الهه فاخته - 59

قسمت اول بخش اول کتاب دختر غم زده

کنار پنجره دختری ایستاده . قد متوسط, موهای فر و نسبتا بلند , چشم و ابروی مشکی . لیوان چای را در دست گرفته و از پشت پرده به هیاهوی ماشینها نگاه می کند .

ناگهان خاطرات کودکی اش در ذهنش متجلی می شود .

کودکی کوچک, با پوست سبزه و موهای فرفری . در یک شهرک. کوچه هایی خاکی با خانه هایی آجری . مردمانی شبیه به هم . گاهی مهربانی گاهی نامهربان . صبح مثل

همیشه از خواب بیدار می شود .


دخترک صبحانه نمی خورد . انگار کسی به یاد او نیست . 

همیشه اخم بر ابرو دارد .

از پله ها بالا می رود وارد حیاط خانه می شود . بوی گل شب بو که صبح پدر رویشان آب پاشیده بود, کل حیاط را گرفته است . گلهای آفتاب گردان به خط ایستاده اند و

منتظر فرمان آفتاب هستند . باغچه ی کوچکی که یک درخت یاس جوان دارد که پر پشت نیست . یک درخت سیب, دو درخت انار, درخت خرمالو و در قسمتی از باغچه

ریحان و تره و جعفری و تربچه . دخترک همیشه تربچه ها را میکند و می خورد . او عاشق تربچه های قرمز کوچک است . حیاط را پشت سر می گذارد و به سمت کوچه می

رود . سمت چپ, خاکریز بزرگی است که قرار بود یک روز خانه ای شود .

به سمت دختران هم سن خود می رود . به امید اینکه شاید بازی کند اما اینبار نه تنها به او میخندند بلکه موهای فرفری اش را مسخره میکنند . او فقط چهار سال دارد .

اشک در چشمانش حلقه می بندد و به سمت جایی می رود که همیشه تنها در آن بازی می کند . تلی از خاک . بدون عروسک, بدون اسباب بازی ... با خاک با سنگ... ظهر که می شود به خانه می رود ...

ناگهان بوی باران را حس می کند ... پنجره میزبان قطره های باران شده است . دخترک خیسی اشکهایش را روی گونه هایش حس می کند . چهار سالگی و باز هم تنهایی!

  • نوشته: elahe_fakhteh
  • بازدید : 32بار
  • انتشار : چهارشنبه 08 اسفند 1397 - 12:59
مقدمه کتاب دختر غم زده

مقدمه

 

داستانهایی که در انتهای این کتاب نوشته شده است حقیقی ست

و برگرفته از زندگی خودم می باشد که در انتهای کتاب به صورت

یک داستان مشخص در قالب چهارده فصل جمع بندی شده است

.

اصرار نمی کنم که باور کنید !

زمان این اتفاقات مشخص نیست , شاید هم اصلا زمانی ندارد

همانطور که مکانش قابل توصیف نیست , همانطور که حس و

حالش قابل بیان نیست !

من در گذشته ایمان قوی داشتم و همین که به زبان آوردم به الله

ایمان دارم مصیبت ها و بلاها چنان به سرم هوار شد که اکنون در

سن سی سالگی به دوران باز نشستگی خود رسیده ام .

 

 موضوعی مرا  به شدت مرا افسرده کرد , زمانیکه افسرده

شدم , قدرتم را از دست دادم

اکنون کم کم به زندگی عادی بازگشته ام

 

دنیای معنویت و شناخت پروردگار دنیای دیوانه کننده ایست ,

وقتی راهش را بگیری باید قید آرامش و زندگی راحت را بزنی

, وارد دنیاهای عجیب روح می شوی و روح یک انسان چنان بر تو آشکار می شود و چنان زخمی ات می کند که هیچ کس قادر

درک نیست .

شاید کسانی که زیاد نماز می خوانند و در زندگی خود معجزه خداوند را بارها حس کرده اند داستانهای مرا بفهمند اما باورش ... !

 

باورش مهم نیست , مهم ....

الهه فاخته 

 

 

بخش اول کتاب دختر غم زده آمدن انسان و گذشت آن از هفت آسمان را بیان می کند , آسمان هفتم همان دنیاییست که از آن آمده ایم و هیچ کس آن را به خاطر نمی آورد حتی من !

  • نوشته: elahe_fakhteh
  • بازدید : 34بار
  • انتشار : چهارشنبه 08 اسفند 1397 - 12:56
تقدیمی کتاب دختر غمزده

با احترام 

تقدیم به تمام انسان های با شرف, که انسانیت را رواج می دهند و به حضور خداوند ایمان دارند ..

تقدیم به انسانهایی که مصیبت های زندگی خود را با صبر, تحمل کردند و توکلشان به الله کم نشد 

یا حق ! 

کتاب دختر غمزده 

نویسنده الهه فاخته 

  • نوشته: elahe_fakhteh
  • بازدید : 28بار
  • انتشار : چهارشنبه 08 اسفند 1397 - 12:43
کتاب دختر غم زده

 

کتاب دختر غم زده

نویسنده الهه فاخته

 

دوره راهنمایی بودم 
درس دینی درباره خدا بود 
یکبار در حیاط مدرسه در دلم گفتم خدا چیست 
و صدایی ازم پرسید میخوای بدونی؟ 
و این صدا در سه زمان مختلف سه بار این سوال رو کرد وقتی هر سه بار قاطعانه آری گفتم اول قدرت بی نظیری به دست آوردم 
و روز به روز به قدرتم اضافه شد
نه دعایی کردم ، نه چیزی گفتم که اگر گفتم یادم نیست!
فقط یادم هست نماز میخواندم و به الهام از امام سجاد سجده های طولانی داشتم
در سجده ها ذکر یا سبحان می گفتم و بعدها درد و دل می کردم.
دنیاهای زیادی را دیدم 
قدرتهای زیادی به دست آوردم
خواندن ذهن ، تشخیص دروغ،شنیدن صدای اجسام،صحبت با فرشتگان و پریان ، وارد شدن به دنیای اجنه،وارد شدن به دنیای موجودات خاص، دیدن دنیاهایی که در دل همین دنیا هستند گاهی دیده می شوند اما قابل درک نیستند و به فراموشی سپرده می شوند ، حس کردن اتفاقات نزدیک به آینده ، و هیچ سوالم بی پاسخ نماند!، قدرت شفای جسم خودم، قدرت دعا،قدرت چشم بصیرت، و سرانجام .... قدرت عشق در کنترل خودم ( عشق نه قطع میشود نه تمام می شود) و خنده دار بود دیدن انسانهایی که از نور من به خدا پناه میبردند ..


آری در دنیای تاریک وقتی اثر نور را درک نکنی و ناشناخته باشد،از آن می ترسی!
آری تاوان دادم
از هر محبتی ممنوع شدم 
آرزوهایم فنا شد!
مسیرهایی در زندگیم بود که در آینده مرا انسانی مورد تحسین و پرافتخار می کرد 
اما ... تاوان سه بار تایید کردن برای شناخت خدا و قدرتش این ذهن برتر، همه را گرفت ... همه را از من گرفت
و من اکنون چون اشراف زاده ای ثروتمند ، می دانم هر چه از معنویت بخواهم ظرف مدت کوتاهی نصیبم خواهد شد . 
تجارب من ، کتابی شد به‌نام‌ دختر غم زده 


دختری که ناگهان صاحب قدرتی شد و داستانهایش را به هر کسی گفت، و هر کسی باور نکرد و غمگین شد
دختری که در دوره ای از زندگی اش حقایق را فهمید و وقتی خوب و بد انسانها را فهمید دچار غم شد که چرا میبینند و درک نمی کنند !
دختری که از ناحقی،ظلم،ستم،بدخواهی،خسادت و... به تنگ آمد و آنقدر بدی دنیا را دید که غم زده شد .. مثل دریا زدگی ... در دل غم، غمزده شد
و این داستان را به زبانی ساده نگاشته ام در کتابی به نام دختر غم زده
و با احترام تقدیم می کنم
یا حق

  • الهه فاخته
  • کتاب دختر غم زده 

 

  • نوشته: elahe_fakhteh
  • بازدید : 36بار
  • انتشار : چهارشنبه 08 اسفند 1397 - 12:27

اما تو بی نیاز هستی و من نیازمندخدایا ! 

تو وجودم را سرشار از عشق کرده ای
تو به من مهربانی داده ای
خوب بودن آموخته ای 
بخشندگی آموخته ای
اما تو بی نیاز هستی و من نیازمند
چرا هرچه خوبی کنم زخمی میشوم؟
این گاهی بد بودن آزارم میدهد میخواهم مثل تو خوب خالص باشم اما
نیازمندم .. چیزی درونم کم است😢

خداوندا ای خالق بی همتایم!
به من قدرتی ببخش که اگر خوبی کردم بدی نبینم
من چندروزیست پر از غم هستم
مرا در آغوش بکش!
حالم خراب است
مرا در آغوش بکش بی مدعای خوب 😢❤️ الهه فاخته
۱۵ بهمن ۹۷ .بامداد

 

  • نوشته: elahe_fakhteh
  • بازدید : 32بار
  • انتشار : چهارشنبه 08 اسفند 1397 - 2:17
شعر عاشقی عاشقانه 9

 

دلنوشته عاشقانه راز چشمهای عاشق

دلنوشته عاشقانه شماره 9

نویسنده الهه فاخته 

 

خودت هم می دانی 

چشمهای پر راز من تو را هم اسیر کرده است 

این راز , شعر عاشقی ست

 

به لبخند تو فکر می کنم 

لبهایم پر از شعر می شود  و چیزی نمی نویسم

به نگاه تو فکر می کنم ! ... و به قلبت !  ..... و دستهای پر حرارتت!

وجودم پر از شعر می شود ..

اما نمی نویسم !

 

آنگاه که تو را می بینم , فقط نگاهت می کنم 

و فقط کسانی که این لحظه را می بیننند ,حس چشمهای مرا می فهمند 

 

خودت هم می دانی 

چشمهای پر راز من تو را هم اسیر کرده است 

این راز , شعر عاشقی ست

  • الهه فاخته
  • دلنوشته عاشقانه شماره نه

 

 

  • نوشته: elahe_fakhteh
  • بازدید : 176بار
  • انتشار : چهارشنبه 08 اسفند 1397 - 2:5
میدانم تو بلاخره می آیی عاشقانه 8

 

دلنوشته عاشقانه دلم می خواهد کنارت باشم 

دلنوشته عاشقانه شماره 8

نویسنده الهه فاخته 


آری بالاخره تو می آیی و سهم من از این عاشقانه , این نیست 

 

شب را که با فکر تو می خوابم , خواب تو را می بینم 

و صبح به تو سلام می دهم و بر می خیزم 

اذان که می گوید دعایت می کنم و گاهی .... 

یادم می افتد تو واقعا کنارم نیستی و می ترسم که نباشی 

تو می آیی

آری بالاخره تو می آیی و سهم من از این عاشقانه , این نیست 

می دانم ... می دانم ... می دانم 

الهه فاخته

دلنوشته عاشقانه کوتاه شماره هشت 

  • نوشته: elahe_fakhteh
  • بازدید : 63بار
  • انتشار : چهارشنبه 08 اسفند 1397 - 1:29