اشعار تقدیمی الهه فاخته

دلنوشته برای نوید افکاری کشتی گیری که دیگر نیست

دلنوشته برای نوید افکاری 

 

نوید ! 

مثل اسمش شاید پر از سخن های امیدوارکننده ! 

مژده دهم یا پیک تلخ شراب را بنوشم ؟ ! 

این حق نیست و میسوزم از حقیقتی که روشن است ! 

 

آهای ای گل زیبای هستی 

بخواب آروم که دنیا جای تو نیست 

بخواب آروم که این دنیا پر از گرگِ

پر از تلخی و جام زهر 

آری جای تو نیست 

کسی که در پی حق و عدالت , اشک میریزه 

نمیتونه بمونه , نمیتونه بمونه 

 

زمین گرده , بالاخره یه روزی 

حقیقت فاش میشه 

دلم میگه که حق با توست اما 

توانم همین قدره عزیزم 

بخواب آروم گل نازم , گل زیبای آبی 

برو تا هفت آسمان , بگو یا رب 

به پیشت اومدم با غم 

 

خدا دستت رو میگیره 

دوای دردُ میبخشه 

تو رو درمان نکرده , نمیفرسته بهشتت 

 

نوید دست های آسمونی 

بخواب آروم که اینجا جای تو نیست 

مگه یک گل میتونه میون خارهای وحشی بمونه ؟ 

مگه اینکه خودش یک خار باشه , خارِ گلدار ! 

 

نوید جانم , پسر جانم 

به جرم نکرده , جان تو رفت 

ولی 

این دنیا بی رحمه میدونم 

میدونم چقدر سخته که حق با تو باشه 

اما 

دهانت بسته باشه از گفتن حق

چقدر سخته 

پهلوون باشی و نتونی 

ضعیف باشی عزیزم 

 

کسی که قدرتی داره 

باید مثل یه شیر , سلطان باشه ! 

ضعیف ها را به بی رحمی نیاویزید 

 

خدا شاهد , خدا بیننده حاضر 

ولی وقتی به انسان قدرت بسیار داده است 

صبوری میکند 

تا کی 

خدا داند ! 

خدایا ! تر و خشک با هم نسوزن 

من از بی عدالتی ها سخت میترسم 

و از خشمی که از سوی تو آید ! 

 

حسین یک عمر , جسارت کرد و پای حق , جان داد 

حسین ها رفته اند و ما پی چه هستیم ؟

زمین مال خداست ! حاکم ندارد 

چرا چون کفتارها , به جان آنچه افتادید که حق شما نیست ! 

 

نوید جانم , پسر جانم , پهلوانم 

بخواب آرام , بخواب که اینجا جای تو نیست 

 

با دلی شکسته برای نوید افکاری ♥  : الهه آجرلو - فاخته 

  • نوشته: الهه فاخته
  • بازدید : 31بار
  • انتشار : دوشنبه 24 شهريور 1399 - 13:23
خوبی ميکنم بدی ميبینم اعتماد

چرا خوبی ميکنم بدی ميبینم 

چرا اعتماد ميکنم بی اعتمادی ميبینم

 

این بار ميخواهم از احساسی بگویم که شاید بارها برایم تکرار شده است و مرا تا مرز افسردگی پیش برده است , احساسی شبیه یک نوع باختن 

 

سوالاتی که مرا درگیر خود ساخته است 

 

چرا وقتی خوبی ميکنم , بدی ميبینم !

 

چرا وقتی اعتماد ميکنم بی اعتمادی ميبینم !

 

چرا رویای زیبایی که میسازم , و به دوستی اعتماد ميکنم , بی توجه از زیبایی رویای من , کاخ آرزوهایم را یک شبه ویران ميکند ! و اصلا برایش مهم نیست !

 

چرا خوبی میکنم بدی میبینم

 

شما تابحال آرزویی داشته اید ؟ 

 

گاهی ما چنان غرق در آرزوهای خود هستیم و دنیایی را به تصویر ميکشیم که حالمان در آن خوب است و دلمان نميخواهد خراب شود , اما وقتی کسی نقش رویایمان را بر هم ميزند چون چیزی برای جایگزینی اش نداریم , تمام حالمان بهم مي ریزد . نميخواهیم باور کنیم آدمها همانقدر که باعث شادی ما ميشوند ميتوانند به ما بدی کنند . برای همين است که بهتر است هميشه چند آرزو داشته باشیم که اگر یکی از آنها نقش بر آب شد بهانه ای برای برگشتن به زندگی داشته باشیم .

 

چرا خوبی میکنم بدی میبینم


مثالی ميزنم :

 

داستان آن زن را شنیده اید که لخت ميشود و چند وسیله کنار خودش ميگذارد و روی کاغذی مينویسد هر کاری ميخواهی با من بکن !

ابتدا او را نوازش ميکنند , ميبوسندش , مراقبش میيشوند اما بعد که ميگذرد و آن زن مثل یک تندیس بی جان تکان نميخورد , همانها که نوازشش ميکردند , به او دست درازی ميکنند , طناب را دور گردنش می اندازند , ميخندند , روی بدنش با چاقو خراش ایجاد ميکنند . 

 

مي دانی هدف آن زن چه بود ؟ می خواست ثابت کند قوانین برای حفاظت از خود ما بنا ميشوند .

 

در زندگیمان اگر محبت دیگران را نادیده بگیریم دیگر به ما محبت نميکنند , اگر به آنها نگوییم دوستشان داریم , آنها نميفهمند ! 

 

در زندگیمان اگر جلوی بدی های یک آدم را نگیریم روی بدن ما را خراش ميدهد و ميخندد تا سرگرم شود چون هیچ فکری نميکند از اینکه تو از درون ناراحت شوی چون همیشه بدی هایش را تحمل کردی!

 

نميشود بخاطر بد بودن کسی , بد شد !

 

چرا خوبی میکنم بدی میبینم


ما باید برای خوب بودن بجنگیم , بدی چندش آور است , تعادلمان را بهم می زند و آرامش را از ما می گیرد ! شما آدم بد دیده اید که آرامش داشته باشد ؟ همیشه نگران است , از درون نا آرام است مثل کتری در حال جوش !بدی مثل همان لکه های سیاه روی ملحفه سفید است که رسوایمان ميکند . ذات آدمی به سمت خوبی و زیبایی جذب می شود , و آدمها ذاتا سمت خوبیها و زیباییها جذب می شوند . بالاخره از آدمهای بد خسته می شوند و آدمهای بد بالاخره همانطور که تاریخ نشان داده تنهای تنها می شوند ! 

 

شایدآدمهای خوب هم تنها شوند اما چون ذات پاکی دارند , آدمها گاه و بیگاه به سمت آنها می آیند و از او فرار نميکنند . آدمهای خوب را خدا نگاه می دارد ♥

 

واما چرا هر چه خوبی ميکنیم بدی ميبینیم ؟

 

بقیه متن خوبی ميکنم بدی ميبينم چرا  درادامه مطلب 

  • نوشته: الهه فاخته
  • بازدید : 225بار
  • انتشار : سه شنبه 02 ارديبهشت 1399 - 5:13
دلنوشته ای برای حضرت محمد پیامبر مسلمین

دلنوشته برای حضرت محمد (ص)

به قلم الهه فاخته 

 

نمیدانم مسلمانی یا مسیحی

یهودی یا زرتشتی

یا بدون دین

هر کسی هستی باش

این را خوب میدانم هر کسی با ایمانش الله را صدا میزند.

اما موضوع محمد است

محمدپیامبر بزرگ من

محمد بزرگترین مرد زندگیم

محمد صبورترین انسانی که جهل جاهلان ازارش داد اما تسلیم نشد

محمد امین که احمد نام دیگرش است.

محمد که مهربان و قوی است

محمدی که کاملترین انسان روی زمین است

محمدی که هنوز هم بیشترین اسم روی فرزندان .. درایران اول نام اوست..

محمدی که هربار صدایش میزنم مهربانی میکند .محمدی که قران بواسطه او نازل شد در همان ماه مبارک رمضان ماه اراده و ایمان. ماه برکت.

در قران چهاربار اسم محمد نگاشته شده و یکبار به اسم احمد.

روی ابرها..کوه..امواج دریا... برای کسانی که چشم بصیرت دارند اسم محمد در کنار اسم الله دیده میشود

.نه الله را میتوان منکر شد و نه قران را.

گاهی بعضی از اداب. ادب را میبرند.

محمد رفیق دلهاست

درست صدایش بزن ♥

 

به قلم الهه فاخته

این دلنوشته تقدیمی ست برای پیامبرم محمد رسول الله که لبخندی به اندازه به تمام زیباییهای دنیا دارد 

1393

 

  • نوشته: الهه فاخته
  • بازدید : 149بار
  • انتشار : جمعه 08 فروردين 1399 - 22:40
دلنوشته ای تقدیم به پزشکان و پرستاران کرونا

دلنوشته ای برای پرستاران و پزشکان تمام جهان 

مبارزه با کرونا ویروس

نویسنده الهه فاخته

برگی از برگی دیگر شتاب میگیرد
به انتظار بهار نشسته بودیم که ناگهان پاییز شد!

دستی مهربان ، صورت تب دار مرا لمس میکند.
در این وحشت دامن گیر، کسی به هم خون خود رحم نمی کند، دلها ترسیده اند و دستی، بازوی ناتوانی نمی گیرد.

دستی مهربان، به لبهای شعله گرفته ازاین مرگ سیاه، جرعه ای می نوشاند که کسی جراتش را نمی کند.

اینجا سنگر است، مرز بین زندگی و مرگ!
می دانند که ممکن است بمیرند اما می آیند
می دانند که اینجا حال همه خراب است.. اما.. می مانند

این لشگر فرمانده ندارد. اما.... سرباز دارد!
سربازی که نه برای پول، نه برای شهرت آمده است
سربازی که برای خنثی کردن.. مین.. آمده است

آههههای سرباز، تو نه تنها سرباز وطن بلکه سرباز هم وطن شده ای!
آهای سرباز، تمام قد برایت می ایستم و برایت پا می کوبم
جانم فدای جانت
یا حق

الهه آجرلو فاخته
دلنوشته های کرونایی من
بامداد پنجم فروردین هزار و سیصد و نود و نه

تقدیم به تمام پرستاران و پزشکان سرزمینم که این روزها جان خود را در دست گرفته و برای نجات یا تسلی بیماران می کوشند.
تنتان سلامت 
  • نوشته: الهه فاخته
  • بازدید : 56بار
  • انتشار : چهارشنبه 06 فروردين 1399 - 4:33
شعر میخواهم معامله کنم عمرم را به پروانه ها

شعر سپید شماره 38

دفتر شعر 1394

شاعر الهه فاخته

1394/02/13

هر چه پروانه هست می گیرم

حتی , پروانه های کلکسیون های شیشه ای را

 

میخواهم معامله کنم با ابر قدرت دنیاها !!!

قسمتی از عمرم را بردارد و به پروانه های زیبا بخشد

پروانه هایی که عاشق گل هستند

پروانه هایی که کودکان را می خندانند

 

پروانه ها,

با عمر کوته اما چقدرررر گرانبها هستند !

از کرمی کوچک, پروانه شدن .. کم نیست !

در کاخی از ابریشم ,

با رنگ دل فریب , طناز در پرواز !

گلستان را پر کردند

 

اگر قرار به بخشیدن باشد

می خواهم قسمتی از عمرم را ببخشم

به ساکنان پیله ابریشم

عیبی دارد؟

شاعر الهه فاخته

  • نوشته: الهه فاخته
  • بازدید : 5بار
  • انتشار : دوشنبه 04 فروردين 1399 - 18:38
شعر سپید باید یک مادر باشی تا بدانی حضور یک مادر الزامیست

شعر سپید مادر شماره 22

دفتر شعر 1394

شاعر الهه فاخته 

 

1394/1/19

باید مادر باشی تا درک کنی , دستان مادر یعنی چه ؟!

وقتی غم داری و با دستانش , آرام شوی

ای جانم

مادر , غصه های عالم را م یروید از تن تو

مادرانگی یعنی

یک رفاقت ابدی, بخاطر آنچه هستی ... !

کسی که ناف محبت تو با او

تا آخر دنیا, گسسته نخواهد شد

کسی که در اندامش بودی , درد و د لها م یکرد !

که کسی جز تو , محرم اسرارش نیست

تو نه خدا بودی و نه بالغ

یک جنین, آماده ظهور به دنیای خاکی

باید مادر باشی تا بفهمی, وجود یک مادر

چه قدر الزامی ست !

شاعر الهه فاخته

تقدیم به تمامی مادران ♥

  • نوشته: الهه فاخته
  • بازدید : 21بار
  • انتشار : دوشنبه 04 فروردين 1399 - 3:49
شعر نو من کیستم من الهه نازم چون فاخته ای آزادم از دفتر 1394
  • 17/09/1392
  • شاعر الهه فاخته

  • دفتر شعر 1394

  • شعر نو شماره 1

 

من کیستم !؟؟؟
من الهه نازم .. چون فاخته ای آزادم
در شهر پرهیاهو , دور از تر بودن اشک
میخوانم و میسازم


من فاخته ای آزادم
دل بر سنگ ندادم
با زخم و کینه و درد ... کوه خالی نسازم


من آزاد آزادم
با بالهای فراخم ..
رو به آسمان آبی .. پر می زنم دمادم


دانی چه عمری دارم ؟
عمری پر از زخم و درد , بدون حسرت و خشم
دل بسته ام به خالق
در شهر پر هیاهو , دل بسته ام به قلبم
این پیر صد ساله .. عمرش فنا نشد دوست !


من, دنیا را گشتم .. به خالقم رسیدم
دیگر جانی ندارم
) عمرم به گیسوی زمان , طعنه میزد .. من پیر چند سالم ؟ (

نه اشک و آه و نفرین , عاری زهر خیانت
دل بسته ام به قلبها .. آخر رسالتم چیست ؟
جز خنده و تبسم , بر قلب های خسته
راهم کجاست ای دل ؟
آخر کجاست ای دل ؟
آخر تو هستی ای دل ! تنها سبب تو هستی
باید صبور باشم .. بر قلب های خسته
بر قلب دلشکسته , دردی فرو نشانم
من تلخ تر از گذشته , جامی ندیدم اکنون
ای دوست .. دوست دیرین
این قلب, تنها بهانه , برای ماندن ماست
بفهم راز خلقت , تنها دلیل... دلهاست !

یا حق 

الهه فاخته

  • نوشته: الهه فاخته
  • بازدید : 18بار
  • انتشار : جمعه 23 اسفند 1398 - 18:27
شعر بانوی من از الهه فاخته کتاب صدای حق

 

شعر نوشت بانو 

نویسنده الهه فاخته

 

گرچه دنیا, این جهان فانی آوارگان

بد جفاکار است و من بر دست آن !

لیک ای بانوی من، بانوی زیبای خدا

غصه کم کن ای شده در راه حق

خالق زیبای ما این راه را کم می کند

 

بقیه شعر نوشت بانو در ادامه مطلب قرار دارد

 

  • نوشته: الهه فاخته
  • بازدید : 33بار
  • انتشار : جمعه 16 اسفند 1398 - 3:15
شعرواره 7 وقتی نمیخندی

وقتی نمیخندی , نا خوش احوالم

وقتی نمی بینی, ناخوش احوالم

وقتی گریه میکنی آرام, ناخوش احوالم

وقتی گمان میکنی نمیبینم , ناخوش احوالم

بخند که من بخنده تو میخندم

  • الهه فاخته 
  • کتاب شعرواره های سپید من 
  • شعر شماره 7
  • نوشته: الهه فاخته
  • بازدید : 26بار
  • انتشار : پنجشنبه 15 اسفند 1398 - 2:47
شعری برای دوست از کتاب و شاید عشق 1

شعر برای دوست

شاعر الهه فاخته 

کتاب شعر و شاید عشق یک


 

این زندگی ، چه کوته و ما چشم به سال نو

ما غافلیم از گذر دقائق عبور !

من یک مسافر و تو هم مسافری

دلدادگان همه یک شب ... به شام دوست

دعوتند و ما چه دور !

باشد که احوال ساده من

می برد هوش از سر سرد اتاق

ولی

ای دوست ..می ترسی از هوس آشیانه ات ؟

من بی هوس ...دل به دل تو سپرده ام

 

شعر برای دوست در ادامه مطلب ...

 

  • نوشته: الهه فاخته
  • بازدید : 33بار
  • انتشار : چهارشنبه 14 اسفند 1398 - 22:22
شعری از کتاب شعرواره های سپید من
تقدیمی به مرتضی پاشایی عزیز
شاعر الهه فاخته

تقدیم به مرتضی پاشایی عزیزم


به خواب دیدم .. خواب تو را
که چه ناز می خندی
فرشته ای در گوشم خواند
او که زیبا می خواند ..
زیبا می خندد
من به حرفش خندیدم ..
از ته دل
و به زیبایی لبخند تو واشد , دل من
بگمانم نذری داری .. ی ا دعایی کردی
تو برای تن رنجور,
میجنگی با بد و خوب
مژده که پیروز شدی
بگمانم که شفا می گیری
تو بخوابم عاری از درد شدی
تو بخوابم از ته دل می خندیدی!


*این شعر برگرفته از خوابیست که قبل از فوت
مرتضی پاشایی دیدم *

  • شاعر الهه فاخته  
  • نوشته: الهه فاخته
  • بازدید : 57بار
  • انتشار : جمعه 20 ارديبهشت 1398 - 16:36
شعر تقدیمی بانو الهه فاخته برای مرتضی پاشایی

شعر بانو الهه فاخته برای مرتضی پاشایی.
خدا بیامرزتش
انشالله که مارو هم شفاعت کنه


بخواب آروم گل زیبا


دلم میخواد که امشب
بسازم یک ترانه .بشینم پشت سازی که با دستهای تو ،قصه میگفت


تو فهمیدی عشق چیست
تو فهمیدی شکستن از پی یک آرزو چیست
تو فهمیدی ته دنیا همون عشقه ..عزیزم!


دلم میخواد تا خود صبح
بجنگم با غم بودن یا نبودن
اگه هرکی بفهمه عشق چی هست
بخواد زودی بره از این شهر
باید بگم کسی عاشق نباشه !
مثل تو ..اینقدر عجیب و عشق نباشه!


عجب رسمی شده
به هر کس عشق میدی..میره !
به هر کس دل میسپاری ... باز میره!


مگه خالق نگفت..رسم...مهربانیست
چرا هرکس مهربانتر شد ..باز میره؟!


من امشب ترس دارم عزیزم
اگه هرکی عاشقه . به دنیا دل نبنده
همین دنیا, ....  بدون عشق میشه


دلم میخواد امشب تا خود صبح
بشینم پشت ساز ات .بخونم ..گاهی برقصم با صدایت
شاید دلت سوخت اومدی دستم گرفتی
منو بردی تا اوج هستی
منو بردی تا ته خط
منو بردی ازین دنیای بی رحم.


دلم امشب هوایی شد.
دلم امشب برات نغمه سر داد .
مثه یک قناری, بال شکسته ...  تو قفس
هی میزنم توک به میله های سرد .


تو رفتی شهر گم شد
هوا لرزید از نبودت.
تو رفتی عشق گم شد
💜
با احترام .برای مرتضی پاشایی

  • شاعر الهه فاخته

 

  • نوشته: الهه فاخته
  • بازدید : 44بار
  • انتشار : جمعه 20 ارديبهشت 1398 - 15:42
این پیر پر افتخار باید یکبار بسوزد و از نو زاده شود ایران

نمیدانم چرا مردم به شدت شیفته خود شده اند!

همه کارشان درست است و کار بقیه غلط!

به جان اشتباه کوچک بقیه افتاده اند و

اشتباه بزرگ خودشان ، کوچک!

فراموش می کنند آدم قبلی و 

ناسپاس آدم فعلی شده اند

برود یادشان می افتد که از دست داده اند!

 

انگار کل دنیا بهشت شده است و جهنم اینجاست!

اسیر حرف های غلط بی ریشه ای شده اند

که دامن غیرت و ناموس را آتش زده است

 

نمیدانم این وضع تا کی؟

دهانشان بسته نمیشود انگار!

بکنی حرف میزنند نکنی تهمت!

درکی از قرآن ندارند و همگی حافظ قرآن شده اند!

همه حرف ها پر از ای کاش و آرزوهای زودگذر است!

همگی دکترا دارند!

 

راستی،چقدر زود قضاوت کرده و محکوم می کنند!

این روزها با یک اشتباه کوچک گردنت میزنند و 

اشتباه بزرگ انگار بی عاریست

نه انگار که اختلاس شده است!

 

چرا نمیپرسند فلان حرف منبعش معتمد است؟

مثل خر .. درست بگویی یا غلط جواب نه سکوت است و درست

فقط عرعر پی در پی!

 

همه حامی حقوق بشر شده اند 

برای عادت روزه می گیرند و آن سر شهر

کودکی سه روز است که افطارش آب است!

 

تا ببینند و بشنوند نظری دهند اما

سکوت داشتن هم نشانه ای از فهم و ادب است!

 

از خودم شروع می کنم، سکوت کردن را ! کمی فکر کردن ، تحقیق و سپس اگر که لازم بود

بلند میشوم طرف حق میگیرم

اما

اگر حس کنم قضاوتش با من نیست یا سخت است

به زمان میسپارم و سکوت میکنم

 

مگر حرف زدن.نظر دادن اجبار است؟

گاهی دهان ذهن و احساس را ببند ، آری

نصف بیشتر دردسر از احساس است

یعنی

فکر نکرده زود آتشی شویم و به جان بقیه قمه بزنیم!

 

چقدر کم تحمل و کم صبر 

آه این نسل جدید است نه میترسد و نه شاد است!

تربیت نشدند. نکن .نرو نشنیده و هار شده اند.

 

کمی به روز شویم !

کتاب بخوانیم و فکر کنیم

الکی نترسیم سیلی مادر نیست

بشین بتمرگ دیگر نیست 

بزرگ شده ایم.

فکر کنیم تا درک کنیم خوب را از بد!

غرق نشویم در هر چیز ! افراط گر شده ایم؟

طرفدار حقوق حیوانات و بشر شده ایم؟

منتظر یک حرف.یک اتفاق ساده و خرد 

تا بگوییم نه غلط است این نیست

منبع انرژی منفی !

کلامی برای تخلیه تنش های روزانه!

چرا اینجاااا؟

تمااام دنیا میبینند ، مسلمانید که لخت شده اید؟

 

چرا ناسپاس شده اید؟ 

اصلا تشکر کردن بلدید؟

 

خدا برس به داد مردم بینا

کورها، اینجا خفت گیر شده اند و بسیارند

 

بیچاره بینایی که میان کوران گیر افتاده و بی چاره است!

رفتن چاره نبوده و نیست

وقتی عاشق خاک وطن شده ام

این پیر پر افتخار باید یکبار بسوزد و از نو زاده شود!

 

یا حق!

الهه فاخته

  • نوشته: الهه فاخته
  • بازدید : 43بار
  • انتشار : یکشنبه 08 ارديبهشت 1398 - 1:38
داستانک گلی که متولد شد

یکی بود ، یکّی نبود
زیر آسمان شهر گل کوچکی در گلدان بود!
از سر کوچکش غنچه ای زیبا خندید ! 
اما باد آمد غنچه اش را چید !
گل غمگین شد
غم را به درونش ریخت
پژمرد

 

بقیه این شعر زیبا را در ادامه مطلب بخوانید 

 

  • نوشته: elahe_fakhteh
  • بازدید : 112بار
  • انتشار : چهارشنبه 15 اسفند 1397 - 22:33