دلنوشت های سبز من

دلنوشته های سبز اینبار اسپاتی فلوم 1

دلنوشته های سبز 

دنیای اسپاتی فلوم

دنیای گلها

 

اول این یکی گل درآورد رفتم اومدم گفتم اون اسپاتی داره شماها ندارید😂 تاشب دیدم اوه چه گلی تو غلافشه.

روییدن اولین گل وقتی حال گلت بد بوده و تو خوبش میکنی دقیقا شبیه همون اولین مدالی میمونه که شاگرد همیشه باخت داده میگیره.

دقیقا شبیه همون مدال اول درمسابقات اول

 

گل دوم آفرین داره گل سوم عادیه وباید بذر بده چون توانمند شده

ومن دقیقا برای هرگلدانی ذوق دارم.

خداروشکر امسال یه چهارتاگلم رو از مرگ حتمی نجات دادم 💞🌹 جوانه زدن و بزرگ شدن.

 

بقیه دلنوشت سبز اسپاتی فلوم ...


  • نوشته: نوشته الهه فاخته
  • بازدید : 20بار
  • انتشار : دوشنبه 25 فروردين 1399 - 22:17
دلنوشت های سبز اینبار داستان  گل سانسوریا 1

داستان گلها

به قلم الهه فاخته

این دنیای من است 

 

روزی که سانسوریا پا به خانه ام گذاشت صدای آن و اسپاتی فلوم اولین صدایی بود که شنیدم

سانسوریا با گلدان سفالی سفید رنگش مثل خانم های متشخص .. احساس کردم واقعا خانه ام مهمان آمده است . تا روی فرش گذاشتم صدایی شنیدم : چقدر اینجا شلوغ است !

ابروهایم بالا رفت و اهمیت ندادم . گلدان ها را جابه جا کردم و گلدان سانسوریا را گذاشتم در اتاق گلها , بسیار زیبا و موقر ! مانند خانم های متشخص کم صحبت که احتمال زیاد مدیر هم هستند . 

همین که مانده بودم چگونه سلفون فلوم را باز کنم , فلوم گفت : خب با کاتر باز کن !

من هم آنقدر هیجان گلهای تازه رسیده را داشتم که صداها را زیاد جدی نمی گرفتم چون تا آن روز گلها زیاد با من حرف نمی زدند , راستش از روزی که به خدا گلایه کردم من قبلا سبز انگشتی بودم و الان چرا نیستم حداقل گلهای خودم را سبز نگه دارم , دقیقا از همانروز انرژی زیادی روح خسته ام را به تعادل رساند! من هر چه بخواهم خدایم به من می دهد اما چون فراموشکار هستم گاهی یادم می رود دقیقا چه می خواهم و وقتی به تنگ می آیم دعایی از درونم می جوشد و خدای مهربانم نیز سریع برآورده می کند 

 

  • بقیه داستان گل سانسوریا در ادامه مطلب 

 

  • نوشته: نوشته الهه فاخته
  • بازدید : 42بار
  • انتشار : شنبه 23 فروردين 1399 - 1:3
دلنوشت های سبز اینبار پتوس 1
چشمهایم سنگین ازخواب شده بود که بلند شدم وقلمه های پتوس را دیدم! تصورکردم که اگر ریشه بزنند گلدان کاملا پرمیشود. یاد کنف هایم افتادم. صدای گلها راشنیدم، آرام میخندیدند. یکیشان گفت مارا آویزان کن!
ومن کنف هارا ازکمد درآوردم. آنهارا به لبه بطری شیشه ای پیچیدم. و فکر کردم یکی کم است.

دوباره پتوسها گفتند : این هم جالب میشود. دیدم گیلاس قلمه زنی خالیست، کنف هارا به نیمه اش پیچیدم
دوباره پتوس ها گفتند : ازین سنگ های رنگی. الان شستیشون و مریض نمیشیم.
مشتی از سنگ ها را ته ظرف ریختم.
اول میخی روی دیوار کنار تلفن زدم که دوباره پتوس ها گفتند ما را روی دیوار کنار گلها بذار. میخ هم داره. اول گوشه را دیدم دوگلدان پتوس!! زمان آبیاری راحت ترم. اما صدایشان را دوباره شنیدم اینجا دیگه کنار آشپزخونه.
اوه بله دقیقا دوتا میخ!!

نگران پوسیده شدن در آب بودم که باز با شیطنت گفت فقط دوقطره بریز. آهان رنگ آب عوض نشه.
واین شد که بردیوار خانه ام آویزان شد
پتوس های کوچک من🍃🍃
یاحق

  • نوشته: نوشته الهه فاخته
  • بازدید : 15بار
  • انتشار : یکشنبه 03 فروردين 1399 - 3:40