الهه فاخته

دلنوشته عاشقانه من به معجزه عاشقانه ایمان دارم شماره 40

دلنوشته عاشقانه شماره 40

 

دیشب وجودت پر از خواستن من بود، ایمان دارم دیشب قسمتی از حال بهشت بود

حال من خوب است، حال من با تو خوب است 

گرمای دستانت بر دستان من جوانه زد میدانم که بزرگ خواهد شد و آن هنگام که چون نهالی شود دستانم معجزه خواهد کرد از این تکرار!

زمزمه های عاشقانه تو مرا مدهوش کرد و مست .. غم چیست؟ درد چیست ؟ وای چقدر حالم خوب است

دستهایم را رها دوباره بگیر ، و مثل دیشب نگاهم کن... من می رقصم و می چرخم و در پیچ و تاب زلف سیاه خویش از دروازه ملکوت هم میگذرم 

 

عاشقانه های نگاهت ، تپش قلبی که بخاطر من تندتر می زند ، و دست های گرمِ مردانه ات ، روح مرا به رقص وامیدارد ..

رقصی با ملودی عاشقانه ای که از تو دیدم❤

و چون گل سرخی میشکفم❤

 

وقتی عاشق میشوی، جانشینی تو را در زمین باید تبریک گفت ❤

صدایم کن، وباز هم مرا بخواه تا تمام بهشت را به نامت بزنم 

آنچنان محو آرامش و شادی خواهی شد که تصورش راهم نکرده ای.

خدا هوای مرا دارد

خدای هوای قلب عاشق من را دارد

خدا صدای مرا میشنود

بهشت خدا را به نامت میزنم

دستهایم را بارها بگیر تا بذر معجزه جان بگیرد !

من به معجزه عشق ایمان دارم❤

یا حق

  • بهمن ۱۳۹۷
  • الهه فاخته

 

پ.ن: خدایا عاشقای واقعی رو به هم برسون ❤ الهی آمین ❤

  • نوشته: نوشته الهه فاخته
  • بازدید : 93بار
  • انتشار : یکشنبه 22 ارديبهشت 1398 - 22:49
 دلنوشته عبادتی برای خدا در قله کوه
 

دلنوشته عبادت برای خدا 

به قلم الهه فاخته

میان صخره ها نشسته بودم. چشمهایم را بستم و انگار به خواب فرو رفتم. چشمهایم را باز کردم.

سگی به رنگ سیاه از پشتم رد شد. آنی ترسیدم. خوابم پرید.

چندی بعد سگ دیگری آمد. اما دقیقا پشتم نشست.
گمان کردم از من ترسیده.
اشاره کردم وگفتم که برو دوستت رفت. با تو کاری ندارم.
چشمهایش ترسیده بود اما ازجایش تکان نمیخورد.
جورابهایم را پوشیدم. کفشهایم راهم. به راه افتادم.
سر گردنه کوه. دیدمش. مردی سنگی به سمتش پرتاب کرد. گمان کردم رفت.
اما...
دقایقی بعد آن را پشت خود دیدم!
به دوراهی رسیدم اما آن سگ باز هم پشت من بود!
چنانی که اگر می ایستادم، پوزه اش به پایم میخورد.
هربار که برمیگشتم ونگاهش میکردم همانجا می ایستاد. چشمهایش میترسید. سرش پایین بود اما قدمی به عقب نمیرفت.
گمان کردم پایم را میگیرد. برترسم غلبه کردم. نفس عمیقی کشیدم و به خدایم توکل کردم.
به زمین صاف که رسیدم، ایستادم. آن سگ دوان دوان رفت. نفس عمیقی کشیدم و مسیرش را رفتم. پشت پیچ، قله را دیدم.
یادم افتاد نیت کرده بودم به ایستگاه رسیدم چندرکعتی نماز بخوانم.
خدا آن سگ را برای یادآوری، دنبالم فرستاده بود.
سگی که میترسید اما یک قدم هم به عقب برنمیگشت!
ومن چقدر فراموشکارم که یادم میرود.
وچه مهربان خدایی دارم❤️

خدایا دوستت دارم. به اندازه تک تک ذرات آفرینشت شکر میگویم 🌹
یاحق

  • مرداد 1399
  • الهه آجرلو - فاخته
  • نوشته: نوشته الهه فاخته
  • بازدید : 1بار
  • انتشار : شنبه 18 مرداد 1399 - 22:6
دلنوشته ای برای خدا مرداد 99

دلنوشته ای برای خدا 

خدایا ... !

روی چمن های سبز این فصل نشسته ام و صدای نفسم را میشنوم 

آرام آرام .. موسیقی طبیعت , ریتم آرامش روح مرا تنظیم میکند 

صدای پرنده ای می آید , و من اکنون تپش قلبم را میشنوم 

خود را در حبابی از آرامش می یابم که غرق در نور شده ام 

میدانم این نور از آن توست که به سمت من آمده است ! 

به آسمان آبی پاک نگاه کنم یا دستم را روی قلبم بگذارم که اشاره ای به تو کند و بگویم دوستت دارم 

و من چقدر گاهی کم تو را دوست دارم 

این ریتم آرامش من است که گاهی بهم میریزد و اشک هم گاهی ناتوان از آرامش من !

تو را میخوانم و اینچنین آرام میگیرم 

بارالها ! 

از نور خود بر من ببخش ! 

آرامم کن

مهربانم 

پدرم باش , مادرم باش , رفیقم باش ! 

اگر فراموشت کردم مرا ببخش و تو مرا از یاد نبر ! تو فراموشم نکن ! تو نگاهم کن 

من از تو گنج قارون میخواهم 

ثروتی عطایم که اگر دزد هم بزند تمام نشود , راستش آرامشم که بهم میریزد , دیوانه میشوم ! 

پر از غم میشوم , درونم گل آلود میشود 

 

خداوندا در عرش کبریایی خویش , مرا بپذیر ! 

سعی کرده ام خوب باشم و بدی های دیگران و بد کردن های دیگران مرا بد نکند ! مرا ببخش بخاطر اشتباهم گرچه فرشتگان میگویند انسان جایز الخطاست اما من از روزی که رویت را از من برگردانی میترسم , اگر تمام مردمان دنیا رویشان را از من برگردانند خیالی نیست وقتی که تو را دارم , اما ... تحمل دلخوری تو را از خویش ندارم 

به هر اتفاقی که نگاه میکنم و فکر میکنم , میبینم هر کاری کنیم تو میتوانی سلامتمان بداری یا بمیرانی یا دنیایمان را نباتی کنی یا عضوی از بدنمان را بگیری و این همه بخواست توست ! این نشانه ها به من یادآوری میکنند که باز هم تسلیم تو باشم اما غفلت نکنم ! 

یاری ام ده باز هم باز هم , و قدرتم را باز گردان , بازوان بی نهایتت را برایم باز کن , که تنها تو اعتماد کامل من هستی ! 

 

دلنوشته ای برای خدا در ادامه مطلب

 

 

  • نوشته: نوشته الهه فاخته
  • بازدید : 11بار
  • انتشار : پنجشنبه 02 مرداد 1399 - 0:46
اگر مادر باشی میفهمی دلنوشته ای از ته قلبم

چندسالی هست که بعضیها دلم را میشکنند، آن هم بی رحمانه

میگویند تو مادر نیستی، نمیتوانی بفهمی!

میگویند تو مادر نیستی تا اضطراب و استرس مارا بفهمی

میگویند تو مادر نیستی تا ....


نمیدانم تصور آنها از مادر بودن چیست!؟ زاییدن است؟ خب گربه هم میزاید، سگ هم میزاید، موش هم میزاید. تمام پستانداران میزایند

تمام پستانداران به فرزند خود شیرمیدهند.


چندی پیش دیدم گربه ای، بچه اش را به دندان گرفته و به بیمارستان آورده. تا بلکه محبت بی دریغ انسان شامل حالش شود.

چندی پیش سگی را دیدم که بالای فرزند خود غمگین نشسته وناله میکند، انسانی برای کمک آمد اما قصد حمله داشت! او اعتماد مادر را جلب کرد و فرزند را با علم ومحبت بی دریغش درمان کرد.

ذات مادر محافظت است. این ذاتیست. این در ذات زن است

ومن یک زن هستم.

ذات انسان خوبیست! ومن یک انسان هستم.

آیا خدا به خودش فخر میورزد؟ ذات من و تو به خدا میرسد که اشرف مخلوقات شده ایم.


بقیه اگر مادر باشی میفهمی در ادامه مطلب ... 

  • نوشته: نوشته الهه فاخته
  • بازدید : 29بار
  • انتشار : جمعه 27 تير 1399 - 18:17
چگونه رابطمان را حفظ کنیم و آن را محکم تر کنیم ؟

چگونه رابطمان را حفظ کنیم و آن را محکم تر کنیم ؟

 

ما به هم محتاج هستیم! 

ما به مهربانی هم محتاج هستیم !

ما به حمایت همدیگر محتاج هستیم !

ما نیازمند هستیم , خدا که نیستیم .. پس این همه توقع از کجا می آید ؟ 


اگر میخواهی رابطه ای را حفظ کنی باید دو طرفه باشد . اگر خوبی میبینی خوبی کن , اگر کسی برایت کاری انجام میدهد تو هم برایش کاری انجام بده , نه برای اینکه منتی بر سرت نباشد بلکه برای ادامه یک رابطه 

تا اسم رابطه می آید یاد زوج می افتیم , یاد رابطه یک دختر با یک پسر می افتیم ! 

به پای رابطه پدر ها و مادرها به خودمان اسم عشق میگذاریم و کم پیش می آید محبتشان را جبران کنیم چون میدانیم هرچقدر بد باشیم و بدی کنیم , این رابطه تمام نمیشود .

وقتی کسی به خودمان یا فرزندمان خوبی میکند باید ما هم جبران کنیم و به او خوبی کنیم . 

اگر چیزی میخریم باید هزینه اش را پرداخت کنیم .

اگر میخواهیم رابطه ای ادامه داشته باشد باید به آن پاسخ دهیم یا پیش قدم شویم . 

نمیشود مدام توقع کنیم و انتظار داشته باشیم و خودمان کاری نکنیم . یا خودمان یک کار بکنیم و ده بار جبران بخواهیم !

هر چیزی سر جای خودش باشد ! 

اینگونه رابطه محکم ایجاد میشود و این رابطه عمر بالاتری خواهد داشت ! 

 

بقیه چگونه رابطمان را حفظ کنیم و آنرا محکم تر کنیم در ادامه مطلب 

 

 

 

  • نوشته: نوشته الهه فاخته
  • بازدید : 39بار
  • انتشار : سه شنبه 24 تير 1399 - 2:6

عشق چیست ؟ دلنوشته ای تقدیم به شما عزیزانم


روزی عشق در خانه قلبم را زد ! 

دیدم مظلوم است , تنهاست , کوچک است ! به خانه دلم راهش دادم . 

عشق همیشه در خانه من را میزد , شکلاتی میدادم و میرفت ! 

گاهی صدایش میکردم و با چشمهایش آرام میگرفتم !

اما اینبار در خانه قلبم را زد که همیشگی باشد .

میگفت : او خواسته , او گفته .. باید در خانه ات باشم !


سخت بود , روزهایی که بی قراری می کرد ! هر چه می دادم آرام نمیشد ! چیزی میخواست که از توانم خارج بود .

اما من صبوری کردم !

به حرمت مظلومیتش ! به حرمت تنهایی اش و فکر کردم این کار خداست , من آن روز در تنهایی خویش عشق واقعی خواستم چون محبت بی دریغ و عشق ورزیدن را مدام اشتباه می گرفتم ! و نتیجه کار دل شکسته ام میشد 

من آن روز از خدا خواستم فقط عشق باشد !

 

بقیه عشق چیست ؟ دلنوشته ای تقدیم به شما عزیزانم در ادامه مطلب 

 

  • نوشته: نوشته الهه فاخته
  • بازدید : 17بار
  • انتشار : جمعه 20 تير 1399 - 23:6
چرا باید ماسک بزنیم ؟

چرا باید ماسک بزنیم ؟

وقتی همه افراد ماسک بزنند، نرخ انتقال ویروس کرونا بین مردم در محیط‌های شلوغ تا ۹۸.۵ درصد کاهش می‌یابد.

 

آدمهای باهوش برایشان بسیار سخت است که راه منطقی را انتخاب کنند چون آنها آنقدر باهوش هستند که برای منطق بعضی چیزها , دلیلی بیاورند و آن را نقض کنند .

اصلا مشکل آدمهای باهوش همین است که از استارت فرار میکنند و نمیخواهند در چهارچوب منطق اسیر شوند . و این طبع انسان است , انسان عاشق آزادیست و به آن گرایش دارد !

حتی انسانی که پشت میله های یک زندان , اسیر شده باشد میتواند از طریق ذهن و فکر خود , چنان شعرها و جملاتی بنویسد که بتواند حتی دنیا را تکان دهد ! 

در واقع این ذهن انسان است که اسارت نمیپذیرد !

مشکل ما که در کشوری زندگی میکنیم که قوانین آن جهان سومیست اینست که نمیتوانیم منطق و هوش را در کنار هم به تعادل برسانیم . 

همین موضوع کرونا 

ویروسی چموش !

آدمهای باهوش , تمام راه های انتقال ویروس را میفهمند و سعی میکنند کاری کنند که به آن مبتلا نشوند اما از آنجاییکه انسان ذاتا موجودی فراموشکار آفریده شده است و همیشه هوشیار بودنش مطلق و صد در صدی نیست ! بالاخره یک روزی و یک جایی و یک لحظه ای غفلتی بوجود می آید و آن ویروس از غفلت انسان استفاده میکند چونی میخواهد به حیات خود در بدن انسان ادامه دهد !

این ویروس دارای هوش نیست ! فقط یک زندگی منطقی و اصولی دارد ! هویتی شبیه تمام ویروسها , با تفاوت هایی مختصر تا اسمش عوض شود ! 

 

بقیه مطلب چرا باید ماسک بزنیم در ادامه ... 


 

  • نوشته: نوشته الهه فاخته
  • بازدید : 34بار
  • انتشار : یکشنبه 15 تير 1399 - 17:43