الهه فاخته - 60

سرایت دلتنگی مزمن عاشقانه 14

مثل یک بیماری واگیر دار 

با دیدن عکس تو 

به من سرایت می کند 

دلتنگی مزمن بدون مرهم ! 

هر بااار , هر بار ...

الهه فاخته 

  • نوشته: elahe_fakhteh
  • بازدید : 59بار
  • انتشار : یکشنبه 12 اسفند 1397 - 0:45
این بار تو هستی که به سراغم می آیی عاشقانه 13

اگر این عشق , واقعی باشد این بار قلب تو است که برای من می تپد 

این بار تو هستی که به سراغم می آیی 

 

ایمان دارم به پاکی احساسم

ایمان دارم به قدرتی که مرا پشتیبان تو کرد 

و ایمان دارم به دانایی الله که او همه چیز را می داند و می شنود !

 

اگر این عشق , واقعی باشد این بار قلب تو است که برای من می تپد 

این بار تو هستی که به سراغم می آیی 

و قلبم را می خواهی ... خدا کند دیر نشود ! خدا کند دیوار نشود مرگ من میان من و تو ..

خدا کند اسیر فیلمهای دوزاری نشوی و نخواهی عاقبت عشق , ذهن مشوق یک نویسنده ای شود که عشق را با هجی کردن هم اشتباه می نوسد !

الهه فاخته 

 

  • نوشته: elahe_fakhteh
  • بازدید : 53بار
  • انتشار : یکشنبه 12 اسفند 1397 - 0:41
چشمهایت مال من است عاشقانه 12

چشمهایت مال من است .

امشب 

رویایی ترین شب زندگی ماست 

آسمان شب صاف است 

شهر نفس می کشد  و من تو را می بوسم 

نفست , نفست را بو می کشم 

زندگی می کنم با گرمای بدنت 

جان می گیرم با چشمهایت 

آه , چشمهایت !  ...

چشمهایت مال من است .

الهه فاخته 

  • نوشته: elahe_fakhteh
  • بازدید : 65بار
  • انتشار : یکشنبه 12 اسفند 1397 - 0:37
کاخ آرزوهایم عاشقانه 11

 

دلنوشته عاشقانه دزد عشق

دلنوشته عاشقانه شماره 11

نویسنده الهه فاخته 

 

 

 

خوابت را دیدم 

دیشب خوابت را دیدم که در آغوشم خوابیدی 

گفتی : آرامم کن , صدای قلبت را می خواهم 

و امروز آتشی سوخت و آواری ریخت 

چشمهایم تر شد 

 

وجودم را می سوزانند کسانیکه تو را از من می گیرند تا کاخ آرزوهایم را ویران کنند! کاخی را که پادشاهش تو هستی !

آه کاش این آوار امروز به سر آنها می ریخت به سر کسانی که عشق را می دزدند 

عشق را می کشند 

و قلبشان سنگی ست !

الهه فاخته

دلنوشته و نامه عاشقانه دزد عشق

 

 

  • نوشته: elahe_fakhteh
  • بازدید : 87بار
  • انتشار : یکشنبه 12 اسفند 1397 - 0:34
دلتنگ دستهایت شده ام عاشقانه 10

 

دلنوشته عاشقانه دلتنگی برای معشوق

دلنوشته عاشقانه شماره 10

نویسنده الهه فاخته 


چقدر امشب دلم , بی تاب دستهایت شده است 

دستهایی که صورتم را در خود گرفته و از گرمایش آرام گرفته ام 

حتی در خیال !عشق را که نمی شود دیکته کرد !

گاهی مثل همین امشب 

گاهی مثل همین الان 

بالش زیر سرم هم دلهره گرفته است 

و می گوید چقدر اسمش را تکرار می کنی ؟!

آن چه می داند عشق چیست !

و چه می داند دلتنگی چیست !

و چه می داند پناه بردن به آن از سر چیست ؟

 

چقدر امشب دلم , بی تاب دستهایت شده است 

دستهایی که صورتم را در خود گرفته و از گرمایش آرام گرفته ام 

حتی در خیال !

  • الهه فاخته 
  • 24 تیر 
  • دلنوشته و نامه عاشقانه شماره ده  
  • نوشته: elahe_fakhteh
  • بازدید : 74بار
  • انتشار : یکشنبه 12 اسفند 1397 - 0:19
آسمان ششم کتاب دختر غمزده

بخش دوم قسمت اول کتاب دختر غم زده 

نویسنده الهه فاخته 


در آسمان ششم همه جمع شده اند . هر کس وظیفه ای دارد . رسالتی که باید انجامش دهد و برای آن شوق دارد
. هر کس گمان می کند که بهتر از دیگری رسالتش را انجام خواهد داد .


فرشتگان به هر کس نامه خدا را می دهند و با لبخند بدرقه اش می کنند .

روح یک دختر که با دستان مهربان خدا, نورانی شده است از آسمان ششم می گذرد و میداند برای رفتن به آسمان هفتم باید رسالتش را درست انجام
دهد .

 

  • نوشته: elahe_fakhteh
  • بازدید : 35بار
  • انتشار : چهارشنبه 08 اسفند 1397 - 13:2
قسمت اول بخش اول کتاب دختر غم زده

کنار پنجره دختری ایستاده . قد متوسط, موهای فر و نسبتا بلند , چشم و ابروی مشکی . لیوان چای را در دست گرفته و از پشت پرده به هیاهوی ماشینها نگاه می کند .

ناگهان خاطرات کودکی اش در ذهنش متجلی می شود .

کودکی کوچک, با پوست سبزه و موهای فرفری . در یک شهرک. کوچه هایی خاکی با خانه هایی آجری . مردمانی شبیه به هم . گاهی مهربانی گاهی نامهربان . صبح مثل

همیشه از خواب بیدار می شود .


دخترک صبحانه نمی خورد . انگار کسی به یاد او نیست . 

همیشه اخم بر ابرو دارد .

از پله ها بالا می رود وارد حیاط خانه می شود . بوی گل شب بو که صبح پدر رویشان آب پاشیده بود, کل حیاط را گرفته است . گلهای آفتاب گردان به خط ایستاده اند و

منتظر فرمان آفتاب هستند . باغچه ی کوچکی که یک درخت یاس جوان دارد که پر پشت نیست . یک درخت سیب, دو درخت انار, درخت خرمالو و در قسمتی از باغچه

ریحان و تره و جعفری و تربچه . دخترک همیشه تربچه ها را میکند و می خورد . او عاشق تربچه های قرمز کوچک است . حیاط را پشت سر می گذارد و به سمت کوچه می

رود . سمت چپ, خاکریز بزرگی است که قرار بود یک روز خانه ای شود .

به سمت دختران هم سن خود می رود . به امید اینکه شاید بازی کند اما اینبار نه تنها به او میخندند بلکه موهای فرفری اش را مسخره میکنند . او فقط چهار سال دارد .

اشک در چشمانش حلقه می بندد و به سمت جایی می رود که همیشه تنها در آن بازی می کند . تلی از خاک . بدون عروسک, بدون اسباب بازی ... با خاک با سنگ... ظهر که می شود به خانه می رود ...

ناگهان بوی باران را حس می کند ... پنجره میزبان قطره های باران شده است . دخترک خیسی اشکهایش را روی گونه هایش حس می کند . چهار سالگی و باز هم تنهایی!

  • نوشته: elahe_fakhteh
  • بازدید : 35بار
  • انتشار : چهارشنبه 08 اسفند 1397 - 12:59