شعر قایقران بران از کتاب و شاید عشق 1

شعر قایقران بران از کتاب و شاید عشق 1

 

شعر قایقران بران

شاعر الهه فاخته 

کتب شعر و شاید عشق 1

 

آخرآن سوی افق چشمی منتظر قایق ماست

این غروب قلب معشوقه ماست

در هیاهوی افق , راز نهان است ولی

آن خدایی که به من دل داده

موج را به غروب , دریا را به دل من

و هیاهو را به پرواز مهاجر ..

زده پیوند

 

 

ادامه شعر قایقران بران ... 

 

 

 

قایقران بران .. باید دور شد از ساحل این شهر

مرغ دلداده ما آمده است

و صدا می پیچید در انوار غروب

می روم سوی صدا

قایقران قایق تنها شده ام

راه دراز است ولی در جنبیدن یک ماهی زرد

روی امواج

راز یک دریازدگی ، عجیب است عجیب


قایق را می رانم

تا سراپرده اکران هیاهوی پرستو

باز هم پری تازه نفس، چشم گشود

بالهایش چه فراخ .. پشت امواج سوار است ، سوار

می رانم

آخرآن سوی افق چشمی منتظر قایق ماست

این غروب قلب معشوقه ماست

در هیاهوی افق , راز نهان است ولی

آن خدایی که به من دل داده

موج را به غروب , دریا را به دل من

و هیاهو را به پرواز مهاجر ..

زده پیوند

من بی طاقت صبرکنم با ناله با

می روم سمت غرب , سمت دریا زدگی

آنجا چشمی منتظر قلب من است .

بگذار زودتر برسم

کوتاه شود فاصله من با او

دریازدگی مهم نیست که نیست

یک چراغ .. یک نور .. یک سرزمین نا پیدا

باز باید بروم

خالص و بی ارث .. خالی و لخت

سمت آنجا بروم

ثروت من آنجاست ... در همان شهر که شاهش , آس دل ماست

اینجا کسی پشت رنگ قهوه ای چشمانم

راز عشق را نیاویخت به گوش

کسی نفهمید که سِحر نیست فلسفه ام !

من روی دستان خدا , سمت دیارت آمده ام

بپذیر راه مرا ... ای محبوبه من .

 

  • شاعر » الهه فاخته
  • تاریخ » 1391/08/11
  • کتاب شعر و شاید عشق 1
  • شعر قایقران بران

  • نوشته: نوشته الهه فاخته
  • بازدید : 19بار
  • انتشار : چهارشنبه 14 اسفند 1398 - 22:7
  •