایی رسا و بلند گفت : 

آیا خالق را آنقدر دوست داری که می خواهی خوشنودش سازی؟

دختر گفت: این دیگر چه حرفیست ؟ او همیشه با من مهربان بوده است .همیشه در کنار او شاد و خندان بوده ام .

 او را همه دوست دارند مگر می شود کسی باشد که او را دوست نداشته باشد ؟ 

زن گفت : آری تو در انجام رسالت خویش مردمانی را خواهی یافت که الله را فراموش کرده اند . 

 

 ( دخترک با خود اندیشید : مگر می شود خالقی که ما را خلق کرده است را از ذهن برد؟ او که کوچک نیست) 

 

 دخترک با صدایی بلند گفت : خالق ما که کوچک نیست , کم نیست چگونه فراموش شود؟ حتی فرشتگان هم فراموش نمیکنند و در سرزمینی که من در آن بودم , فراموشی فقط یک افسانه بود ... بدون الاه زندگی کردن ممکن نیست !

زن فریاد زد : و اینک تو به سرزمینی خواهی رفت که فراموشی در آن نه تنها یک افسانه نیست بلکه یک داستان غم انگیز است که گاهی ...  فقط گاهی خوب است که باشد . 

حالا خم شو و یک برگ از روی زمین بردار .

 دخترک خم شد و برگی را از روی زمین برداشت که زرد بود و تکه ای از آن در دست دخترک خورد شد . 

 

 

 

 

 

« باز پاییز رسید,فصل رویاها رسید

فصل ساده , بی اراده از پی تغییر

فصل شعر و فصل عشاق

فصل عجیب رنگهای کهکشان

باز پاییز رسید

قلب شاعر تکانی میخورد

ماه می لرزد ..قصه ای می آید از اعماق دل

مثل پاییز پیچیده و زیبا, شاعری کن تا میتوانی ای رفیق! 

 شاعر الهه فاخته (کتاب شعرواره های سپید من »

 

زن مقتدر گفت : این هدیه من برای تو است . یادت باشد که تو اکنون در خزان هستی .

 گاهی باید فراموش کنی , گاهی باید فراموش نکنی . 

گاهی باید دوست بداری گاهی نباید دوست بداری .

گاهی باید ببخشی گاهی نه

گاهی باید مهربانی کنی گاهی بیشتر 

گاهی باید اعتماد کنی گاهی نه !

فراموشی وزنه تعادل تو در زندگیست ! 

 

 

 

 

 

دختر گفت : چرا ؟ 

زن گفت : برای اینکه بتوانی در دنیای جدید زندگی کنی . فقط از تو می خواهم با من عهدی ببندی . 

دخترک گفت : با تو پیمانی ببندم ؟

زن گفت: پیمان ببند در آن دنیا خالق را از یاد نبری ! هر شرایطی پیش آمد , سخت یا آسان , شاد یا غمگین او را صدا کنی و بدانی فقط اوست که میشوند و از همه کس و همه چیز به تو نزدیک تر است ! چنانی که صدای مرا واضح میشنوی , او هم صدای تو را اینچنین واضح و شفاف میشوند اما شاید پشت یک مِه غلیظ باشد اما صدایش بر تو آشکار است .

دخترک خندید و بلند بلند قهقهه زد .. 

او را از یاد ببرم ! او تنها رفیق من است ! 

 و همانطور که می خندید زن پاییزی خاموش شد .  آسمان , آبی شد 

 

 

 

برگها با بادی خشمگین از زمین کنده شدند به دور دخترک پیچیدند و دخترک که باز هم داشت بلند بلند می خندید در بین این گردباد پاییزی چرخید و چرخید و چرخید  ... قطره های باران صورتش را خیس کردند . حس خوبی داشت. چشمانش را بست و بوی باران را نفس کشید !

وقتی چشمانش را باز کرد 

 

گفت: راستی گفتی اینجا خزان بود ؟ 

  • نوشته: elahe_fakhteh
  • بازدید : 31بار
  • انتشار : پنجشنبه 22 فروردين 1398 - 0:9
آسمان پنجم کتاب دختر غم زده

کتاب فراسوی واقعیت 

به قلم الهه فاخته 

 

( اصلاحیه کتاب دختر غم زده ) 

فصل پنجم

 

ناگهان دید روی تنش خیس شده است . در یک دستش یک برگ پاییزی , و در دست دیگرش بلور یخ . 

هوا گرم بود . نمی دانست باید چکار کند . اینجا جای دیگری بود . سرزمین دیگری بود .

 گفت : انگار که رسالتم شروع شده است! 

صدای مرد جوانی از پشت سرش شنیده شد.

 تا زمانیکه به یاد داری رسالتت چیست هنوز رسالتت شروع نشده است ! 

 

دختر چرخید و به پشت خود نگاه کرد . چمن‌هایی سبز زیر پاهایش بودند . قلقلکش آمد . خندید . و در همان حین گفت: چه گفتی ؟ 

سپس ادامه داد . من در دنیای دیگری بودم ,صدای خش خش برگهایش و بارانی که بوی غریبی داشت چنان آرامم کرد که اصلا متوجه نشدم کی به اینجا آمدم و نتوانستم سوالهای بیشتری از بانوی خزان بپرسم . 

 حالا اینجا کجاست ؟ 

به مرد جوان نگاهی دوباره انداخت . او هم لبخندی زیبا داشت . روی سرش حلقه ای از برگهای سبز بود و در دستانش سیب و انار ! 

جوان گفت اینجا آسمان سوم, تابستان است !

 

 

او سیب را بویید . دخترک لرزید .  جوان خندید و بر سیب گازی زد . دختر اشک در چشمانش غلتید انگار یک داستان غم انگیز برایش زنده شده بود !.  

 

« .... رانده شد انسان با یک سیب 

از فریب شیطان با یک هوس شهوانی

اگر می دانست نا فرمانی , تاوان بزرگی دارد

شیطان را مطیع خود می ساخت 

..... شاعر الهه فاخته » 

 

دختر آه کشید و نمیدانست این چیزی که درونش هست چیست .

 مرد جوان گفت : این آه است . این غم است و تو در انجام رسالت خود ممکن است گاهی در آن غرق شوی اما یادت بماند سیبی که برای تو این غم را پدید آورد , می تواند جسم تو را شفا بخشد . می تواند بویش به تو تلنگری بزند که شاید درونت احساس کنی از کجا آمده ای و یادت باشد تو برای انجام رسالتی به زمین میرسی . 

 باید بدانی که غمها و شادیها زود گذر هستند .

 و به چرخش بادی به همدیگر می رسند . 

از پس هر شادی غم, و از پس هر سختی آسانی است ! 

برای اینکه به خود مغرور نشوی و بدانی برای رسیدن به پایان رسالتت باید از چه راهی بروی ممکن است زندگی سخت در پیش داشته باشی اما چون صاحب اختیار و انتخاب هستی می توانی در همان زمین بمانی و زندگی کنی و رسالتت را انجام ندهی که در آن صورت راه آسانی خواهی داشت و مدتی را با همسفرانت خوش خواهی بود

اما خالق زمانی خوشنود میشود که ... 

رسالتت را به پایان برسانی 

 

دختر کمی فکر کردو گفت : من ... من گمان می کنم آن گردباد پاییزی مرا دچار فراموشی کرده است و من بخاطر ندارم رسالتم چیست ؟ 

مرد خندید !

دختر گفت : راست می گویم , من باید چگونه بفهمم رسالتم چیست ؟ سراسیمه و حیران اطرافش را نگاه کرد و گفت : باید دوباره برگردم راه بازگشت کجاست ؟ 

مرد جوان  گفت : راهی را که انتخاب کرده ای, بازگشت ندارد . مگر سرانجامی که در کتاب سرنوشتت برایت نوشته شده است . و تو هرگز قادر نخواهی بود سرنوشتت را عوض کنی اما می توانی دنیای اندوه ات را تبدیل به یک زندگی سعادت مند کنی . 

دخترپرسید : سعادت یعنی چه ؟

پسرجوان گفت : سعادت یعنی آرامش و لذتی که هر کسی یک جور معنایش می کند . اما زیر سایه روشن بینی است , دقیقا شبیه همان احساسی که در آسمان هفتم داشتی . 

دختر گفت آسمان هفتم ؟ آه یادم نیست ... و شروع کرد به گریه کردن . 

کمی بعد که آرام شد گفت: این دیگر چه بود ؟

 جوان گفت: این اشک است . هر گاه که غمگین می شوی گریه کن و الاه را صدا بزن . تا آرام بگیری .  این راهیست که باید طی شود . تو از فراموشی خود نگران نباش. اگر تو او را فراموش کنی او تو را فراموش نخواهد کرد . 

دخترک اضطراب عجیبی داشت . ( یعنی چه در انتظارم خواهد بود ؟ ) 

مرد جوان به او یک انار سرخ  داد . و به او گفت :این انار را از تابستان به تو هدیه می دهم . تا حرفهای من از یادت نرود. انار را به همراه برگ زرد پاییزی و آن بلور زمستان و شکوفه ای که در آسمان بعدی خواهی گرفت در قلبت بگذار تا گم نشود .

 

دخترک به قلبش نگاه کرد . قفل داشت . ..

 گفت: اما این که قفل دارد . من کلیدش را از کجا بیاورم . 

پسر جوان تبسمی کرد و با صدایی نرم گفت : قفل قلبت در دست خودت هست . هر گاه که بخواهی چیزی را در آن میگذاری و هر گاه که نخواهی چیزی به آن راه نخواهد یافت 

هر زمان هم که دستت را روی قلبت بگذاری و الاه را صدا بزنی او پاسخت را خواهد داد .

در قلبت با هر خواسته از الله باز خواهد شد . او منتظر است که فقط بخواهی , و از او بخواهی !

دختر اشکهایش را با دستان لطیفش پاک کرد

 گفت : آیا الاه جوابی میدهد ؟ 

پسرجوان خنده زیبایی کرد وگفت : او می گوید , جانم !

 

تن دختر لرزید , به رودخانه کنار چمن نگاه کرد . صدای آب آرامش کرد , به درختان نگریست . 

 

پسر جوان گفت : در تابستان تمام میوه ها به تکامل میرسند . 

دخترگفت: آیا دیگر زمستان و پاییز و تابستان را نمیبینم؟ 

پسر جوان خندید و گفت : تو بارها و بارها آنها را میبینی و هرگز از دیدنشان سیر نخواهی شد . 

دختر گفت : اگر خالقم را از یاد ببرم , چگونه به یادش خواهم آورد ؟ 

پسر جوان گفت : پروردگار به انسان قدرت تفکر داده است . تو هرگاه که به اطرافت نگاه کنی و به چیزهای اطرافت فکر کنی , سرانجام به او خواهی رسید . 

اول و آخر تمام آفریده شدگان الله است ! 

و آنگاه که فکر کردی, انسان فکوری خواهی شد . انسان فکور به درجه ای  می رسد که نشانه ها را میبیند . و از این نشانه ها راه درست را انتخاب می کند . 

دخترک گفت : انتخاب ؟

پسر جوان گفت : آری انتخاب , همانگونه که در ابتدا خودت خواستی به این دنیا بیایی؟

دخترک گفت : من چه خواستم ؟ چرا خواستم به این دنیا بیایم ؟

جوان گفت : نمیدانم , هر کس با الاهش عهدی دارد, هیچکس از راز دیگری آگاه نیست جز خود او ...

 

تو صاحب قدرت تفکر و انتخاب هستی. اول یاد میگیری خوب بشنوی و عشق بورزی , و سپس یاد می گیری حرف بزنی و عشق بورزی .

 برای کارهایت اول فکر کن,

 به الاه توکل کن و سپس انتخاب کن, تا بهترین راه را انتخاب نمایی . تو صاحب ارزش و اقتدار هستی . 

می توانی دعا کنی

 

دختر پرسید : دعا یعنی چه ؟ 

پسر جوان پاسخ داد : دعا یعنی بخواه تا به تو داده شود .

 

 ذهن تو چنان قدرتی دارد که به تمام سوالهایت با گذشت زمان پاسخ خواهد داد یا حادثه ای را در برابرت بوجود خواهد آورد که تو را هوشیار خواهد کرد حتی زمانی که اشتباه می کنی .

خالق با نشانه هایش راه را بر تو هموار خواهد ساخت . 

 این قدرت ایمان است .

 همان چیزی که در زمین کم و زیاد می شود اما در دنیایی که تو از آن آمده ای یک اندازه است ! 

دختر خیالش راحت شد. 

 

   «   قدرت اختیار و انتخاب, قدرت تفکر  »

دوقدرت جادویی هستند که او را در انجام رسالتش کمک خواهند کرد. 

فاخته ای آواز خواند . از روی شاخه درختی فرود آمد و در مقابلش زانو زد .

 پسر جوان دست دختر را گرفت و سوار بر فاخته کرد . دستان پسر به لطیفی رودخانه ی زلالی بود که دختر به آن نگریست , و گرمایی داشت که دختر احساس می کرد قصه ای دارد .

 

 ( گرمایی که حاصل از گذاشتن دست روی سینه است آنگاه که خالق را صدا میزنی و او می گوید : جانم ! ) 

 

پسر جوان گفت : به من بگو, حال که گرما و اشک و اندوه را فهمیده ای  باز هم می خواهی رسالتت را شروع کنی و به سرانجام برسانی ؟ 

دخترک با صدایی آرام و نگران گفت : من میخواهم خالقم را خوشنود سازم وقتی خودم خواستم او را خوشنود کنم باید راهم را به پایان برسانم . 

 

فاخته پر گرفت و بر فراز آسمان به پرواز در آمد . 

دختر چهره خویش را بر روی آن رودخانه آرام دید . چهره او عوض شده بود . او غم داشت !

 اشکی از گوشه چشمانش غلتید , فاخته آوازی سر داد و از بالای ابرها فرود آمد . 

 

  • نوشته: elahe_fakhteh
  • بازدید : 45بار
  • انتشار : یکشنبه 12 اسفند 1397 - 0:59
آسمان ششم کتاب دختر غمزده

کتاب فراسوی واقعیت 

به قلم الهه فاخته 

 

( اصلاحیه کتاب دختر غم زده ) 

 

فصل ششم

 

 

دختر می دانست اینجا سرزمین دیگریست . 

آسمان پر از نور خورشید بود , طلایی و زیبا , زرد و روشن !

 فاخته بر زمین نشست باز هم چمن بود اما اینبار درختان میوه نداشتند . درختان پر از شکوفه های رنگارنگ بودند . شکوفه هایی به رنگ صورتی, بنفش , سرخ و سپید. 

گلبرگهایش در هوا پراکنده بودند . عطر یاس در هوا پیچید. نسیم وزید . 

ناگهان...

 فاخته آوازی سر داد و از مقابل چشمان دختر فراموش شد. باران بارید . بارانی آرام, نم نم و رخشان . 

دختر صورتش را به سمت آسمان گرفت . صدای دختر بچه ای را شنید.....  باران: صدای فرشتگان است !

صورتش را به سمت دختر بچه چرخانید. باران ناگهانی بند آمد .

 دختر گفت: تمام شد؟

 دختر بچه خندید و گفت : باران بهاری زود میبارد و به ناگه تمام میشود . 

گفت باز هم می بارد؟ 

دختر بچه گفت : بله می بارد واگر می خواهی احساسش کنی نباید اجازه دهی کسی تو را از این حال و هوا بیرون بیاورد. 

دختر آهی از امیدواری کشید .

 لبخندی زد و گفت: نامت چیست ؟

دختر بچه گفت: من بهار هستم و اینجا آسمان دوم است 

دختر گفت به من گفته اند از آسمان دوم شکوفه ای بگیرم .

 دختر بچه سبدی در دست داشت . گفت: بیا با هم برویم و شکوفه ها و گلهای بسیاری را برایت جمع کنیم .

 دختر گفت: اما من باید بروم کار دارم . می ترسم دیر بشود .

 دختر بچه گفت: هیچ وقت دیر نمی شود . نگران نباش. کجا میخواهی بروی؟ 

دخترک گفت : به .... به ... ایم ... نمیدانم ... فقط می دانم باید بروم . 

دختر بچه گفت: خوب است که می دانی باید بروی . 

حالا با من بیا . 

دخترک همراه دختر بچه به راه افتاد . به گلزاری رسید پر از گلهای قاصدک . گلهای قاصدک تا دخترک را دیدند گفتند: مسافر مسافر  ... و به سمت دختر آمدند و به او سلام دادند . تک تک .

دختر خنده اش گرفته بود . قاصدکهای کوچک و بزرگ و چه قدر بازیگوش !

 

 «  قاصدک بال بگیر 

زندگی راز یک زیستن افسون است 

راز این افسانه در این است 

اگر دل بسپاری و پر از عشق شوی 

زندگی مال تو است 

زندگی, ارث این خواب بیدار تو است... 

کتاب و شاید عشق 1 ... شاعر الهه فاخته»

 

دختر بچه دست دختر را گرفت و با هم در گلزار دویدند. و آنقدر خندیدند و فریاد زدند که پروانه ها به خندیشان حسادت کردند و در دل گفتند کاش ما می توانستیم رسالتمان را به پایان برسانیم و چون او شاد شویم !

 

قورباغه ای به میان گلها پرید و گفت: از کجا معلوم که او بتواند سربلند شود ؟ آدمهای زیادی اینجا آمدندورفتند اما خیلی از آنها پیش ما یا در آسمان های دیگر ماندند . 

پروانه گفت : خیلی هایشان را ما ندیدیم و پیشمان نیامدند شاید آنها الان در آسمان هفتم باشند ! 

کاش می توانستیم فرصت دیگری بیابیم . اما آه ... عهد شکستیم !

 بادی آمد , پروانه را به سمت گلها برد , پروانه بازی کرد , در خود فرو رفت , در دنیای خود غرق شد و فراموش کرد لحظه پیش چه گفته است !

 

غروب شد , خورشید مهربان بر کوه ها و دشتهای پر از گل دست مهربانش را کشید . تا کم کم پایان بگیرد . 

دختر غمگین شد فکر کرد که وقت رفتن شده است . روی تپه ای نشست و به غروب نگاه کرد . 

دختر بچه پرسید :چرا غمگینی ؟ 

دخترک گفت : احساس می کنم , باید بروم و همانطور که تابستان گفت معنی غم و اندوه را فهمیدم و برای انجام رسالت خود باید سختی را تحمل کنم و من نمی دانم چه خواهد شد و اینکه یادم نیست رسالتم چیست در حالیکه هنوز به وعده گاه نرسیده ام , به شدت غمگینم.... 

دختر بچه گفت : خورشید هر بار که می رود دوباره بازمیگردد. اما زمان میتواند آن را طولانی تر کند ! تو باید جسور باشی ! نترس , حرکت کن و از خالق کمک بگیر!

دخترک گفت : من می خواهم او را با انجام رسالتم خوشنود سازم اما نمی دانم چگونه , و این غروب مرا به یاد این سوال انداخت,آیا می توانم خالقم را خوشنود سازم ؟!

اکنون در آسمان دوم حتی رسالت خویش را فراموش کرده ام اما فقط می دانم او بسیار مهربان و بخشنده و متفکر است . 

غروب رو به پایان بود که دختر حرفهایش تمام شد و همانطور که غروب خورشید را می دید, و اشک در چشمانش حلقه زده بود , دید خورشید , طور دیگری شده است , رنگش همان رنگ غروب است اما پر از حس عجیبی ست که دل دختر را قرص تر می کند .

 دختر بچه گفت: این امید است . نا امیدی پس از امید . پایان شب سیه سپید است ! 

او گل هایی را که همراه دختر بچه چیده بود در قلبش گذاشت

 از دختر بچه پرسید : شب ؟ شب دیگر چیست ؟ 

دختر بچه گفت : شب یک تلنگر از حضور نور است ! 

ماه و ستارگان تداعی بی نهایت مکانی هستند که از آن آمده ای ! 

در زمین پر از نشانه است برای کسانی که تفکر میکنند و عمیقا تامل میکنند .

خورشید طلوع کرد ! گرگ و میش شد ! بین بودن و نبودن ! ماندن و رفتن فقط یک مرز است ! 

آسمان رنگ گرفت ...  سرخ و زرد و نارنجی ! شور رفتن , حرکت کردن ! 

  • نوشته: elahe_fakhteh
  • بازدید : 37بار
  • انتشار : چهارشنبه 08 اسفند 1397 - 13:2
قسمت اول بخش اول کتاب دختر غم زده

کنار پنجره دختری ایستاده . قد متوسط, موهای فر و نسبتا بلند , چشم و ابروی مشکی . لیوان چای را در دست گرفته و از پشت پرده به هیاهوی ماشینها نگاه می کند .

ناگهان خاطرات کودکی اش در ذهنش متجلی می شود .

کودکی کوچک, با پوست سبزه و موهای فرفری . در یک شهرک. کوچه هایی خاکی با خانه هایی آجری . مردمانی شبیه به هم . گاهی مهربانی گاهی نامهربان . صبح مثل

همیشه از خواب بیدار می شود .


دخترک صبحانه نمی خورد . انگار کسی به یاد او نیست . 

همیشه اخم بر ابرو دارد .

از پله ها بالا می رود وارد حیاط خانه می شود . بوی گل شب بو که صبح پدر رویشان آب پاشیده بود, کل حیاط را گرفته است . گلهای آفتاب گردان به خط ایستاده اند و

منتظر فرمان آفتاب هستند . باغچه ی کوچکی که یک درخت یاس جوان دارد که پر پشت نیست . یک درخت سیب, دو درخت انار, درخت خرمالو و در قسمتی از باغچه

ریحان و تره و جعفری و تربچه . دخترک همیشه تربچه ها را میکند و می خورد . او عاشق تربچه های قرمز کوچک است . حیاط را پشت سر می گذارد و به سمت کوچه می

رود . سمت چپ, خاکریز بزرگی است که قرار بود یک روز خانه ای شود .

به سمت دختران هم سن خود می رود . به امید اینکه شاید بازی کند اما اینبار نه تنها به او میخندند بلکه موهای فرفری اش را مسخره میکنند . او فقط چهار سال دارد .

اشک در چشمانش حلقه می بندد و به سمت جایی می رود که همیشه تنها در آن بازی می کند . تلی از خاک . بدون عروسک, بدون اسباب بازی ... با خاک با سنگ... ظهر که می شود به خانه می رود ...

ناگهان بوی باران را حس می کند ... پنجره میزبان قطره های باران شده است . دخترک خیسی اشکهایش را روی گونه هایش حس می کند . چهار سالگی و باز هم تنهایی!

  • نوشته: elahe_fakhteh
  • بازدید : 35بار
  • انتشار : چهارشنبه 08 اسفند 1397 - 12:59