داستانک گلی که متولد شد

داستانک گلی که متولد شد

یکی بود ، یکّی نبود
زیر آسمان شهر گل کوچکی در گلدان بود!
از سر کوچکش غنچه ای زیبا خندید ! 
اما باد آمد غنچه اش را چید !
گل غمگین شد
غم را به درونش ریخت
پژمرد

 

بقیه این شعر زیبا را در ادامه مطلب بخوانید 

 

یکی بود ، یکّی نبود
زیر آسمان شهر گل کوچکی در گلدان بود!
از سر کوچکش غنچه ای زیبا خندید ! 
اما باد آمد غنچه اش را چید !
گل غمگین شد
غم را به درونش ریخت
پژمرد
صبحی صاحبش آن را دید
گلدان را کنار پنجره آورد
کودش داد، آبش داد ، آفتابش داد 
هر صبح ، هر شب نوازشش می داد
گاهی برایش آواز میخواند
گاهی کنارش می ماند
گل ، شاداب شد 
دوباره به گلخانه اش برگشت
اما ....
باز غمگین شد
آرزویی در دلش افتاد : ای کاش صاحبم مادرم می شد !
شبنمی روی برگش افتاد ، گل از ریشه اش خشکید 
صبحگاه ، صاحبش ان را دید 
قطره ای از چشمش غلتید
فرشته ای آن را چید!
...
سالی بعد ....
کودکی به دنیا آمد
ناز، زیبا به لطافت یک گل
و چشمهایی شبیه غنچه آن گل!
حالا
مادرش روز و شب با اوست
نکند از یاد برد !!!
روزی گل بود
از ته دل آرزویی کرد!
فرشته ای آرزویش را به خالق داد
سالی بعد .....
یکی بود اما یکّی نبود !
یا حق

الهه فاخته 

اسفند ماه 1397

تقدیم به دختر کوچک و زیبایم سلدا ♥

 

 

  • نوشته: elahe_fakhteh
  • بازدید : 96بار
  • انتشار : چهارشنبه 15 اسفند 1397 - 22:33