آسمان پنجم کتاب دختر غم زده

آسمان پنجم کتاب دختر غم زده

بخش سوم از قسمت اول کتاب دختر غمزده 

 

  • پیرمردی با موهای سپید, و چشمانی عمیق با لبخندی مهربان منتظر اوست . ..... (در این شش آسمان تمامی لبخندها زیبا هستند . تمامی لبخند ها بوی خدا را می دهند.) .... روی صندلی فرتوتی نشسته است که بوی تازگی می دهد اما سپید است . چون برف سرد . به اطراف نگاه می کند همه جا سپید است و او سردش شده است . 
    پیرمرد با صدای بلند می خندد , دانه های برف از روی زمین جدا می شوند و روی تن دخترک را می گیرند . دخترک از سرما سرخ می شود . اما وقتی برفها تن او را می پوشانند سرما را احساس نمیکند . 
    از بازتاب آفتاب روی برفها , حس مطلوبی می گیرد . به پیرمرد نگاه می کند . 
    می گوید: اینجا کجاست ؟ اسم این سرزمین چیست ؟ آیا من باید رسالت خود را در این سرزمین به انجام برسانم؟ ...... ( با خود فکر می کند تحمل این سرما برای رسیدن به آسمان هفتم می ارزد . )..... اما پیر مرد افکار او را با کلمه ای متراکم می کند ... ..... زمستان ... در زمستان سرد, نغمه گرماییست
    که اگر عاشق باشی,می فهمی
    تن عاشق گرم است,وقتی
    هر لحظه از حس تو می جوشد.... شعرواره های سپید من .....الهه فاخته... دخترک می گوید زمستان ؟ زمستان دیگر چیست ؟ ......( در کولاک تنهایی زمان 
    باران خیس اشک, چشمان خسته مرا دارد نگاه
    آیا سوزش استخوانها را چشیده اید ای بیت های سپید؟
    سردی زمستان عجول و, هم سردی تنهایی خموش 
    در این ورطه سرد و غریب ... یاد تو است پشتوانه گرم تنم!
    در اوج این سرمای دل فریب ) ... شاعر الهه فاخته ........ 1385 
    پیرمرد می گوید زمستان تحمل بر سختی است . تو برای انجام رسالتت بارها زمستان را تجربه خواهی کرد اما به یاد داشته باش همیشه راهی هست . همانطور که سرمای تن تو را همین دانه های برف چون پوششی به گرما تبدیل کردند , می توانند بر تمام زندگیت ببارند و تو اگر راهی نیابی از سرمایش خواهی مرد و رسالتت را به پایان نخواهی رساند حتی شروع هم نخواهی کرد . 
    دخترک گفت : 
    من چگونه باید در برابر این سرمای عجیب دوام بیاورم ؟ ( ... فریاد زدم : نقطه آخر اینجاست ؟
    دل اندوهم گفت : نه 
    و چنان روشن گفت 
    که تمنای سکوت, جان غمگینم را گرفت 
    آرام شدم درس خود را خواندم ... صبر ! .... شاعر الهه فاخته 1385) 
    پیرمرد با نگاه مهربانش خردمندانه خندید و گفت : انسان موجودیست که در هر شرایطی راهی خواهد یافت!
  • پیرمرد نزدیک دختر شد . دستان او را گرفت و یک بلور برف به او داد . بلوری زیبا و درخشنده , آنقدر شفاف که دخترک چهره خود را در آن دید . چهره ای که با آن بیگانه بود . چهره ای که شباهتی به چهره واقعی او نداشت . 
    پیرمرد در گوش دختر زمزمه کرد . این هدیه من از زمستان است به تو . تا هر وقت بلور برف را دیدی یاد حرفهای من بیافتی و بدانی که همیشه یک راهی هست ! 
    به من بگو, حال که این سرما را دیده ای باز هم می خواهی رسالتت را شروع کنی و به سرانجام برسانی ؟ 
    دخترک با صدای بلند و محکم گفت : بله 
    پیرمرد گفت : حالا به آسمان چهارم برو و حرفهای مرا از یاد نبر .
  • نوشته: elahe_fakhteh
  • بازدید : 43بار
  • انتشار : یکشنبه 12 اسفند 1397 - 0:59
  •