کرونا

چگونه انرژی خود را زیاد کنیم و انرژی خود را حفظ کنیم

چگونه انرژی خود را زیاد کنیم و انرژی خود را حفظ کنیم

 

انرژی ,غیر قابل انکار چه از لحاظ فیزیک و متافیزیک و چه از نظر علم  چه از نظر تجربه یا معنویات نمیباشد , کسی نیست که منکر شود انرژی وجود ندارد . این انرژی درون ماست !

!!!در واقع در این دنیا هر چیزی که انرژی داشته باشد جان میگیرد حال یا رشد میکند یا حرکت

در دنیای ما که دنیای تبادل است , بعضی از آدمها هستند که ساده ترین راه را برای انرژی گرفتن انتخاب میکنند , چرا که اگر انررژی نباشد انسان میمیرد یا اگر کم باشد , دچار افسردگی و عوارض آن و بیماریهای دیگر

میشود !

 

  • چرا بعضی ها ناگهانی از ما خسته میشوند و ما را رها میکنند 

ساده ترین راه گرفتن انرژی,  از دیگران است , ما فکر میکنیم  کسی که به ما انرژی میدهد معشوقه ما یا رفیق ماست , وقتی او از اینکه ما اینقدر انرژی اش را تخلیه میکنیم و  خودش نمیتواند جایگزین کند خسته شده,  رهایتان کرده و به سمت کس دیگری میرود که بتواند سطح انرژی اش را بالا ببرد !

اکثر این افراد خود اهل زیاده روی در خوردن یا  زیاد سفر کردن یا زیاد ورزش کردن و ...  هستند . یعنی آنها هرگاه سطح انرژیشان افتاد با لذتی که از خوردن میگیرند یا انرژی که از سفر میگیرند باطریشان را پر میکنند .

این افراد هر لقمه ای را که در دهان میگذارند آنچنان با لذت میبلعند که انگار انرژی را لقمه کرده و با قورت دادن وارد بدنشان میکنند ! یا کسانی که اهل سفر هستند , انرژی خود را از سفر کردن میگیرند .

اگر این افراد متوجه شوند که شما با تمام خصوصیت های خوب , دزد انرژی آنها هستید و هنگامیکه بعد از مدتی یا چندسالی دیگر شما به او انرژی نمیدهید بلکه فقط اوست که باید سعی کند تا شما را شاد و پرانرژی نگه دارد , رابطه اش را قطع میکند !

 


 

  • چگونه انرژیمان کم میشود ؟

هر فعالیت فکری یا جسمی باعث میشود قسمتی از انرژی ما تخلیه شود , بصورت طبیعی با بیرون بودن , قدم زدن , پیاده روی کردن , دلخوش بودن به کارهای ساده و کوچک باعث میشود این انرژی تمدید شود ! اما اگر ماه های زیادی بگذرد و این دلخوشی های ساده ما کم باشد , سطح انرژی کم میشود و این میشود که ما به سمت طبیعت میرویم .

گاهی , بعضی ها با بدگویی و غیبت و دروغگویی باعث میشوند سوراخهایی در انرژی شما ایجاد شود که هربار با او ملاقات کنید یا حرفهایش را بخاطر بیاورید , سطح انرژی کم و کم تر میشود !

گاهی اتفاقات سخت و ناگهانی برایمان رخ میدهد که خالیمان میکند

گاهی بخاطر فصل یا آب و هوا , سطح هورمونها , خوب استراحت نکردن یا خوب غذا نخوردن ... میزان انرژی کم و کمتر میشود

و چیزهای دیگری که اگر خودتان به آن فکر کنید قطعا متوجه خواهید شد که اگر خواستید میتوانید زیر این مقاله , کامنت بگذارید .


 

  • نوشته: نوشته الهه فاخته
  • بازدید : 48بار
  • انتشار : یکشنبه 09 شهريور 1399 - 20:0
دلنوشته بانو جان بانوی زیبای من

دلنوشته بانو جان 

بانوی زیبای من 

 

بانو ای بانوی مهربان

بایست !

اکنون وقت یک لیوان چای است روی صندلی رو به پنجره ای که از آن آسمان کاملا پیداست

برای ادامه زندگیت اول آرامش میخواهی


گاهی دست نگهدار، برای خودت یک لیوان چای بریز و کنار چیزی که دوستش داری بنوش!

دقایقی را سکوت کن و به صدای قلبت و صدای نفست گوش بده!


آرامش شیره جان یک زن است

اجازه نده کسی یا اتفاقی آرامش تورا بهم بریزد ❤️

 

بقیه دلنوشته بانو جان در ادامه مطلب 

  • نوشته: نوشته الهه فاخته
  • بازدید : 47بار
  • انتشار : چهارشنبه 24 ارديبهشت 1399 - 0:4
زلزله 1399 در روزهای کرونایی به قلم الهه فاخته

ترس یعنی همان قسمت خالی روحمان از خداوند !

خدایا , خدای مهربانم خودم , عزیزانم و تمامی مردم کشورم و مردم سرزمینم را به پناه مطمئن تو میسپارم !

گناهانمان را ببخش و بدی را از درونمان بیرون کن !

میدانم همه چیز با تو حل میشود, تنهایمان نگذار !

یا حق

 

چند روز پیش در سالنامه خود جمله ای را دیدم ,  شکستنی بیصدای درد دار! که درون یک قلب نوشته شده بود . من همان روز بالای صفحه نوشتم خدایا قلبم را نشکن , الهی آمین!

من نشانه ها را میبینم , یعنی اگر نشانه ها را ببینی میتوانی سختی های زندگی را به آسانی بگذرانی , اما انسان است و غفلتش !

امشب که زلزله آمد و من باز هم تکان خوردن لامپ را ندیدم فقط حس کردم نیرویی گلدان اسپاتی فلوم را تکان میدهد , ناخواسته پریدم و سمت اتاق گلهایم رفتم و تکان خوردن گلدانم را دیدم , زلزله 5 ریشتری فقط یک گلدان مرا لرزانده بود ! و من با صدای بلند فریاد زدم : یا ابوالفضل !

 

یک روز , یکی از هم باشگاهی هایم که بازوی یا ابوالفضل را بسته بود , همراهم شد . به او گفتم چقدر اعتقاد داری ! در نگاهش چیزی بود , به من نگاه کرد و گفت میخواهی تو را هم به او بسپارم ! خندیدم گفتم تا خدا هست او را چه ! گفت : از بنده های خوب خدا که نمیشود گذشت , چشمهایش را بست و زیر لب زمزمه ای کرد و گفت از این به بعد ابوالفضل با تو خواهد بود . 

من هیچ گاه صدایش نکردم چون ورد زبانم ذکرو یا الله است اما یک شب اتفاقی افتاد و من به این باور رسیدم ! شاید روزی خوابم را در این سایت قرار دهم !

این شد که من هرگاه خواستم خطری از سرم بگذرد یا اتفاق بدی تمام شود ناخواسته می گویم یا ابوالفضل 

و سپس پشتش میگویم یا صاحب الزمان و آرام میگیرم انگار صاحب الزمان مرا آرام میکند !

هر گاه قدرت بخواهم که زور و بازو بخواهد میگویم یا علی !

اگر دلم بشکند به امام رضا میسپارم !

هر چه بخواهم از خدا میخواهم ! 

این ایمان من است 

با دستهای لاک زده نماز میخوانم و میدانم خدا میپذیرد چرا که خدا لاک های مرا نه بلکه درون مرا میپذیرد !

 

و امروز اشک ریختم که چرا یک آن ترسیدم , از اینکه آرامش برود , از اینکه عزیزانم ... و از اینکه گلدانم بشکنند و گلهایم زخمی شوند ! 

و بعد ترسیدم از ترسی که به من دوباره هجوم آورد ! اندازه این ترس نشان میدهد چقدر خدا را درون خودم راه داده ام . 

من در گذشته هرگز نمیترسیدم 

این شکستن ها , این سختی ها , این بلاها نباید مرا از خدا خالی کند حتی به اندازه ذره ای کوچک !

و امشب پای سجاده نشستم و توبه کردم , از اینکه شاید من گناه کرده ام و کسی به گناه من نرنجد! 

من دلم میخواهد همانطور که برای دیدن عزیزانم , عطر میزنم , موهایم را مرتب میکنم , لباس خوب میپوشم , روزیکه سمت خداوند رفتم از هر جهت پاک و بی نظیر باشم و میدانم گناه , مرا آلوده میکند 

نمیخواهم حتی ذره ای از روحم سیاه باشد !  

الله پاک و مهربانم به تو توکل میکنم 

الله مهربانم از تو ممنونم , تو را به اندازه تک تک ذرات آفرینشت شکر میگویم 

اگر گناهی کرده ام من را ببخش , من را ببر 

نگذار بدی , درونم شود , کثیفم کند و یادم برود چه کسی بوده ام ! 

هر چه دارم از تو دارم , با تلاش خود و تحمل سختی ها و صبر کردن هایم دارم , آری با تو بالاترین مقام را خواهم داشت 

تنهایم نگذار من نیازمند را 

در این دنیا فقط تو تمام ناشدنی هستی و من با خیال راحت تو را میخوانم 

میدانم امتحاناتم را پس داده ام 

نه به خنده جهل کسی دلخور میشوم 

نه با آفرین بنده ای دلشاد 

فقط تو هستی که با فرشتگان مهربانت , امانم میدهی و پناهم میشوی و میخواهم فقط تو را داشته باشم 

 

کسی میگفت اینقدر وابسته بودن به خدا خوب نیست ! من هنوز هم نمیفهمم چرا خوب نباشد ! اتفاقا این زرنگی من است , من با تو پادشاهی میکنم 

مهربانم مرا ببخش و من و این دیار و مردمانش را از بدی و بدبختی محفوظ بدار و حاکمان منصف و خداترس را بر ما حاکم کن ! لبخند را از لبهایمان نگیر و آرامشمان را حفظ کن .

 

مادر امشب میگفت  : فرشته های خدا در خانه تو مراقب تو هستند که نمیفهمی چیزی تکان میخورد , دل شکسته ام را میشناسی , من تو را بخاطر چیزی که نمیتوانم به زبان بیاورم و تو خود آگاهی سپاس و شکر میگویم ! 

خدای مهربانم تو رفیق سی و اند ساله من هستی ♥

  • اردیبهشت 1399
  • همان دم که زلزله آمد 
  • در یکی از روزهای کرونایی 
  • الهه آجرلو - فاخته

 

  • نوشته: نوشته الهه فاخته
  • بازدید : 20بار
  • انتشار : جمعه 19 ارديبهشت 1399 - 2:53
دلنوشته کرونایی از روزهای کرونایی من - هوای سرد 5

دلنوشته کرونایی من 

اینبار هوای سرد و بارندگیهایش

به قلم الهه فاخته

 

امروز هم روز دیگری از روزهای کروناییست و من همچنان در قرنطینه به سر می برم !

صبح از خواب برخواستم و سرما آنچنان در من رسوخ کرد که نتوانستم از زیر پتو بیرون بیایم , نوک بینی ام بشدت سرد شده بود و فکر می کردم برف آمده است . بالاخره بعد از دوساعت کلنجار برخاستم و دیدم هوا سرد نشده ,  از سایت هواشناسی نگاه کردم دیدم تا دو هفته بارش و رعد و برق و دما تا 7 درجه سانتیگراد . تصمیم گرفتم مجدد بخاری نصب کنم !

 

و الان متوجه شدم سرمای بی سابقه ای در فصل بهار آن هم در ماه شکفتن گلها رخ خواهد داد !

 

  • بقیه دلنوشته کرونایی من در ادامه مطلب
  • نوشته: نوشته الهه فاخته
  • بازدید : 42بار
  • انتشار : جمعه 22 فروردين 1399 - 14:59
دلنوشته کرونایی از روزهای کرونایی من 4

دلنوشته کرونایی شماره 4

نویسنده الهه فاخته

 

امروز 21 فروردین ماه است اما در تهران برف میبارد .

البته اینجایی که من هستم دقیقا وسط شهر تهران است و فقط باران می بارد شاید هم دانه های برف بسیار ریز باشند من هنوز دستم را از پنجره بیرون نبرده ام . 

فقط کمی پنجره را باز کرده ام . تا باد مهربانیش را به گلهایم تمام کند . 


باد که بی حوصله باشد , به هر چه که سر راهش بیاید سیلی می زند اما بسیار مهربان است حالش که خوب باشد همه را می بوسد و نوازش می کند . و الان بهار است فصلیست که حال باد خوب است!

و امروز از همان بهارهاییست که مدام ميبارد و رنگ خود را , بوی خود را از بین درزهای پنجره به داخل خانه ها می‌پراکاند 

نمی دانم خوشحال باشم یا ناراحت !

خوشحال از اینکه امسال با کلی نعمت و مهربانی خداوند شروع شده است 

و ناراحتی از اینکه برف برای زمستان است و تا زمانیکه هوا سرد باشد این ویروس کرونای راحت طلب از دیار من نميرود !

 

 

بقیه دلنوشته کرونایی از دلنوشته های روزانه من در ادامه مطلب

  • نوشته: نوشته الهه فاخته
  • بازدید : 42بار
  • انتشار : پنجشنبه 21 فروردين 1399 - 19:12
خاطرات دوران نوجوانی بیماری ریوی

 

خاطرات دوران نوجوانی 

دلنوشته ای بر گذشته نوجوانی خویش

الهه فاخته

 

باران , باران که میبارد حالم خوب میشود 

 

باران یک بار برای من معجزه کرد , از خیس شدن بدم می آمد اما وزنه ها را به پایم بستم و زیر باران راه رفتم , دو ساعت تمام زیر باران راه رفتم و اشک ریختم و هیچ کس نفهمید اشک می ریزم و آن روز زیباترین روز زندگی من بود 

 

به خانه که رسیدم کسی نفهمید من خیس باران هستم !

 

اما روز بعدش .... 

 

چنان سرما خوردگی داشتم که دوهفته تمام خوابیدم . یادم هست در همین ایام عید بود . مرگ را جلوی چشمانم دیدم . نوبت دکتر داشتم وقتی دکترم ( مرحوم نجم آبادی ) از طریق منشی فهمید گفت نباید سرما می خوردم و باید بستری شوم . اما من خوشحال بودم یا خوب می شوم یا می میرم . 

 

بعد از یکماه مجدد به پزشک مراجعه کردم ....

 

بقیه خاطرات نوجوانی بیماری ریوی  را در ادامه مطلب بخوانید

 

  • نوشته: نوشته الهه فاخته
  • بازدید : 40بار
  • انتشار : پنجشنبه 14 فروردين 1399 - 19:37
روزهای کرونایی دلنوشته های روزانه من 3 علت

دلنوشته در روزهای کرونا ویروس

نویسنده الهه فاخته 

چهارشنبه 06/0/1399

 

ورونیکا.. تصمیم میگیرد....

این روزها شبیه تصمیم ورونیکا شده است!

او تصمیم میگیرد بمیرد به این دلیل که هرکاری میخواسته انجام داده و دیگر کاری برای انجام دادن ندارد!

یعنی... امید.. ندارد

امید، مثل نوری درتاریکی دل را میلرزاند و با یک شاید شروع میشود.. شاید برسم.. شاید فرق کند.. شاید تمام شود!


این ویروس انگار قصد رفتن ندارد مردم برایش میزبان خوبی شده اند. آن را در سینی گذاشته و به زور به کام ات میدهند!


ورونیکا میترسید خودکشی کند چون نگران بود مادر و پدرش بعد از مرگ او نتوانند تحمل کند.

او مدام دنبال یک دلیل برای مرگ خویش می گشت! مثلا یک سوال بی ارزش که پاسخش ذاتا مهم نیست!

 

واین روزها عجیب شبیه ورونیکا شده ایم. 

این ویروس لعنتی نمیخواهد برود و برای از دست دادن عزیزانمان میترسیم آنقدر میترسیم که میخواهیم بمیریم تا مرگشان را نبینیم، از طرفی از اینکه بعد مرگمان آنها بدون ما چه کنند هم خودش غم بزرگیست! 

اما... این ترس ازکجا می آید وقتی خدا بالاتر است؟ 

وآنهایی که مراعات نمیکنند ذاتا چه موجوداتی هستند؟ 

 

بقیه دلنوشته های کرونایی من در ادامه مطلب قرار گرفت 

  • نوشته: نوشته الهه فاخته
  • بازدید : 54بار
  • انتشار : چهارشنبه 06 فروردين 1399 - 17:2
دلنوشته ای تقدیم به پزشکان و پرستاران کرونا

دلنوشته ای برای پرستاران و پزشکان تمام جهان 

مبارزه با کرونا ویروس

نویسنده الهه فاخته

برگی از برگی دیگر شتاب میگیرد
به انتظار بهار نشسته بودیم که ناگهان پاییز شد!

دستی مهربان ، صورت تب دار مرا لمس میکند.
در این وحشت دامن گیر، کسی به هم خون خود رحم نمی کند، دلها ترسیده اند و دستی، بازوی ناتوانی نمی گیرد.

دستی مهربان، به لبهای شعله گرفته ازاین مرگ سیاه، جرعه ای می نوشاند که کسی جراتش را نمی کند.

اینجا سنگر است، مرز بین زندگی و مرگ!
می دانند که ممکن است بمیرند اما می آیند
می دانند که اینجا حال همه خراب است.. اما.. می مانند

این لشگر فرمانده ندارد. اما.... سرباز دارد!
سربازی که نه برای پول، نه برای شهرت آمده است
سربازی که برای خنثی کردن.. مین.. آمده است

آههههای سرباز، تو نه تنها سرباز وطن بلکه سرباز هم وطن شده ای!
آهای سرباز، تمام قد برایت می ایستم و برایت پا می کوبم
جانم فدای جانت
یا حق

الهه آجرلو فاخته
دلنوشته های کرونایی من
بامداد پنجم فروردین هزار و سیصد و نود و نه

تقدیم به تمام پرستاران و پزشکان سرزمینم که این روزها جان خود را در دست گرفته و برای نجات یا تسلی بیماران می کوشند.
تنتان سلامت 
  • نوشته: نوشته الهه فاخته
  • بازدید : 53بار
  • انتشار : چهارشنبه 06 فروردين 1399 - 4:33
شعر سپید در شهر مردگان خوابم نمی گیرد

شعر سپید شهر مردگان شماره 34

دفتر شعر 1394

شاعر الهه فاخته

1394/02/12

در شهر مردگان ... خوابم نمی برد

در شهر مردگان ... خاکستری, حیاط باغچه است !

آسمان, در شهر مردگان ... تیره , خورشید نیست !


در شهر مردگان ...

صدای تپنده برگ بهار از شاخ ههای همیشه خشک ,

افتاده است

بوی غریب بی کسی , فریاد میزند

 (هر کس به فکر خود ,

هر فکر برای درد و غصه ایست )

اجبار در جسم !


هیچ حسی ندید که پرنده می پرد!

آن قاصدک به وجودش نیاز نیست ؟

دعا , برای زدودن نفرت , جواب نیست ؟

نگاه , برای تابش خورشید , راه نیست ؟

و تبسم, برای تپیدن دوباره قلب , التیام نیست ؟

چه کرده ایم و چه می کنیم ؟ جواب چیست ؟

 

میان غبار قهوه ای شهر مردگان

, جوانه درخت, سبز نیست !


مشکل از کجاست ؟؟؟!

مشکل از چشمهای ماست ... مشکل از ندیدن است

و عادتی که چو مرداب , کشیده مردن را به زیر زندگی


فقر, از اول ... بوده است

حسرتِ چه می خوری ؟ از خوابی که در آن ...

احتیاج, گناه نیست !


اما, من .. غصه دارم از این شهر قهوه ای

شهر پر از دودهای ماشینها .. سیاه ...

آسم گرفته ام از خفگی جریان مردگان !

مردگانی که راه میروند , بی دلیل !!


این خواب دو روزه , کابوس شده است

آیا نمیشود .. کابوس .. رویا شود به خواب ؟

شاعر الهه فاخته

  • نوشته: نوشته الهه فاخته
  • بازدید : 29بار
  • انتشار : دوشنبه 04 فروردين 1399 - 17:58
روزهای کرونایی دلنوشته های روزانه من 2 باران

باران می بارد , بی وقفه , آرامِ آرام !

تمام شهر را ملودی انگشتان باران روی زمین و برگهای درختان پر کرده است , انگار همه جا پر از آرامش شده است !

اشک در چشمانم حلقه زده است , چه مهربان خدایی که بهار را به پشت پنجره های تک تکمان آورده است . او را سپاس و صدهزاران بار سپاس !

 

صبح صدای لاالاه الا الله برخواست , و دیروز هم , در کوچه پیرمردی از دنیا کوچ کرد , همان پیر مردی که آخر عمری از دوربین هایش رفت و آمد اهالی کوچه را چک می کرد و به آنها تهمت می زد!

انگار هیچ گاه نخواهد مرد , و من امروز با صدای نوحه از خواب برخواستم , حسین را صدا می زد ! دیگر نفهمیدم با صدای صلوات دوباره سکوت شد و من دوباره خوابیدم .

صدای گریه زنی را شنیدم , چادرش را به نیمه صورتش گرفته و آرام آرام گریه می کرد مثل یک گنجشک کوچک که از زیر باران مانده است , آن پیرمرد شاید برای اهالی کوچه خوب نبود , و خیلی ها می گفتند آدم خوبی نیست , اما آن زن ... آن زن با رفتنش آرام آرام گریه می کرد و اشکهایش را پاک می کرد , شاید ... سایه بانش بوده ؟ هر چند شکسته وبد , شاید با او خوب بوده , قضاوتش نمی کنم .. او با تمام رفتارهای غیر قابل تحملش رفت , به یکباره رفت و مرگ دقیقا زمانی به سراغ آدم می آید که فکرش را هم نمی کند !

 

هر صبح به این امید از خواب بیدار می شوم که تعداد بیماران کمتر می شود اما می بینم تمام نمی شود , و این سفرها این کم تحمل بودن ها !

 

... ادامه دلنوشته روزهای کرونایی  ... 

  • نوشته: نوشته الهه فاخته
  • بازدید : 14بار
  • انتشار : دوشنبه 04 فروردين 1399 - 0:48
روزهای کرونایی دلنوشته های روزانه من 1

فضای شهر را سکوت پر کرده است , هر کسی که می خندد و به خیابان می رود با نگاه های معنادار آنان که مجبور بوده اند به خرید آمدند مواجه می شود. انگار جنگ شده است . کسی از خانه بیرون نمی رود , وحشتی سرد شهر را پر کرده است.  و من چند روزیست به یاد پرنده های یاکریم لب پنجره ام افتادم . برایشان برنج و عدس و گاه بیسکویت و خرده های نان می گذارم . عدس را خام نمیخورند ! همین چند روز پیش بود که انقدر با من صمیمی شدند که یکیشان به داخل خانه ام پرواز کرد و به سمت اتاق گلهایم رفت ! و راهش را گم کرد . بیرون نمی رفت , و من مجبور شدم تمام گلدانهایم را پایین بگذارم و پنجره را باز کنم باز هم نمی رفت حتی می خواست برگردد که به زور بیرونش کردیم . پرنده بینوا ترسیده بود و نفس نفس می زد . نمی دانم یاکریم ها ذاتا چه پرندگانی هستند اما فکر می کنم زود اهلی می شوند با چندبار غذا دادن به خانه ام آمدند , اوایل روی یخچال می نشستند . جفت هستند گمان کردم دنبال ساختن آشیانه هستند افسوس من جای مناسبی برایشان ندارم . 

دیروز که تا صبح بیدار بودم ناگهان چشمم به درخت لب خیابان افتاد که جوانه زده است . پس هوا بهاری شده است و من فقط کمی مطبوع بودنش را حس کردم !به خیابان رفتم هنوز به بانک نرسیده دیدم چشمها به سمتم می چرخد بدون ماسک و دستکش ! آنقدر سریع به خانه بازگشتم که فراموش کردم بایستم و به جوانه های تازه و سبز درختان نگاه کنم مثل هر سال بهار ! 

نه انگار بهار آمده است . همه می ترسند بعضی ها هم هنوز در خواب به سر می برند ! جدی نمیگیرند و من می بینم روز به روز به آمار مبتلا شده ها اضافه می شود . باورم نمی شود یک ویروس بتواند مثل سلاح جنگی عمل کند .هیچ کس بیرون نمی رود . مشاغل مختلف تعطیل هستند و من سعی می کنم و مدام دعا می کنم بتوانم این روزها را بگذرانم . 


سال 1399 خیلی زودتر آمد . 

گلدانها را عوض کرده ام ,قلمه زده ام و خانه ام کاملا شبیه یک کنج سبز زیبا شده است .جلوی پنجره آشپز خانه دو گلدان اسپاتی فلوم گذاشته ام , روی میزم یک پتوس با برگهای قلبی و دیشب هم دو گلدان را یکی کردم و در گلدان سفالی که یکی دوسال پیش خریدم و بی مصرف مانده بودم کاشتم و عجب چیزی شد !

از پنجره آشپزخانه یک جفت یاکریم می بینم و از پنجره اتاق خواب یک جفت دیگر که بدون دانه و غذا آنجا می خوابند , من هم با صدای نفسشان آرام می گیرم . گاهی آب نما را روشن می کنم و مه ساز آن فضای اتاقم را رویایی می کند انگار خواب هستم . فنجانی چای گاهی هم قهوه خالص و دمی ترک , روی صندلی راک تاب می خورم و می نوشم .

گاهی یادم می رود چه اتفاقاتی افتاده است ! اما وقتی می خواهم به کوه بروم یا بیرون بروم یادم می افتد . از مرگ نمی ترسم اما از اینکه بعد از مرگ من چند نفر از عزیزانم غصه دار خواهند شد می ترسم , و از اینکه باز مثل سالهای گذشته تنفس سخت را تجربه کنم . مثل کابوس است , ریه هایی که با من می جنگیدند تا پیروز نشوم !


بقیه دلنوشته کرونایی من در ادامه مطلب ...

  • نوشته: نوشته الهه فاخته
  • بازدید : 40بار
  • انتشار : سه شنبه 27 اسفند 1398 - 8:15
کرونا فرشته مرگ یا تلنگر به خود آمدن - دلنوشته

با نام پروردگار مهربانم 

که این روزها با خیال راحت اسمش را به زبان می آورم 

این روزها , همان روزهاییست که آرزو می کردم , از زبان هر انسانی بشنوم . خدا ... خدا ... خدا 

 

چیزی که این روزها ترس در دل آدمها انداخته است یک موجود بسیار کوچک و مرموز است که با چشم قابل دیدن نیست ... کرونا !

یاد همان کودک تنهای گم شده ای می افتم که از ترس اطرافیانش , به جاهایی می رود که نمی داند و فقط می رود و از ترس دیگران آنقدر به اینور و آنور می خورد که می شکند و می شکند و می شکند !

  • نوشته: نوشته الهه فاخته
  • بازدید : 35بار
  • انتشار : یکشنبه 18 اسفند 1398 - 2:53
دعای شبانه من اسفند 1398

امروز چشمانم پراز اشک شد 

بیماری به سرعت پیشرفت می کند و جان عزیزانی را می گیرد

کودک که بودم فکر می کردم فقط فعال شدن آتشفشان وحشت آور است و زلزله , اما وقتی سیل آمد دیدم ناگهانیست و شبیه به زلزله , وقتی هواپیما سقوط کرد و یکی از نزدیکان را از دست دادم دیدم ناگهانی آمد و مثل زلزله فروریخت ! و تمام نمی شود , تمام نمی شود نمی دانم چرا , آیا خدا می خواهد همدل بودن را یادمان بندازد ؟ آیا خدا می خواهد به قدرت او ایمان بیاوریم که با یک ویروس کوچک می تواند جان بسیاری را بگیرد ؟ آیا خدا می خواهد برایش سجده شکر کنیم و بی غرور هر چه داریم را از او بدانیم ؟

من معنای این همه نشانه را دور بودن از خدایم می دانم  و حرص و طمع انسان!

  • نوشته: نوشته الهه فاخته
  • بازدید : 38بار
  • انتشار : شنبه 03 اسفند 1398 - 20:51