شعر غم از کتاب و شاید عشق یک

شعر غم از کتاب و شاید عشق یک

ولیکن عشق ، علم خدادادیست

علم شاخص دل با دل دیگر

آسمان ! .. با بارش باران چه می خوانی ؟

تو را غم این گونه بر هم زد که می گریی ؟!

 

پر زغم هستم ، و فریادم

برآن دروازه ی زیبای پر آیین رسید

مرا فریاد کم بود از پس آن رعد غم آور

مرا ناله توان بر هم زدو نالان و درمانده

در این صبحدم پاییز رویایم , خموشم کرد

) من روزه می گیرم در این شب ها (

 

تو ای انسان دور از قلب

مرا اینگونه پنداری که تنها مانده ام ، افسوس

اسرار گم گشته در این دنیا ، صدایم زد

به خود برگشتم و دیدم .. ماه را پنهان کرده اند آنجا

ندای ماه را فهمیدم .چه دردی دارد این غربت ، خداوندا

چه دردی دارد این تنهائی افسون

 

من تا کی قیامت را به گوش یک به یک خوانم !

من تا کی خواب را کنم تعبیر !

من تا کی بگویم گرچه تنهایم ، غریبم ، دردمندم

ولی ما عاقبت یک سو و یک مقصد

به سمت خالق آزاد

بر می گردیم و می خوانیم غزل های شب آخر !

 

و شب داستان دارد

و شب قصه پایان ولی تکرار از نو بودن روز است

دلا! غم رانباید بر دلی انداخت

دلا ! خدا فریاد زد , فهمیدی ؟

خدائی که به جز عشق به شاگردش نداد اندیشه ای دیگر

تو شاگرد خدا بودی !

چرا در این راه با مقصد تو دل بستی به اموالت

امانت دار بودی

ولیکن آخری آمد, و دستت بست از دنیا

چرا دل را نمی بینی !

مگر جز دل ..چه چیزی بهتر و والاتر است ای دوست !

 

)رفیق نیمه راه من یکی و صد نبود حافظ

خوشا حالت که چون گل لبت خندان و قلبت شاکر الله زیبائیست .(

غمی دارم .. غمی سنگین .. من غربت زده

من تنها

فسون و سحر می گویم برای تو

من از الله پاک و خالق تنها

سخن می رانم و تو حرف نادیده ، چه می گویی !؟

چه سحری !

خدا بالاست .. بالای هر چه تنهائیست

خدا تنهاست , ولیکن عاری از دلتنگی هر شب

من عاشق .. . به دنبال خدا بودم

اسیرم کرده این جسم خموش من

 

ولیکن عشق ، علم خدادادیست

علم شاخص دل با دل دیگر

 

خداوندا چه هستی , هر لحظه بیداری

چه کس می گوید الله نمی گرید

من که در تنهائی خاموش خویش می گریم

به آوازی شنیدم این خداست می گرید برای من

تویی که صادقی ، پاکی ، پادشاه خوبی و خیری

خداوندا نجاتم ده

که این انسان ، بد کرده است

امشب رو به پایان است

ولیکن .. من از این خواب می ترسم

من از اسرار سنگین درون قلب خویش می ترسم

من از بی تابی هر شب , و بد خواهی آدم نادان, می ترسم

تنهایی ... مرا با خود ، می برد آن سوی آفاق ملال انگیز .

خداوندا .. دوباره خدایی کن .

من از خوابیدن د لهای نا آرام ، می ترسم

 

  • شاعر : الهه فاخته 
  • تاریخ : 1391/02/29

 

  • نوشته: نوشته الهه فاخته
  • بازدید : 26بار
  • انتشار : چهارشنبه 14 اسفند 1398 - 21:3