شعر عاشقانه بلند فصل سرد کتاب صدای حق

صفحه نخست سایت الهه فاخته 

شعر عاشقانه بلند فصل سرد کتاب صدای حق

شعر عاشقانه بلند فصل سرد 

کتاب شعر صدای حق

شاعر الهه فاخته

 

تو به من گفتی آن روز

کوچه تاریک راه به جائی دارد!

شبنمی لرزید

روشنی آمد و در قلبم ماند

گفتن حس عجیبم, سخت است

تو به من گفتی آن شب

که شرافت در طلب قلب تو است

 

بادی آمد

برگی از دور رها شد در باد

چشم ترسانم را به لب چشم تو چسبانیدم

بین ما گرما بود, ترسیدم

لحظه ای آمد و رفت

و تو یادم دادی بی خدا خندیدن جرم است

من به چشمان تو دل داده شدم

و تو رفتی, آسان ..

و من اینجا بی یار

مانده از خندیدن, مانده از زجه زدن

قلب بیتابم را, هدیه دادم به شما

و تو رفتی از پس کوچه گنگ

 

بقیه شعر عاشقانه فصل سرد در ادامه مطلب ... 

من به تو گفتم :نور در جاده ی باریکیست

که در آن اثر پای خداست

و تو رفتی با ترس

ماندم من هم با ترس

بی وفایی کردی!

دل من, تو تاوان گناهی داری؟

و گناه آمدن است!

ای خدا! این که بی انصافیست

 

روزی تو به من گفتی

قلبی داری, که سراسر بی تابی داشت

اما بی وفا رسم رفاقت به کجا ساییدی

که تن خسته من حادثه این سختیست ؟

رنگ بودن سخت است

کاش بهر این بی وفائی ها,درمان بود

چاره چیست؟

دل من, بی قرار چشمان تو است .

 

تو که از رنگ خدایی, من تو را می گویم

سردی دوری تو

قصه داغی شب های کویر است

پیل تن حادثه قصه شدم

قصه حرام است اگر عشق نباشد

من به رویای تو دل داده شدم

لیک تو محرم این راز نبودی؟؟؟

تو شاهد این حرمت پاکی!

 

قصه گو, قصه سرای ... قصه کم است, شعر بگو

شعر کم است

آینه از حرمت این شیشه قلب من و دوست بگو

چه کلامی, چه کلامی

چه کلامی که بگوید راز آن شب که بلند بود

عهد شکستی؟

 

قهرمان ترس به دل راه نده

قهرمان چاره بجوی

محرم این دل و دل, باز خداست

قهرمان, معرکه را ترک نکن

تو که زخمی شده میدانی

ترک نکن

 

اشک چشم, پا در آستین گلویم زده است

حالت من حس قشنگی ست

گرچه سخت است ولی رنگی از چشمان تو است

کاش راستی قلب مرا, می فهمیدی

ارزش قلب مرا هر کسی می داند که خدا شاهد

اوست

 

وای ازین سردی فصل

من تنم می لرزد .

  • شاعر الهه فاخته 
  • کتاب شعر صدای حق 
  • شعر عاشقانه فصل سرد
  • نوشته: نوشته الهه فاخته
  • بازدید : 48بار
  • انتشار : جمعه 27 ارديبهشت 1398 - 1:3