close
دانلود آهنگ جدید

آسمان دوم کتاب دختر غم زده

loading...

الهه فاخته

آسمان دوم کتاب دختر غم زده

elahe_fakhteh R: 26 پنجشنبه 29 فروردين 1398 : 1:30 نظرات ()

دخترک می دانست اینجا سرزمین دیگریست . فاخته بر زمین نشست باز هم چمن بود اما اینبار درختان میوه نداشتند . درختان پر از شکوفه های رنگارنگ بودند . شکوفه هایی به رنگ صورتی, بنفش , سرخ و سپید. 
گلبرگهای این شکوفه های زیبا در هوا پراکنده بودند . عطر یاس در هوا پیچید. نسیم وزید . 
ناگهان... فاخته آوازی سر داد و از مقابل چشمان دختر فراموش شد. باران بارید . بارانی آرام, نم نم و رخشان . 
دخترک صورتش را به سمت آسمان گرفت . صدای دختر بچه ای را شنید..... باران: صدای فرشتگان است !
دخترک صورتش را به سمت دختر بچه چرخانید. باران به ناگه قطع شد . دختر گفت: تمام شد؟ دختر بچه خندید و گفت : باران بهاری زود میبارد و به ناگه تمام میشود . دخترک گفت باز هم می بارد؟ دختر بچه گفت : بله می بارد واگر می خواهی احساسش کنی نباید اجازه دهی کسی تو را از این حال و هوا بیرون بیاورد. 
دخترک آهی از امیدواری کشید . لبخندی زد و گفت: نامت چیست ؟
دختر بچه گفت: من بهار هستم و اینجا آسمان دوم است 
دخترک گفت به من گفته اند از آسمان دوم شکوفه ای بگیرم . دختر بچه سبدی در دست داشت . گفت: بیا با هم برویم و شکوفه ها و گلهای بسیاری را برایت جمع کنیم . دختر گفت: اما من باید بروم کار دارم . می ترسم دیر بشود . دختر بچه گفت: هیچ وقت دیر نمی شود . نگران نباش. کجا میخواهی بروی؟ 
دخترک گفت : به .... به ... ایم ... نمیدانم ... فقط می دانم باید بروم . 
دختر بچه گفت: خوب است که می دانی باید بروی . حالا با من بیا . 
دخترک همراه دختر بچه به راه افتاد . به گلزاری رسید پر از گلهای قاصدک . گلهای قاصدک تا دخترک را دیدند گفتند: مسافر مسافر ... و به سمت دخترک آمدند و به او سلام دادند . تک تک .
دخترک خنده اش گرفته بود . قاصدکهای کوچک و بزرگ و چه قدر بازیگوش ! .......( قاصدک بال بگیر 
زندگی راز یک زیستن افسون است 
راز این افسانه در این است 
اگر دل بسپاری و پر از عشق شوی 
زندگی مال تو است 
زندگی, ارث این خواب بیدار تو است... .......کتاب و شاید عشق 1 ... شاعر الهه فاخته) 
دختر بچه دست دخترک را گرفت و با هم در گلزار دویدند. و آنقدر خندیدند و فریاد زدند که پروانه ها به خندیشان حسادت کردند و در دل گفتند کاش ما می توانستیم رسالتمان را به پایان برسانیم و چون او شاد شویم 

 

قورباغه ای به میان گلها پریدو گفت: از کجا معلوم که او بتواند سربلند شود ؟ آدمهای زیادی اینجا آمدندورفتند اما خیلی از آنها پیش ما یا در فصل های دیگر ماندند . 
پروانه گفت و خیلی هایشان را ما ندیدیم و پیشمان نیامدند شاید آنها الان در آسمان هفتم باشند . 
کاش می توانستیم فرصت دیگری بیابیم . اما آه ... عهد شکستیم ! 
غروب شد , خورشید مهربان بر کوه ها و دشتهای پر از گل دست مهربانش را کشید . تا کم کم پایان بگیرد . 
دخترک غمگین شد فکر کرد که وقت رفتن شده است . روی تپه ای نشست و به غروب نگاه کرد . 
دختر بچه پرسید : چرا غمگینی ؟ 
دخترک گفت : احساس می کنم .... باید بروم و همانطور که تابستان گفت معنی غم و اندوه را فهمیدم و برای انجام رسالت خود باید سختی را تحمل کنم و من نمی دانم چه خواهد شد و اینکه یادم نیست رسالتم چیست در حالیکه هنوز به وعده گاه نرسیده ام , به شدت غمگینم.... دختر بچه گفت : خورشید هر بار که می رود دوباره بازمیگردد. 
دخترک گفت : آری, اما زمان می تواند این مدت را طولانیتر کند . من می خواهم خدا را با انجام رسالتم خشنود سازم اما نمی دانم چگونه , و این غروب مرا به یاد این سوال انداخت ... آیا می توانم خدا را خشنود سازم ؟!خدایی که یادم نیست برایم چه کارهایی کرده است و اکنون در آسمان دوم حتی رسالت خود را نیز فراموش کرده ام اما فقط می دانم او بسیار مهربان و بخشنده و متفکر است . 
غروب رو به پایان بود که دخترک حرفهایش تمام شد و همانطور که غروب خورشید را می دید, و اشک در چشمانش حلقه زده بود , دید خورشید , طور دیگری شده است , رنگش همان رنگ غروب است اما پر از حس عجیبی است که دل دختر را قرص تر می کند . دختر بچه گفت: این امید است . نا امیدی پس از امید . پایان شب سیه سپید است ! 
دخترک گل هایی را که همراه دختر بچه چیده بود در قلبش گذاشت از دختر بچه پرسید : شب ؟ شب دیگر چیست ؟ 
دختر بچه گفت : شب یک تلنگر از حضور نور است !

 

همانطور که خورشید در افق طنازی می کرد . شدیدتر و شدیدتر تابید . آنقدر شدید تابید تا دخترک مجبور شد چشمهایش را ببندد . وقتی چشمهایش را باز کرد دید روی پاهای خود ایستاده است و کسی به او می گوید در صف بایست تو بعد از من بودی نه جلوتر از من . دخترک نگاه کرد . یک صف طولانی ... پرسید: اینجا کجاست ؟ نگهبان صف به دختر نزدیک شد و گفت اینجا آسمان اول است . 
دخترک گفت: آسمان اول ؟ آسمان اول دیگر چیست ؟ نگهبان صف لبخندی زد . دخترک آرامتر شد . نگهبان گفت: آسمان اول آسمان تولد است . 
تو و همسفرانت به زمین خواهید رفت و رسالت خویش را به انجام خواهید رساند . 
در این سفر شاید با کسانی که بعد از تو می آیند باشی شاید هم با کسانی که قبل از تو متولد می شوند . دخترک, دختر بچه را دید که در دوردست ایستاده و برایش دست تکان می دهد . دخترک خوشحال شد و لبخند زد . دختر بچه یک قاصدک برای دخترک فوت کرد و لبخندی زد و رفت . دخترک قاصدک را دید. به قاصدک سلام داد, قاصدک چرخید . اما صدایش را نشنید (که پاسخ سلامش را داد !) دست همه یک قاصدک دید . در صف ایستاد . 
صدای همهمه می آمد . همه شاد بودند و می گفتند و میخندیدند . از نفر پشت سری خود پرسید : شما هم برای انجام رسالت می روید او: گفت بله . دخترک گفت: رسالت شما چیست ؟ 
او گفت : یادم نیست! اما فرشته نگهبان صف می گفت هر کسی با رسالت بخصوصی به زمین پا می گذارد ...... .... نگران هستی ؟ دخترک گفت : بله , کمی ... از اینکه نمی دانم چه پیش می آید نگران هستم . او گفت : نگران نباش , به زمین که رسیدیم من هوایت را دارم . 
کسی از جلوی صف با صدای بلند خندید و گفت : نگرانی؟ نگران نباش منم هوایت را دارم 
سپس انگار که همه متوجه نگرانی دخترک شده باشند یکی پس از دیگری گفتند هوایتان را دارم . 
ناگهان پسری در صف شروع کرد به گریستن و گفت :من هم نگرانم ... یکی از بین صف گفت اصلا بیایید عهدی ببندیم . آنهایی که کمتر نگران هستند مراقب آنهایی که بیشتر نگران هستند باشند . و خلاصه این شد که همه مواظب دیگری باشند . فرشته نگهبان صف گفت آری شما همسفر هستید و اگر مراقب همدیگر باشید و به فکر یکدیگر باشید, در زمین آسوده تر خواهید بود . 
دخترک گفت : ولی من از همه نگران تر هستم و بیشتر از همه گریه کرده ام , من از اینها قدرت کمتری دارم حتما خدا من را دوست نخواهد داشت . 
فرشته نگهبان آرام و مصمم جلو آمد . دست دخترک را گرفت و گفت : تو اگر گریه کنی , بخندی, زمین بخوری , اندوه گین شوی , چهره ات زشت شود یا زیبا , چیزی از ارزش تو کم نخواهد

همانطور که دخترک بلیط آمدن به دنیا را از دست متصدی بلیط می گرفت.... فرشته نگهبان فریاد زد : یادت باشد خودت باشی , همیشه ارزشمند خواهی بود .شبیه دیگران بودن از ارزش تو کم خواهد کرد . تو باید خودت را در زمین پیدا کنی و به عهدی که روز اول با خدایت بستی وفادار بمانی . یادت باشد خدا به عهد خویش وفا می کند و عدالتگر بزرگیست . نباید راه ات را گم کنی چون همه چیز به تو نشان داده شده . 
و دخترک همانطور که صدای فرشته نگهبان را می شنید , وارد تونلی از جنس نور شد . ستاره هایی کوچک به او چشمک می زدند و او آرام حتی آرام تر از زمانیکه طونل پاییزی او را به تابستان انداختند و حتی نرم تر از زمانیکه فاخته او را سوار بر خود کرد , در تونل حرکت میکرد . 
 
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
اطلاعات کاربری
نرم افزار اندروید سایت

جهت دریافت فایل apk سایت روی عکس زیر کلیک کنید