کتاب شعر صدای حق - 3

شعر عاشقانه بلند فصل سرد کتاب صدای حق

شعر عاشقانه بلند فصل سرد 

کتاب شعر صدای حق

شاعر الهه فاخته

 

تو به من گفتی آن روز

کوچه تاریک راه به جائی دارد!

شبنمی لرزید

روشنی آمد و در قلبم ماند

گفتن حس عجیبم, سخت است

تو به من گفتی آن شب

که شرافت در طلب قلب تو است

 

بادی آمد

برگی از دور رها شد در باد

چشم ترسانم را به لب چشم تو چسبانیدم

بین ما گرما بود, ترسیدم

لحظه ای آمد و رفت

و تو یادم دادی بی خدا خندیدن جرم است

من به چشمان تو دل داده شدم

و تو رفتی, آسان ..

و من اینجا بی یار

مانده از خندیدن, مانده از زجه زدن

قلب بیتابم را, هدیه دادم به شما

و تو رفتی از پس کوچه گنگ

 

بقیه شعر عاشقانه فصل سرد در ادامه مطلب ... 

  • نوشته: نوشته الهه فاخته
  • بازدید : 50بار
  • انتشار : جمعه 27 ارديبهشت 1398 - 1:3
شعر دنیا به وجودت می نازی از کتاب شعر صدای حق

شعر نو دنیا دنیا

از کتاب صدای حق

شاعر الهه فاخته 

 

دنیا, به وجودت می نازی؟

تو که چند ساله شدی

رنگ شدی

تو به دیرینگی خاک تنت می نازی

تو که در خاموشی , موی تجربه را می بندی

 

بقیه شعر نو دنیا در ادامه مطلب ...

  • نوشته: نوشته الهه فاخته
  • بازدید : 41بار
  • انتشار : جمعه 27 ارديبهشت 1398 - 0:53

دیدی رفیق

در لحظه لحظه خاطره ام ماندی ؟!

دیشب رفیق بالشم بودی

در خواب, امید و همدمم بودی

چه شد زمان که گذشت شدی گذشته و رفتی ؟!

تو از راه ماندی بی وفا شده ای

 

ای تنهایی.... گرچه سفره ام خالیست

بیا و بشین, رفیق گم شده ام

کسی به کنایه گفت: یوسفت آمد؟

تو یوسفم شده ای, رفیق شفیق

 

دیده گشایی, میان جمع کور, سخت است

صبح که گذشتم از کناره راه

کودکی گفت چه زیباست چشمانت

آری گریستم .. گریستم از ته دل, ای یار

کجاست آخر انتظار, کجاست ؟!!!!

 

  • دوشنبه: 08 / 09 / 1389
  • شاعر الهه فاخته
  • کتاب شعر صدای حق
  • نوشته: نوشته الهه فاخته
  • بازدید : 56بار
  • انتشار : شنبه 14 ارديبهشت 1398 - 20:59
شعر کبوترم بیا آشیانه ات تنهاست
  • شاعر الهه فاخته

  • کتاب شعر صدای حق

  • شعر نو عاشقانه کبوترم شماره 3

  • یکشنبه : 30 / 08 / 1389

 

 

کبوترم بیا, آشیانه ات تنهاست

کدام بال؟ کدام پرواز؟

کدام قاصدک مرموز,

ز سرمای سرد زمستان گفت؟

کدام صحنه به ارتفاع افق نزدیک است؟

که ترانه ترانه به کوچ سردی فصل

بخواند تا بفهمی نباید رفت کج!

 

بادیه نشین در انتظار غروب

به روز آمدنت نشسته در گرما

که تو بیایی و سوزِ سرمای شبانه بادیه را

در اوج گرمی قلب مهربانت, بشورانی!

کبوترم بیا آشیانه ات تنهاست

وزان وزان شده برگ ریزان فصل زایش تو

در این افق گرم

صداکن یار خانه ات تنهاست

رفیق سالهای عمرت به جز من کیست؟

هرز رفتی, راه کوچ آنجاست!

 

بیا جای تو اینجاست


بادیه, برای تو داغ است

اگر آمدی عاقلانه بیا

رسم عاشقی پاک است

بیا کبوترم آشیانه ات اینجاست

و پنجره مانده از سرما

که تو بیابی و غبار زدایم در آن شب سرد!

خانه ام به ناز نگاهت شده زیبا

منتظرم ... راه بادیه, سهو است

بیا, بیا که خانه بی تو دل گیر است

کبوترم بیا که آشیانه ات تنهاست . ...

 یا حق 

الهه فاخته

شعر عاشقانه کبوترم بیا 

 

دکلمه شعر عاشقانه کبوترم بیا  در ادامه مطلب ... 

  • نوشته: نوشته الهه فاخته
  • بازدید : 173بار
  • انتشار : شنبه 14 ارديبهشت 1398 - 20:50
شعر عاشقانه دور از هر باور زشت کتاب صدای حق

شعر عاشقانه دور از هر باور زشت

شاعر الهه فاخته

 

 

صبحی بود , که دمی پلک گشودم بودی

ساده, آرام

تو وجودت حس شد امروز

صبح زیبایی بود .. من بودم و احساست...

شب پره باز نمایان شو در این بهبهه تنهایی

بی قراری را شبی یاد گرفتم, که رفتی

حوزچه اکنون را پر از ماهیانی کردم

که بروی تن خویش, نام تو را حک کردند

 

شعر عاشقانه دور از هرباورزشت الهه فاخته

 

اکنون لحظه دل تنگی ماست

این ما, من و توست

حرف ناراست نگو!

تهمت دیرینه نزن! راست بگو!

من که از شرم و حیا رد شده ام

قلب تو را جُستم و یکبار غلط در نزدم

نارفیق, در دل من نیست که نیست

 

حرف بیراهه نگو

یوسفم می آید

گم شده ام بوی بهشت دارد و من

چه خوشحال از این معرکه داغ کنون

زیبا رخ من !

حوز اکنون مرا پر کردی

حرف دیروز شدی

خاطره را تو نوشتی در کتب فاصله ها

فاصله کم شود و به وصالت برسم,

قلب من باز همین است که همین است

 

حرف امروز شدی

آرزوی شب فردای منی

امروز غرق تماشا شده ای

می ترسم از دروغی که بیانش کردی

می ترسم از تغییر نگاهت

میان این هیاهوی کثیف

خدا شاهد ماست , شاهد قلب من و تو

اگر این بین دلم حرف ناگفته شنید

این خدا بود که صبر داد مرا

 

اگر این بین دلم غصه چشید

این خدا بود که همدم شده بود

اگر این بین زمان فاصله انداخت میان من و تو

این خدا بود که احساس تو را کنج این دل بنشاند

 

این چه فصلی ست برویم شده باز ؟

فصل دل تنگی عشاق گران !

عشق به هر دل نرود

باید اندوه عجیبی بکشی

باید از راز دلت, قصه عشق بخوانی

که فضا پر شود از فلسفه پاک خدا !

عشق لبخند خداست در دل بی کینه تو

بی حیایی, داستان امروز من است

اگر امروز به دیدار من آمده ای

صبح از زبان قلمی فاش شود

که به عشقی لب کاغذ بوسه ای سرخ زده است

 

اگر امروز به دیدار من آمده ای

من از یاد نبرم خاطره سرخ تو را

من از یاد نبرم لبخند امروز تو را

آه چه دنیای عجیبی ست بین من و تو

دور از هر باور زشت

فقط من و تو 17 / 10 / 1390

 

  • شاعر الهه فاخته 
  • کتاب شعر صدای حق
  • نوشته: نوشته الهه فاخته
  • بازدید : 63بار
  • انتشار : چهارشنبه 11 ارديبهشت 1398 - 12:49
شعر عاشقانه من به لبخند تو جان می گیرم

 

شعر سپید من به لبخند تو جان می گیرم

از کتاب شعر صدای حق 

 

شاعر الهه فاخته


پنجره تنهاست

فکر پر می گیرد از بِستر ذهن

رخنه می اندازد در چِشم

باشد که نگاهی چَشم اندوه مرا می بیند

باشد که صدایم در سکوت قهوه ای چشمانم

میجنبد

من که دوستت دارم از تو دورم

من صدایم خاموش است

رنگ چشمان مرا می بینی و از من دوری؟

اسم شعرم را هر چه می خواهی بگذار

من از دوری تو تنهایم .

دیشب

خاطراتت را چیدم از آنچه گذشت

خندیدم

یاد لبخند تو من را خندانید

آه ... جمله ام را تو بساز

من که اینجا طلب وصل تو را می خواهم

ساحری آمد و لبخندم دزدید

خاموش شدم

در کجا سفره خاطره ام را چینم ؟

نان و آبم شده ای , می فهمی؟

من نه به تنهایی خویش

بل به احساس درونم

شوق دیدار تو را می جویم, می فهمی؟

خاطراتم شده ای, می فهمی؟

باشد تو بخند

من به لبخند تو جان می گیرم

من به لبخند تو جان می گیرم

 

  • دوشنبه : 24 / 8/ 1389
  • شاعر الهه فاخته 
  • کتاب شعر صدای حق
  • نوشته: elahe_fakhteh
  • بازدید : 59بار
  • انتشار : شنبه 31 فروردين 1398 - 0:8
شعر کوچه باغ کتاب شعر صدای حق

شعر عاشقانه کوچه باغ

شاعر الهه فاخته 

 

تو به من گفتی در کوچه باغ

به چه می خندی ای گل ناز ؟

من به تو خندیدم که زخندیدن من می خندی

من خندیدم تا تو بخندی گل ناز !

 

روزها می گذرد .. یاد آن لحظه بخیر

من و تو خندیدیم

 

تو به من گفتی : باغ پر از شاپرک است

تو در آن روز چه قدر خندیدی

یاد آن لحظه بخیر

من و تو پشت هیاهوی زمان

غافل از ترس به هم خندیدیم

شاید آن روز خدا هم خندید !

 

ولی ای دوست نگفتی که چرا

دل تنهای مرا دیدی و رفتی از باغ ؟

باغ من گل دارد ..پر سنبل, پر رز

و پر از پر زدن قاصدکان

باغ من شب دارد

و درختانش همه از رد شدن باد

شاعر خوش کلام اند

که می خوانند هر لحظه به یاد من و تو

 

یاد آن لحظه بخیر

که تو گفتی من همان شبنم برگم

که نباشم نشود سبز, بهار

پس چرا رفتی و باغم خالیست

زیر حرفت زده ای یار گران !...

پنیجشنبه 15 / 06 / 1391

الهه فاخته 

کتاب شعر صدای حق

شعر عاشقانه کوچه باغ

  • نوشته: elahe_fakhteh
  • بازدید : 36بار
  • انتشار : شنبه 31 فروردين 1398 - 0:4