خاطرات نوجوانی - سردرگمی و خودشناسی

خاطرات نوجوانی - سردرگمی و خودشناسی

خاطرات دوران نوجوانی 

دلنوشته ای بر گذشته نوجوانی خویش

من کیستم ؟!

الهه آجرلو - فاخته

اینبار میخواهم از خاطرات دوران نوجوانی ام بگویم 

دقیقا از مرز بین نونهالی و نوجوانی , سنی بین 13 تا 14 سال که میشود دوم و سوم راهنمایی ! البته زمان ما 

 

نمیدانم آغاز این ماجرا از کجا شروع شد ! شاید روزی یک معلم حرفی از خود شناسی زد و یا پیشنهاد کرد کتاب زیاد بخوانیم و این شد که من برای امتحان هم که شده به کتابخانه مدرسه رفتم و تمامی کتابهایش را خواندم ! 

یادم هست فقط قرآن و نهج البلاغه مانده بود . آن روز بخاطر دارم نهج البلاغه را خواستم , چند جمله ای از آن را خواندم و یکی از معلم ها , آمد و آن را با خود برد , یادم هست زیارت عاشورا را خواندم با معنی ! دیگر هیچ کتابی نمانده بود . 

همان سالها بود که یکی ازدوستانم که گمان کنم اسمش الهه نوری بود , به من پیشنهاد داد  کتابهای او را بخوانم ! 

یک روز به درب منزلشم رفتم , و او به من چند کتاب فلسفی و روانشناسی داد ! از اینکه این کار را کرده خوشحال بودم , و به شدت سپاسگزار .. اما او خوشحال بود حتی گفت مادرش با میل قلبی و با خوشحالی این کتابها را داده که به من بدهد ! شاید مادر او میدانسته که یک دوست کتاب خوان چقدر خوب است ! و من آن زمان نمیدانستم کتاب چقدر میتواند خوب باشد ! 

با آنکه حافظه ضعیفی دارم اما فقط میخواندم و میخواندم و میخواندم !

یادم هست با ذوق و شوق کتابها را به خانه بردم و خواندم , یکبار ! دوبار ! سه بار ! کتاب چند صد صفحه ای را ... و نمیفهمیدم .. جملات برایم سنگین بود .. به خودم گفتم قسمتی از جملات را که میفهمم را دوباره بخوانم و توقف کنم تا آن قسمت را متوجه شوم و آرام آرام پیش روم . چون رمان یا کتاب علمی نبود ! حتی زیارت عاشورا هم نبود که معنی اش مشخص باشد ! 

هربار که معانی جملات را میفهمیدم خوشحال تر میشدم . 

 

سن 13 تا 14 سالگی من سالی بود که من فکر میکردم دیگر بزرگ شده ام و آدم بزرگ هستم ! 

 

بقیه خاطرات نوجوانی من در ادامه مطلب 

 

سالی که از یک بی هویتی رنج میبردم !

من کی هستم ؟ مرا چگونه توصیف میکنند ؟ اینکه شاگرد اول کلاس شدم و در صف مدرسه اسمم را خواندن و گردنبند مقوایی که رویش نوشته شده بود الهه آجرلو , شاگرد اول کافیست ؟ نه .. اول باید باشم چون میخواهم باشم و اگر روزی اول نشدم مهم نیست چون ان هم قسمتی از زندگی است اما اول بودن در مدرسه برایم لذت بخش بود ! اما ... سالهای بعد از لذت افتاد ..

در آن کتاب خصوصیات را شرح داده بود . من سعی کردم درک کنم , من سعی کردم در ذهنم هک کنم .. و همیشه در زندگیم به خودم یاد آوری کردم که مثلا الهه فلان چیز غرور است ! داری مغرور میشوی حواست هست ؟! و ... و .. و .. 

این سالها سعی کردم ذاتم را پاک نگه دارم و برای خوب بودنم و بد نشدنم بجنگم .. خوب بودن به من چیز گرانبهایی را داد ! .. رفاقت با خدا ! 

خدا گاهی برایم پدر میشود , برایم تصمیم میگیرد ,  نظرم را میپرسد

گاهی پادشاهم میشود .. امر میکند .. امر اجباری !

گاهی مادرم میشود و مرا در آغوش خود آرام میکند , پای همان سجاده ای که گاهی از سر دلتنگی به آن پناه میبرم و با اینکه کسی در خانه نیست , چادر سپیدم را روی سر میکشم و با خدا حرف میزنم , گاهی گریه میکنم , گاهی ذوق میکنم و دعا میکنم .. 

من انقدر به خدا وابسته و دلبسته شدم که گاهی میگویم خدایا تو بجای من دعا کن , من نمیدانم چه بگویم و چه بخوابم که بی تابی ام تمام شود و به نفعم باشد !

 

نوجوانی من , شاید سخت ترین و پر استرس ترین دوران زندگی ام بود !

دورانی که مرا وارد دوران ناشناخته ها کرد ! 

دورانی که شعر و انشا و ورزش توانست کمک بزرگی به آرام کردنم کند . 

 

من آن دوران زیاد خون دماغ میشدم ! مجبور میشدم به حیاط مدرسه بروم و زیر شیر آب صورتم را و گاهی مقنعه ام را بشورم . 

حیاط خالی ظاهری ساکت داشت اما پر از داستان بود !

هر پنجره یک داستان !

و من تمامی داستان ها را میدیدم . 

من دویدن از پله های مدرسه را خوب بلد بودم . آنقدر خون دماغ شده بودم و انقدر دویده بودم که دستهای پر از خون من جایی نریزد که همیشه رد قطره ها روی پله ها میچکید ! دایره های منظم قرمز رنگ !

و موقع بازگشت هم میدویم که کلاس درس را از دست ندهم 

و هیچ اجباری نبود ! 

فقط خواستن بود, میخواستم وقتم را بیهوده نگذرانم !

 

همان دوران بود که من معنی نجات دادن با قلم خود را دیدم , قلم من یک بار به نومیدی نوشته شد و نزدیک بود جان یک دختر را بگیرد ! قلم من بار دیگر برای نجات نوشته شد , نجات دختر هم کلاسی ام در سوم راهنمایی که از من خواسته بود برای آخرین روزهای زندگی اش چیزی بنویسم که او را دلداری بدهد و من چند صفحه بزرگ برایش نوشتم تا زندگی را دوست داشته باشد و بداند احساسش آنقدر ها هم که فکر میکرد جدی نیست و دارد سخت میگیرد و برای دیگران سختی میسازد . با رفتنش !

 

الان میفهمم آن همه کتاب خواندن چقدر مهم بود !

مهم بود که من بتوانم تصویر سازی کنم 

مهم است که من بتوانم زندگی ام را از چند بعد نگاه کنم , و در روزهای سخت زندگی ام , خودکشی نکنم ! 

این واژه تلخ را مینویسم چرا که وقتی وارد فلسفه خود و این دنیا میشوی , از همه چیز و همه کس دل میبری ! اما ... شاید ... گاهی سختی بر ما بیشتر میشود چون ما راه آسانی اش را بلد نیستیم 

بلد نیستیم خود را چگونه آرام کنیم 

بلد نیستیم لذت را تجربه کنیم 

من فکر میکنم تمام کسانی که از دنیا میروند , آرزوهایی دارند و عمرشان به اندازه آرزوهایشان هست . 

میدانم هر کسی که از این دنیا میرود آرامش و لذت را در کنار هم تجربه کرده است ! 

فقط خدا میداند 

خدا پادشاه است , دستور دهد و تو را بخواند باید بروی !

و من ..

در آخر دعا میکنم که خدایا مرا با اتفاقات سخت آزمایش نکن ! 

 

پ.ن: تقدیم به تمام عزیزانی که در این سن هستند ♥ باید بدانید این هم میگذرد ! همان طور که دیروز گذشت , فردا هم می آید میگذرد فقط کاری نکنید که از کرده خود پشیمان شوید !

نامرد نباشید , بی معرفت نباشید .. صفات بد را بشناسید و مراقب روح پاکتان باشید ! صفات خوب را بشناسید و در خود تقویت کنید ♥

خدا یارتان 

  • یا حق
  • نویسنده : الهه آجرلو - فاخته
  • نوشته: نوشته الهه فاخته
  • بازدید : 72بار
  • انتشار : سه شنبه 20 خرداد 1399 - 11:38