الهه فاخته - 2

برای ریحانه عامری دختر جوانی که به قتل رسید

ریحانه عامری فقط یک دختر جوان بود که نیاز به حمایت داشت

 

پدر!!!

مقام محترمیست

.... باغبان خوبی باش!

نمیشود تا گلی پژمرده شد،

یا دچار آفت شد

از ریشه نابودش کنی

چون باغبانش هستی

باید راهش را پیدا کنی

چقدر وقت برای تربیت دخترت گذاشته ای

؟

چقدر با او رفیق بوده ای؟

درخانه تو آرامش داشته است؟

چقدر گذشت داشته ای دربرابر خطاهای کودکی وجوانیش؟

آیا تربیت کرده ای؟ عشق ورزیده ای؟ آیا خودت میتوانی کمی فکر کنی تا هدایتش کنی؟

اگر نمیتوانی، چندبار مشاوره از متخصص گرفته ای؟

سواد به تحصیلات دانشگاهی نیست

سواد دیگری داریم به نام سواد اجتماعی

چقدر سرکوب شده ای که سرکوب میکنی؟

 

عیب ازشماست که جاهلیت میکنید

دوباره پیامبر میخواهید؟

بخواب زده اید و بیدار نمیشوید

 

بقیه دلنوشته برای ریحانه عامری در ادامه مطلب ... 

 

  • نوشته: نوشته الهه فاخته
  • بازدید : 37بار
  • انتشار : پنجشنبه 29 خرداد 1399 - 16:42
خاطرات نوجوانی - سردرگمی و خودشناسی

خاطرات دوران نوجوانی 

دلنوشته ای بر گذشته نوجوانی خویش

من کیستم ؟!

الهه آجرلو - فاخته

اینبار میخواهم از خاطرات دوران نوجوانی ام بگویم 

دقیقا از مرز بین نونهالی و نوجوانی , سنی بین 13 تا 14 سال که میشود دوم و سوم راهنمایی ! البته زمان ما 

 

نمیدانم آغاز این ماجرا از کجا شروع شد ! شاید روزی یک معلم حرفی از خود شناسی زد و یا پیشنهاد کرد کتاب زیاد بخوانیم و این شد که من برای امتحان هم که شده به کتابخانه مدرسه رفتم و تمامی کتابهایش را خواندم ! 

یادم هست فقط قرآن و نهج البلاغه مانده بود . آن روز بخاطر دارم نهج البلاغه را خواستم , چند جمله ای از آن را خواندم و یکی از معلم ها , آمد و آن را با خود برد , یادم هست زیارت عاشورا را خواندم با معنی ! دیگر هیچ کتابی نمانده بود . 

همان سالها بود که یکی ازدوستانم که گمان کنم اسمش الهه نوری بود , به من پیشنهاد داد  کتابهای او را بخوانم ! 

یک روز به درب منزلشم رفتم , و او به من چند کتاب فلسفی و روانشناسی داد ! از اینکه این کار را کرده خوشحال بودم , و به شدت سپاسگزار .. اما او خوشحال بود حتی گفت مادرش با میل قلبی و با خوشحالی این کتابها را داده که به من بدهد ! شاید مادر او میدانسته که یک دوست کتاب خوان چقدر خوب است ! و من آن زمان نمیدانستم کتاب چقدر میتواند خوب باشد ! 

با آنکه حافظه ضعیفی دارم اما فقط میخواندم و میخواندم و میخواندم !

یادم هست با ذوق و شوق کتابها را به خانه بردم و خواندم , یکبار ! دوبار ! سه بار ! کتاب چند صد صفحه ای را ... و نمیفهمیدم .. جملات برایم سنگین بود .. به خودم گفتم قسمتی از جملات را که میفهمم را دوباره بخوانم و توقف کنم تا آن قسمت را متوجه شوم و آرام آرام پیش روم . چون رمان یا کتاب علمی نبود ! حتی زیارت عاشورا هم نبود که معنی اش مشخص باشد ! 

هربار که معانی جملات را میفهمیدم خوشحال تر میشدم . 

 

سن 13 تا 14 سالگی من سالی بود که من فکر میکردم دیگر بزرگ شده ام و آدم بزرگ هستم ! 

 

بقیه خاطرات نوجوانی من در ادامه مطلب 

 

  • نوشته: نوشته الهه فاخته
  • بازدید : 69بار
  • انتشار : سه شنبه 20 خرداد 1399 - 11:38
قضاوت نکنیم قضاوت بیجا یا قضاوت مردم !

قضاوت نکنیم قضاوت بیجا یا قضاوت مردم !

 

مادر دنیایی زندگی میکنیم که پر از ماجراها و اتفاقات تازه است . 

گاهی زندگی اطرافیانمان را مورد قضاوت قرار میدهیم , و گاهی هم که میخواهیم نظرمان را در این باره مطرح کنیم خودش نوعی قضاوت میشود 

و این قضاوت ها ایجاد دلخوری حتی دلشکستگی یا گاهی دخالت در رابطه یک خانواده میشود 

پس اشتباه کار کجاست ؟ 

اگر نظر ندهیم , یعنی فکر کمتر کنیم 

اگر فکر بیشتر کنیم پس در ذهنمان هم نظر میدهیم و اگر ادامه پیدا کند بالاخره یک جا سوتی میدهیم و آنچه درونمان هست را میگوییم 

 

شما تصور کنید یک قاضی را , وقتی مقابل مجرم قرار میگیرد اول تا آخر داستان را از زبان مجرم میشنود , بعد از زبان وکیل شاکی میشنود , یا قوانینی که باعث ایجاد جرم شده است . یک قاضی از اول تا آخر ماجرایی که شروع شده و تمام شده را میشنود و برااساس قوانین موجود بررسی میکند و حکمی را صادر میکند که هم عدالت را رعایت کند و هم انصاف را ! 

شاید آن قاضی هیچ گاه در زندگی خود اینگونه عمل نکند اما وقتی لباس قضاوت را میپوشد , تمام حواس خود را به قضاوتش میدهد و نهایت دقت خود را به خرج میدهد . اینکه او در زندگی عادی خود شاید آنگونه قضاوت نکند علت این است که در زندگی عادی ابتدای داستان مشخص است و انتها مشخص نیست اگر هم اتفاقی افتاده باشد , کسانیکه درگیر آن ماجرا هستند , دقیقا چیزی را نگفته یا تمایلی برای گفتنش ندارند . 

 

 .. بقیه در ادامه مطلب 

 

  • نوشته: نوشته الهه فاخته
  • بازدید : 93بار
  • انتشار : دوشنبه 19 خرداد 1399 - 17:16
20 سال گذشت الهه آجرلو استاد تکواندو و کیک بوکسینگ

20 سال از اولین روز شروع من به ورزش تکواندو گذشت !

الهه آجرلو 

 

20 سال شد!
20 سال پیش زمانیکه یک دختر بچه 12 ساله بودم، و با تمام شدن فصل امتحانات پایان سال، برای تابستان روزشماری میکردم، بین تفریح تابستانه وکلاس رزمی مردد شدم.
بااینکه در طول سال بسیار مصمم بودم.
آن زمان رشته کاراته طرفدار داشت. و تکواندو را نمیشناختند.
من فقط میدانستم تکواندو رشته ایست که اسم باکلاسی دارد😁.
همین روزها تصمیم گرفتم، انتخاب کنم.
آرزو داشتم بتوانم دفاعازخود را یاد بگیرم. بتوانم جاخالی دادن را یاد بگیرم وپسرهایی که درمسیر مدرسه اذیتم میکردند را بزنم تو دهانشان😁
وزنم کم شود و... من انقدر تعریف کاراته را شنیده بودم که درذهنم تصور میکردم لباسش را چپ و راستی چگونه ببندم.

یک روز مادرم با یک یک لباس سفید به خانه آمد.
دل توی دلم نبود.
لباس تکواندو بود. اخم هایم درهم رفت. که چرااشتباه خریدی😔
همچنان گول خوردم وبه باشگاه رفتم. فکر کردم لباسش عوض شده.
انقدر ناراحت بودم که پسرعمه ام، لباس کتان کاراته اش را به من داد.
انقدر سنگین وگرم بود که عرق میریختم و خیس میشدم اما لباسش را دوست داشتم.


بقیه به همراه آدرس باشگاه تکواندو دختران در ادامه مطلب

 
  • نوشته: نوشته الهه فاخته
  • بازدید : 40بار
  • انتشار : جمعه 16 خرداد 1399 - 16:55
20 سال گذشت الهه آجرلو استاد تکواندو و کیک بوکسینگ

20 سال از اولین روز شروع من به ورزش تکواندو گذشت !

الهه آجرلو 

 

20 سال شد!
20 سال پیش زمانیکه یک دختر بچه 12 ساله بودم، و با تمام شدن فصل امتحانات پایان سال، برای تابستان روزشماری میکردم، بین تفریح تابستانه وکلاس رزمی مردد شدم.
بااینکه در طول سال بسیار مصمم بودم.
آن زمان رشته کاراته طرفدار داشت. و تکواندو را نمیشناختند.
من فقط میدانستم تکواندو رشته ایست که اسم باکلاسی دارد😁.
همین روزها تصمیم گرفتم، انتخاب کنم.
آرزو داشتم بتوانم دفاعازخود را یاد بگیرم. بتوانم جاخالی دادن را یاد بگیرم وپسرهایی که درمسیر مدرسه اذیتم میکردند را بزنم تو دهانشان😁
وزنم کم شود و... من انقدر تعریف کاراته را شنیده بودم که درذهنم تصور میکردم لباسش را چپ و راستی چگونه ببندم.

یک روز مادرم با یک یک لباس سفید به خانه آمد.
دل توی دلم نبود.
لباس تکواندو بود. اخم هایم درهم رفت. که چرااشتباه خریدی😔
همچنان گول خوردم وبه باشگاه رفتم. فکر کردم لباسش عوض شده.
انقدر ناراحت بودم که پسرعمه ام، لباس کتان کاراته اش را به من داد.
انقدر سنگین وگرم بود که عرق میریختم و خیس میشدم اما لباسش را دوست داشتم.


بقیه به همراه آدرس باشگاه تکواندو دختران در ادامه مطلب

 
  • نوشته: نوشته الهه فاخته
  • بازدید : 40بار
  • انتشار : جمعه 16 خرداد 1399 - 16:55
مراقب رومینا هایمان باشیم ! پدر و مادر عزیز بخوان

مراقب رومینا هایمان باشیم ! پدر و مادر عزیز بخوان

 

دلنوشته ای که برای رومینا اشرافی دختر مظلوم 13- 14 ساله نوشتم  در ( پست شماره 413 )با استقبال خوبی روبه رو شده است در لینک تصمیم گرفتم در این متن کمی با شما عزیزانم گفتگو کنم !

سیزده چهارده سالگی یک دختر , سخت ترین بحران زندگی اش است ! بعضی ها آن را آرام میگذرانند و بعضی ها طوفانی ! 

این سن برای یک دختر با نوسانات بسیاری همراه است . 

در مقاله شماره 425   تحت عنوان خوشبختی با ذات زن و مرد ! و همچنین در مقاله شماره 410  ( با عنوان خوشبختی چیست و خوشبخت کیست ) به این نکته اشاره کرده بودم که زنان فطرتی آرام دارند و این یعنی یک زن اولین چیزی که به دنبالش می گردد و ذاتا میخواهد آن را داشته باشد آرامش است , زنی که بدون آرامش بخواهد به لذت برسد دچار بحرانهای روحی و بیماری های روحی و افسردگی میشود . این مثال را در اطرافیان خودتان می بینید .

 

بقیه را در ادامه مطلب بخوانید .. 

 

  • نوشته: نوشته الهه فاخته
  • بازدید : 58بار
  • انتشار : جمعه 09 خرداد 1399 - 19:6
برای رومینا اشرفی دختر زیبای ایران زمین

 

برای رومینا اشرفی دختر زیبای ایران زمین

 

 

او یک دختر است

با تمام نازها و مهرطلبی هایش

برایش پدر خوبی باش

او را غرق در محبت خود کن تا محبت را از غریبه ها طلب نکند.

 

مگر زیر هجده سال بدون اجازه پدر میتواند ازکشور خارج شود؟

مگر زیر هجده سال برای هرکاری رضایتنامه از ولی نمیخواهد؟

مگر مغز انسان در 22 سالگی کامل نمیشود آن هم قسمت منطقش؟!

پس چرا حرف ازدواج میشود عددها را جابه جا میکنید؟

 

مگر دخترها، وسیله اند که به اندازه نیاز مردان کم یا زیاد شود سن ازدواجشان؟! افسوس بر پدر ومادری که بخواهد برای پسرش دختر زیر هجده سال بگیرد یا بخواهد دختر زیرهجده سال خود را شوهر دهد که ازبار مسوولیتش شانه خالی کند واسمش را بگذارد رسم!

 

 

بقیه متن رومینا اشرفی دختر زیبا را در ادامه مطلب بخوانید 

  • نوشته: نوشته الهه فاخته
  • بازدید : 138بار
  • انتشار : پنجشنبه 08 خرداد 1399 - 13:35