close
دانلود آهنگ جدید
آسمان سوم کتاب دختر غم زده

ناگهان دید روی تنش خیس شده است . در یک دستش یک برگ پاییزی , و در دست دیگرش بلور یخ . هوا گرم بود . نمی دانست باید چکار کند . بلند شد . اینجا جای دیگری بود . سرزمین دیگری بود . گفت : انگار که رسالتم شروع شده است! صدای مرد جوانی از پشت سرش شنیده شد... تا زمانیکه به یاد داری رسالتت چیست هنوز رسالتت شروع نشده است ! دخترک چرخید و به پشت خود نگاه کرد . چمنهایی سبز زیر پاهایش چرخیدند و دخترک قلقلکش آمد . خندید . و در همان حین گفت: چه گفتی ؟ و سپس ادامه داد . من در دنیای دیگری بودم ,صدای…

ناگهان دید روی تنش خیس شده است . در یک دستش یک برگ پاییزی , و در دست دیگرش بلور یخ . هوا گرم بود . نمی دانست باید چکار کند . بلند شد . اینجا جای دیگری بود . سرزمین دیگری بود . گفت : انگار که رسالتم شروع شده است! صدای مرد جوانی از پشت سرش شنیده شد... تا زمانیکه به یاد داری رسالتت چیست هنوز رسالتت شروع نشده است ! دخترک چرخید و به پشت خود نگاه کرد . چمنهایی سبز زیر پاهایش چرخیدند و دخترک قلقلکش آمد . خندید . و در همان حین گفت: چه گفتی ؟ و سپس ادامه داد . من در دنیای دیگری بودم ,صدای…

سایت رسمی الهه فاخته

سایت رسمی الهه فاخته

درباره الهه فاخته

به سایت رسمی الهه فاخته خوش آمدید ♥      الهه فاخته  ( مستعار ) متولد 1366 شاعر معاصر و نویسنده و استاد و داور رسمی تکواندو و کیک بوکسینگ است.   تاکنون چند کتاب شعر نوشته است از جمله کتاب شعر گاهی انتشارات مایا و کتاب شعر فاخته و دفتر 1394 که بصورت ناشر مولف به چاپ رسیده است .    کتاب شعر جونی جونی یار جونی که شامل اشعار محاوره و شعر معروف لالایی که دکلمه آن در کانال آپارات موجود است .    دیگر اشعار ایشان که دارای مجوز می باشند بخاطر ایرادات جزیی در حال اصلاح است و در آینده در قالب مجموعه کتاب به چاپ خواهد رسید .      الهه فاخته دوبار در سن 18 و 30 سالگی عمر دوباره یافته است .      پینوشت : زندگی آنقدر ها هم پیچیده نیست که دنبال دلیلش بگردیم . شاد بودن , عاشق بودن و حال خوب داشتن و درستکار بودن شاید نتیجه سختی هایی باشد که هر انسانی در زندگی خود خواهد داشت که بالاخره به آن خواهد رسید .      می خواهم پرواز کنم چون پرنده ای آزاد رها و اوج بگیرم تمام شاعرانگی من در حس مشترک است حسی بین قلب من و تو من به پرواز ایمان دارم یا حق !       اینستاگرام : @elahe_fakhteh   تلگرام : @elahe_fakhteh   آپارات : aparat.com/elahe_fakhteh   کتابهای مجوز گرفته شده الهه فاخته که برای فروش آماده هستند 1- کتاب شعر گاهی ( انتشارات مایا ) 2- کتاب شعر فاخته 3- کتاب دفتر سال 1394  کتابهای مجوز گرفته شده الهه فاخته که بخاطر تغییرات در وزن اصلاح شدند و در یک مجموعه شعر جمع آوری شده اند که به زودی به چاپ می رسد . 1- کتاب شعر صدای حق 2- کتاب شعر و شاید عشق 1 3- کتاب شعرواره های سپید من 4- کتاب شعر جونی جونی یار جونی 5- کتاب دلنوشته عاشقانه هایی برای همدردی برای خرید کتاب های الهه فاخته به مدیریت سایت پیام بدید
آمار
آمار مطالب
کل مطالب : 178
کل نظرات : 0
آمار کاربران
افراد آنلاین : 1
تعداد اعضا : 0

کاربران آنلاین

آمار بازدید
بازدید امروز : 304
باردید دیروز : 65
گوگل امروز : 5
گوگل دیروز : 11
بازدید هفته : 369
بازدید ماه : 3,300
بازدید سال : 4,418
بازدید کلی : 18,344
اطلاعات کاربری
خبرنامه
براي اطلاع از آپدیت شدن در خبرنامه عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود

مطالب پربازدید
جستجو

کدهای اختصاصی


ناگهان دید روی تنش خیس شده است . در یک دستش یک برگ پاییزی , و در دست دیگرش بلور یخ . 
هوا گرم بود . نمی دانست باید چکار کند . بلند شد . اینجا جای دیگری بود . سرزمین دیگری بود . گفت : انگار که رسالتم شروع شده است! 
صدای مرد جوانی از پشت سرش شنیده شد... تا زمانیکه به یاد داری رسالتت چیست هنوز رسالتت شروع نشده است ! 
دخترک چرخید و به پشت خود نگاه کرد . چمنهایی سبز زیر پاهایش چرخیدند و دخترک قلقلکش آمد . خندید . و در همان حین گفت: چه گفتی ؟ و سپس ادامه داد . من در دنیای دیگری بودم ,صدای خش خش برگهایش و بارانی که بوی غریبی داشت چنان آرامم کرد که اصلا متوجه نشدم کی به اینجا آمدم و نتوانستم سوالهای بیشتری از بانوی خزان بپرسم . حالا اینجا کجاست ؟ 
به پسر نگاهی دوباره انداخت . او هم لبخندی زیبا داشت . روی سرش حلقه ای از برگهای سبز بود و در دستانش سیب و انار ! 
پسر جوان گفت اینجا آسمان سوم, تابستان است !
پسرک سیب را بویید . دخترک لرزید . پسرک خندید و گازی بر سیب زد . دخترک اشک در چشمانش غلتید انگار که گاز زدن سیب برایش یک داستان غم انگیز را زنده می کرد . .... رانده شد انسان با یک سیب 
از فریب شیطان با یک هوس شهوانی
اگر می دانست نا فرمانی , تاوان بزرگی دارد
شیطان را مطیع خود می ساخت ..... شاعر الهه فاخته 
دخترک آه کشید و نمیدانست این چیزی که درونش هست چیست . پسر جوان گفت این آه است . این غم است و تو در انجام رسالت خود ممکن است گاهی در آن غرق شوی اما یادت بماند سیبی که برای تو این غم را پدید آورد , می تواند جسم تو را شفا بخشد . می تواند بویش به تو تلنگری بزند که شاید درونت احساس کنی از کجا آمده ای و یادت باشد تو برای انجام رسالتی به زمین می رسی . و باید بدانی که غمها و شادیها همه زود گذر هستند . و به چرخش بادی به همدیگر می رسند . 
از پس هر شادی غم, و از پس هر سختی آسانی است ! 
برای اینکه به خود مغرور نشوی و بدانی برای رسیدن به پایان رسالتت باید از چه راهی بروی ممکن است زندگی سخت در پیش داشته باشی اما چون صاحب اختیار و انتخاب هستی می توانی در همان زمین بمانی و زندگی کنی و رسالتت را انجام ندهی که در آن صورت راه آسانی خواهی داشت و مدتی را با همسفرانت خوش خواهی بود اما خدا زمانی خشنود میشود که ... رسالتت را پایان برسانی 

 

دخترک کمی فکر کردو گفت : من ... من گمان می کنم آن گردباد پاییزی مرا دچار فراموشی کرده است و من بخاطر ندارم رسالتم چیست ؟ 
پسرک خندید 
دخترک گفت راست می گویم , من باید چگونه بفهمم رسالتم چیست ؟ باید دوباره برگردم راه بازگشت کجاست ؟ 
پسرک گفت : راهی را که انتخاب کرده ای, بازگشت ندارد . مگر سرانجامی که در کتاب سرنوشتت برایت نوشته شده است . و تو هرگز قادر نخواهی بود سرنوشتت را عوض کنی اما می توانی دنیای اندوه ات را تبدیل به یک زندگی سعادت مند کنی . 
دخترک پرسید : سعادت یعنی چه ؟
و پسرجوان گفت : سعادت یعنی آرامش و لذتی که هر کسی یک جور معنایش می کند . دقیقا شبیه همان احساسی که در آسمان هفتم داشتی . 
دخترک گفت آسمان هفتم ؟ آه یادم نیست ... و شروع کرد به گریه کردن . 
کمی بعد که آرام شد گفت: این دیگر چه بود ؟ پسر جوان گفت: این گریه است . هر گاه که غمگین می شوی گریه کن و خدا را صدا بزن . تا آرام بگیری . این راهی است که باید طی شود . تو از فراموشی خود نگران نباش. اگر تو خدا را هم فراموش کنی او تو را فراموش نخواهد کرد . 
دخترک اضطراب عجیبی داشت . ( یعنی چه در انتظارم خواهد بود ؟ ) 
پسرک به او یک سیب داد . و به او گفت :این سیب را از تابستان به تو هدیه می دهم . تا یادت نرود حرفهای من را . این سیب را به همراه برگ زرد پاییزی و آن بلور زمستان و شکوفه ای که در آسمان بعدی خواهی گرفت در قلبت بگذار تا گم نشود . 
دخترک به قلبش نگاه کرد . قفل داشت . .. به پسر جوان گفت: اما این که قفل دارد . من کلیدش را از کجا بیاورم . 
پسر جوان تبسمی کرد و با صدایی نرم گفت : قفل قلبت در دست خودت هست . هر گاه که بخواهی چیزی را در آن می گذاری و هر گاه که نخواهی چیزی به آن راه نخواهد یافت اما هر وقت که دستت را روی قلبت بگذاری و خدا را صدا بزنی او پاسخت را خواهد داد . 
دخترک اشکهایش را با دستان لطیفش پاک کرد گفت : خدا چه جوابی می دهد ؟ 
پسرجوان خنده زیبایی کرد وگفت : او می گوید , جانم ! 
تن دختر لرزید , به رودخانه کنار چمن نگاه کرد . صدای آب آرامش کرد , به درختان نگریست . 
پسر جوان گفت : در تابستان تمام میوه ها به تکامل میرسند . 
دختر گفت: آیا دیگر زمستان و پاییز و تابستان را نمیبینم ؟ 
پسر جوان خندید و گفت : تو بارها و بارها آنها را میبینی و هرگز از دیدنشان سیر نخواهی شد . 
دختر گفت : اگر خدا را از یاد ببرم , چگونه به یادش خواهم آورد ؟

 

پسر جوان گفت : خداوند متعال به انسان قدرت تفکر داده است . تو هرگاه که به اطرافت نگاه کنی و به چیزهای اطرافت فکر کنی , سرانجام به خدا خواهی رسید . 
پایان و اول تمام آفریده شدگان الله است ! 
و آنگاه که فکر کردی, انسان فکوری خواهی شد . انسان فکور به درجه ای می رسد که نشانه ها را میبیند . و از این نشانه ها راه درست را انتخاب می کند . 
دخترک گفت : انتخاب ؟
پسر جوان گفت : آری انتخاب , همانگونه که در ابتدا خودت خواستی به این دنیا بیایی؟
دخترک گفت : من چه خواستم ؟ چرا خواستم به این دنیا بیایم ؟
پر جوان گفت : نمیدانم , هر کس با خدایش عهدی دارد, هیچکس از راز دیگری آگاه نیست جز خود او ... تو صاحب قدرت تفکر و انتخاب هستی. اول یاد میگیری خوب بشنوی و عشق بورزی , و سپس یاد می گیری حرف بزنی و عشق بورزی . برای کارهایت اول فکر کن, به خدا توکل کن و سپس انتخاب کن, تا بهترین راه را انتخاب نمایی . تو صاحب ارزش و اقتدار هستی . می توانی دعا کنی
دختر پرسید : دعا یعنی چه ؟ 
پسر جوان پاسخ داد : دعا یعنی بخواه تا به تو داده شود . ذهن تو چنان قدرتی دارد که به تمام سوالهای تو با گذشت زمان پاسخ خواهد داد یا حادثه ای را در برابرت بوجود خواهد آورد که تو را هوشیار خواهد کرد حتی زمانی که اشتباه می کنی .. خداوند به نشانه هایش راه را بر تو هموار خواهد ساخت . و این قدرت ایمان است . همان چیزی که در زمین کم و زیاد می شود اما در دنیایی که تو از آن آمده ای یک اندازه است ! 
دخترک خیالش راحت شد. 
قدرت اختیار و انتخاب, قدرت تفکر 
دوقدرت جادویی هستند که او را در انجام رسالتش کمک خواهند کرد. 
فاخته ای آواز خواند . از روی شاخه درختی فرود آمد و در مقابل دختر زانو زد . پسر جوان دست دختر را گرفت و سوار بر فاخته کرد . دستان پسر به لطیفی رودخانه ی زلالی بود که دختر به آن نگریست , و گرمایی داشت که دختر احساس می کرد قصه ای دارد . ( گرمایی که حاصل از گذاشتن دست روی سینه است آنگاه که خدا را صدا میزنی و او می گوید : جانم ! ) 
پسر جوان گفت : به من بگو, حال که گرما و اشک و اندوه را فهمیده ای باز هم می خواهی رسالتت را شروع کنی و به سرانجام برسانی ؟ 
دخترک با صدایی آرام و نگران گفت : من میخواهم خدا را خوشنود سازم وقتی خودم خواستم او را خوشنود کنم باید راهم را به پایان برسانم . 

 

فاخته پر گرفت و بر فراز آسمان به پرواز در آمد . 
دخترک چهره خویش را بر روی آن رودخانه آرام دید . چهره او عوض شده بود و او هنوز غمگین بود . اشکی از گوشه چشمانش غلتید , فاخته آوازی سر داد و از بالای ابرها فرود آمد . 
درباره : کتاب دختر غم زده , بخش اول ,



نمایش این کد فقط در ادامه مطلب
برچسب ها : کتاب دختر غم زده الهه فاخته ,
بازدید : 19
تاریخ : پنجشنبه 29 فروردين 1398 زمان : 1:25 | نویسنده : elahe_fakhteh | نظرات ()

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی