الهه فاخته - 59

شعر کوچه باغ کتاب شعر صدای حق

شعر عاشقانه کوچه باغ

شاعر الهه فاخته 

 

تو به من گفتی در کوچه باغ

به چه می خندی ای گل ناز ؟

من به تو خندیدم که زخندیدن من می خندی

من خندیدم تا تو بخندی گل ناز !

 

روزها می گذرد .. یاد آن لحظه بخیر

من و تو خندیدیم

 

تو به من گفتی : باغ پر از شاپرک است

تو در آن روز چه قدر خندیدی

یاد آن لحظه بخیر

من و تو پشت هیاهوی زمان

غافل از ترس به هم خندیدیم

شاید آن روز خدا هم خندید !

 

ولی ای دوست نگفتی که چرا

دل تنهای مرا دیدی و رفتی از باغ ؟

باغ من گل دارد ..پر سنبل, پر رز

و پر از پر زدن قاصدکان

باغ من شب دارد

و درختانش همه از رد شدن باد

شاعر خوش کلام اند

که می خوانند هر لحظه به یاد من و تو

 

یاد آن لحظه بخیر

که تو گفتی من همان شبنم برگم

که نباشم نشود سبز, بهار

پس چرا رفتی و باغم خالیست

زیر حرفت زده ای یار گران !...

پنیجشنبه 15 / 06 / 1391

الهه فاخته 

کتاب شعر صدای حق

شعر عاشقانه کوچه باغ

  • نوشته: elahe_fakhteh
  • بازدید : 36بار
  • انتشار : شنبه 31 فروردين 1398 - 0:4
شعر تنهایی از کتاب شعر گاهی

 

شعر تنهایی 

شاعر الهه فاخته

 

گاهی
تنهایی , نیشگون می گیرد از بازوان خسته من
درد میگیرد ,
بازوانم
می گریم ,
همچون شمع
هیچ کس نیست که بگوید اتفاقی افتاده است ؟!
چه صبور باید بود
هم خانه تنهایی شدن و

بودن و ماندن

 

  • الهه فاخته

  • کتاب شعر گاهی

  • انتشارات مایا 

  • موجود در نمایشگاه کتاب

  • نوشته: elahe_fakhteh
  • بازدید : 40بار
  • انتشار : جمعه 30 فروردين 1398 - 23:54

لالا ..لالا .. لالا لالا لالاییی 
لالا ..لالا... لالا لالا... لالا لالا لالایی
بازم شب شد . درومد ماه زیبا 
دوباره پنجره شد مونس آرامش تو
لالا لالا بخواب ای دختر تنهای شب ها
لالا لالا بخواب ای دختر تنهای شب ها
دوباره شب شد و رویا درومد
که تو رویا یکی عاشق ترینِ
بسان جوجه های جفت و عاشق

لالا لالا دوباره شب رها شد 
دوباره گرد و خاک یک خیال ساده و پاک
به چشمان نگاه دختری ، طوفان به پا کرد

شب آمد با خودش تصویرها ساخت
کسی را در آغوش کسی دیگر رها ساخت
عاشقی را به رویایی فرو برد
و دلتنگی به پایانش رسید و چشم خوابید!

چه شب زیباست ! لالا لایی لالایی
بخواب ای دختر عاشق به رویا
که شاید باز خوابش را ببینی
که اینبار آمده از نو بسازد
همان کاخی که ویران کرد با خشم
لالا لالا بخواب ای عاشق تنهایی شب
خیال را بس کن و چشمها را فرو بند
اگر دانی خدا داند .. و بسپار
می آید روزی که جبران تمام اشکهای شبانه ست
لالا لالا لالایی کن عزیزم
لالا لالا لالایی کن عزیزم
#الهه-فاخته

۱۹ شهریور ۱۳۹۷
یا حق

  • نوشته: elahe_fakhteh
  • بازدید : 35بار
  • انتشار : پنجشنبه 29 فروردين 1398 - 1:35
آسمان اول کتاب دختر غم زده

کتاب  فراسوی واقعیت 

 ( دختر غم زده )

نویسنده الهه فاخته 

 

کنار پنجره دختری ایستاده است . قد متوسط, موهای فر و نسبتا بلند , چشم و ابروی مشکی  . لیوان چای را در دست گرفته و از پشت پرده به هیاهوی ماشینها نگاه می کند . ناگهان خاطرات کودکی اش در ذهنش متجلی می شود . 

کودکی کوچک, با پوست سبزه و موهای فرفری . در یک شهرک. کوچه هایی خاکی با خانه هایی آجری . مردمانی  شبیه به هم . گاهی مهربان گاهی نامهربان . 

صبح مثل همیشه از خواب بیدار می شود . 
دخترک صبحانه نمی خورد . انگار کسی به یاد او نیست . همیشه اخم بر ابرو دارد .
 از پله ها بالا می رود وارد حیاط خانه می شود . بوی گل شب بو که صبح پدر رویشان آب پاشیده بود, کل حیاط را گرفته است . گلهای آفتاب گردان به خط ایستاده اند و منتظر فرمان آفتاب هستند . باغچه ی کوچکی  که یک درخت یاس جوان دارد که پر پشت نیست . یک درخت سیب, دو درخت انار, درخت خرمالو و در قسمتی از باغچه ریحان و تره و جعفری و تربچه . دخترک همیشه تربچه ها را میکند و می خورد . او عاشق تربچه های قرمز کوچک است . حیاط را پشت سر می گذارد و به سمت کوچه می رود . سمت چپ, خاکریز بزرگی است که قرار بود یک روز خانه ای شود . 
به سمت دختران هم سن خود می رود . به امید اینکه شاید بازی کند اما اینبار نه تنها به او میخندند بلکه موهای فرفری اش را مسخره میکنند . او فقط چهار سال دارد . اشک در چشمانش حلقه می بندد و به سمت جایی می رود که همیشه تنها در آن بازی می کند . تلی از خاک . بدون عروسک, بدون اسباب بازی ... با خاک با سنگ... ظهر که می شود به خانه بر میگردد ...
ناگهان بوی باران را حس می کند ... پنجره میزبان قطره های باران شده است . دخترک خیسی اشکهایش را روی گونه هایش حس می کند . چهار سالگی و باز هم تنهایی!
  • نوشته: elahe_fakhteh
  • بازدید : 41بار
  • انتشار : پنجشنبه 29 فروردين 1398 - 1:33
آسمان دوم کتاب دختر غم زده

کتاب فراسوی واقعیت 

به قلم الهه فاخته 

( اصلاحیه کتاب دختر غم زده ) 

فصل دوم

اینجا یک دوره همی دوستانه است !
 همه هستند , کنار هم جمع شده اند ! یک تاریکی مطلق که میانش نوری مطلق می درخشد ! 
اینجا آسمان ششم است !
 انگار برای هر کس وظیفه ای مقرر شده است . رسالتی که باید انجامش دهد و برای آن شوق دارد . هر کس گمان می کند که بهتر از دیگری رسالتش را انجام خواهد داد .
 همه مطمئن هستند , مثل یک مسابقه بزرگ , هر کسی فکر میکند او قهرمان است ! میخواهند از یکدیگر پیشی بگیرند ! 
فرشته ای سمت من می آید و می گوید : راه سختی در پیش داری ! ما همیشه کنارت هستیم ! نگاهش میکنم : شاید نمیخواهم بروم ! اما باید بروم , خودم را تسلیم الله میکنم . نامه ام را میگیرم . در این نامه رسالتم مشخص شده است . میگوید : بخوان ! با ناراحتی : بازش میکنم , بخاطر نمی آورم اما هر چه بود مرا به شعف واداشت !
فرشتگان به هر کس نامه الله را می دهند , و دو هدیه به آنها میدهند , سربند تفکر را به سر همگی میبندند و بازو بند انتخاب را بر بازو !  
 با لبخند بدرقه می کنند . 
و آنها در حالیکه دو قدرت بزرگ دارند : قدرت تفکر و قدرت انتخاب ! به تونل خروج می روند !

روح یک دختر که با دستان مهربان او , نورانی شده است از آسمان ششم می گذرد و میداند برای رفتن به آسمان هفتم باید رسالتش را درست انجام دهد .

  • نوشته: elahe_fakhteh
  • بازدید : 39بار
  • انتشار : پنجشنبه 29 فروردين 1398 - 1:30
 آسمان سوم کتاب دختر غم زده

کتاب فراسوی واقعیت 

به قلم الهه فاخته 

 

( اصلاحیه کتاب دختر غم زده ) 

فصل سوم 

 

به آسمان پنجم می رسد . بستری پوشیده شده از برف ! سفید با دانه هایی رقصان که هر کدام بلور زیباییست ! شاخه درختانی هستند که انگار میل زیادی به پوشیده شدن دارند و این سپیدی را دوست دارند ! 

آسمان نیلگون با مهربانی اندکی از آفتاب ! 

 پیرمردی با موهای سپید, چشمانی عمیق با لبخندی مهربان منتظر اوست .

..... (در این شش آسمان تمامی لبخندها زیبا هستند . تمامی لبخند ها بوی نور میدهند , بوی خالق را میدهند ) 

روی صندلی فرتوتی نشسته که بوی تازگی می دهد اما سپید است . چون برفِ سرد . به اطراف نگاه می کند همه جا سپید است و او سردش شده است !

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پیرمرد با صدای بلند می خندد , دانه های برف از روی زمین جدا می شوند و روی تن دخترک را می گیرند . دخترک از سرما سرخ می شود . وقتی برفها تن او را می پوشانند سرما را احساس نمیکند . 

از بازتاب آفتاب روی برفها , حس مطلوبی می گیرد . مثل آیینه ای شفاف , تمام زیبایی دوچندان شده است , گرمای دلچسبی وجودش را گرفته و بیرون هوا سرد است ! بیرون از تنش ! 

 به پیرمرد نگاه می کند . هنوز آرام است , آرامش دارد !

 می‌پرسد :  اینجا کجاست ؟ اسم این سرزمین چیست ؟

 آیا من باید رسالت خود را در این سرزمین به انجام برسانم؟

« با خود فکر می کند این سوز و سرما هر چه باشد می ارزد اگر او را دوباره به آسمان هفتم برساند ! )..... 

 اما پیر مرد افکار او را با کلمه ای متراکم می کند ... 

..... زمستان  ... 

« در زمستان سرد, نغمه گرماییست

که اگر عاشق باشی,می فهمی

تن عاشق گرم است,وقتی

هر لحظه از حس تو می جوشد.... شعرواره های سپید من .....الهه فاخته... »

 

دختر می گوید زمستان ؟ زمستان دیگر چیست ؟ 

« در کولاک تنهایی زمان 

باران خیس اشک, چشمان خسته مرا دارد نگاه

آیا سوزش استخوانها را چشیده اید ای بیت های سپید؟

سردی زمستان عجول و, هم سردی تنهایی خموش 

در این ورطه سرد و غریب ... یاد تو است پشتوانه گرم تنم!

در اوج این سرمای دل فریب )

 ... شاعر الهه فاخته ........ 1385 » 

 

پیرمرد می گوید: زمستان تحمل بر سختی است .

 تو برای انجام رسالتت بارها زمستان را تجربه خواهی کرد اما به یاد داشته باش همیشه راهی هست !

 همانطور که سرمای تن تو را همین دانه های برف چون پوششی به گرما رساندند , می توانند بر تمام زندگیت ببارند و تو اگر راهی نیابی از سرمایش خواهی مرد و رسالتت را به پایان نخواهی رساند حتی شروع هم نخواهی کرد . 

دختر گفت : 

من چگونه باید در برابر این سرمای عجیب دوام بیاورم ؟

 

«  ... فریاد زدم : نقطه آخر اینجاست ؟

دل اندوهم گفت : نه 

و چنان روشن گفت  که تمنای سکوت, جان غمگینم را پر کرد  

آرام شدم درس خود را خواندم 

... صبر ! .... 

 شاعر الهه فاخته 1385 »

 

پیرمرد با نگاه مهربانش خردمندانه خندید و گفت : انسان موجودیست که در هر شرایطی راهی خواهد یافت! برای یافتن راه درست چشم دلت را باز نگهدار , و با چشم دل ببین , مطمئن باش , این چشم سوم به تو کمک خواهد کرد .

نزدیک دختر شد .

 دستان او را گرفت و یک بلور برف به او داد .

 بلوری زیبا و درخشنده , آنقدر شفاف که دخترک چهره خود را در آن دید . چهره ای که با آن بیگانه بود . چهره ای که شباهتی به چهره واقعی او نداشت .  

پیرمرد در گوش دختر زمزمه کرد : این هدیه من از زمستان است به تو . تا هر وقت بلور برف را دیدی یاد حرفهای من بیافتی و بدانی که همیشه یک راهی هست ! باید تحمل کنی و ادامه دهی ! 

در روزهای سرد زندگی ات معبود را از یاد نبر ! او تو را میبیند , آگاه و شنواست ! 

 

به من بگو, حال که این سرما را دیده ای باز هم می خواهی رسالتت را شروع کنی و به سرانجام برسانی ؟ 

 

دخترک با صدای بلند و محکم گفت : بله 

پیرمرد گفت : حالا به آسمان چهارم برو و حرفهای مرا از یاد نبر . 

  • نوشته: elahe_fakhteh
  • بازدید : 35بار
  • انتشار : پنجشنبه 29 فروردين 1398 - 1:25
آسمان چهارم کتاب دختر غم زده

 

کتاب فراسوی واقعیت 

به قلم الهه فاخته 

 

( اصلاحیه کتاب دختر غم زده ) 

 

فصل چهارم

 

زمین زیر پای دختر لرزید , چاله ای باز شد و او به سمت آسمان چهارم پرت شد . هنوز سردش بود . به زمین آسمان چهارم که رسید کمی دردش گرفت . احساس عجیبی بود . او تا به حال درد را درک نکرده بود  . 

خوب نگاه کرد . کسی را ندید .

 رنگ آسمان چهارم سرخ بود و نیمه ابری !

 مِه غلیظی در حال حرکت بود , تنه و شاخه درختان , رنگ باخته و عربان از برگ ! بعضی از برگهایی نیمه جان که توان ایستادن در شاخه ها را نداشته و تسلیم زمین میشدند . برگ های طلایی , شاید زیبا ! گاهی دلگیر !

 

اینک سرما از تنش رخت بسته بود . نسیم ملایمی وزید. موهای دختر, صورتش را نوازش کرد . او هنوز روی برگها نشسته بود , با چشمهایی گشاده از حیرت مینگریست ! 

ناگهان صدای آواز زنی را شنید که از پشت درختانی که برگهایشان زرد بود و نیمی از برگهایشان را روی زمین ریخته بودند به گوش رسید . 

سلام, دختر زیبا ! آیا می خواهی رسالتت را انجام دهی ؟

 

 دختر که هنوز هیچ چهره ای از آن زن ندیده بود مشتاق سمت صدا ایستاد و گفت آری آری من میخواهم رسالتم را انجام دهم تا خالقم را خوشنود سازم . 

 

زن دوباره با صدایی رسا و بلند گفت : 

آیا خالق را آنقدر دوست داری که می خواهی خوشنودش سازی؟

دختر گفت: این دیگر چه حرفیست ؟ او همیشه با من مهربان بوده است .همیشه در کنار او شاد و خندان بوده ام .

 او را همه دوست دارند مگر می شود کسی باشد که او را دوست نداشته باشد ؟ 

زن گفت : آری تو در انجام رسالت خویش مردمانی را خواهی یافت که الله را فراموش کرده اند . 

 

 ( دخترک با خود اندیشید : مگر می شود خالقی که ما را خلق کرده است را از ذهن برد؟ او که کوچک نیست) 

 

 دخترک با صدایی بلند گفت : خالق ما که کوچک نیست , کم نیست چگونه فراموش شود؟ حتی فرشتگان هم فراموش نمیکنند و در سرزمینی که من در آن بودم , فراموشی فقط یک افسانه بود ... بدون الاه زندگی کردن ممکن نیست !

زن فریاد زد : و اینک تو به سرزمینی خواهی رفت که فراموشی در آن نه تنها یک افسانه نیست بلکه یک داستان غم انگیز است که گاهی ...  فقط گاهی خوب است که باشد . 

حالا خم شو و یک برگ از روی زمین بردار .

 دخترک خم شد و برگی را از روی زمین برداشت که زرد بود و تکه ای از آن در دست دخترک خورد شد . 

 

 

 

 

 

« باز پاییز رسید,فصل رویاها رسید

فصل ساده , بی اراده از پی تغییر

فصل شعر و فصل عشاق

فصل عجیب رنگهای کهکشان

باز پاییز رسید

قلب شاعر تکانی میخورد

ماه می لرزد ..قصه ای می آید از اعماق دل

مثل پاییز پیچیده و زیبا, شاعری کن تا میتوانی ای رفیق! 

 شاعر الهه فاخته (کتاب شعرواره های سپید من »

 

زن مقتدر گفت : این هدیه من برای تو است . یادت باشد که تو اکنون در خزان هستی .

 گاهی باید فراموش کنی , گاهی باید فراموش نکنی . 

گاهی باید دوست بداری گاهی نباید دوست بداری .

گاهی باید ببخشی گاهی نه

گاهی باید مهربانی کنی گاهی بیشتر 

گاهی باید اعتماد کنی گاهی نه !

فراموشی وزنه تعادل تو در زندگیست ! 

 

 

 

 

 

دختر گفت : چرا ؟ 

زن گفت : برای اینکه بتوانی در دنیای جدید زندگی کنی . فقط از تو می خواهم با من عهدی ببندی . 

دخترک گفت : با تو پیمانی ببندم ؟

زن گفت: پیمان ببند در آن دنیا خالق را از یاد نبری ! هر شرایطی پیش آمد , سخت یا آسان , شاد یا غمگین او را صدا کنی و بدانی فقط اوست که میشوند و از همه کس و همه چیز به تو نزدیک تر است ! چنانی که صدای مرا واضح میشنوی , او هم صدای تو را اینچنین واضح و شفاف میشوند اما شاید پشت یک مِه غلیظ باشد اما صدایش بر تو آشکار است .

دخترک خندید و بلند بلند قهقهه زد .. 

او را از یاد ببرم ! او تنها رفیق من است ! 

 و همانطور که می خندید زن پاییزی خاموش شد .  آسمان , آبی شد 

 

 

 

برگها با بادی خشمگین از زمین کنده شدند به دور دخترک پیچیدند و دخترک که باز هم داشت بلند بلند می خندید در بین این گردباد پاییزی چرخید و چرخید و چرخید  ... قطره های باران صورتش را خیس کردند . حس خوبی داشت. چشمانش را بست و بوی باران را نفس کشید !

وقتی چشمانش را باز کرد 

 

گفت: راستی گفتی اینجا خزان بود ؟ 

  • نوشته: elahe_fakhteh
  • بازدید : 31بار
  • انتشار : پنجشنبه 22 فروردين 1398 - 0:9