شعر غمگین این پیر لعنتی رهایم نمی کند

شعر غمگین این پیر لعنتی رهایم نمی کند

 شعر غمگین پیر لعنتی غم 

شاعر الهه فاخته

 

اين پير لعنتي رهايم نمي کند!

غم زاده من است يا من زاده غمم؟

مدام غر ميزند دم گوشم اين لعنتي

کجا روم که رها شوم ز آن؟

وقتي که در منزلش نشسته ام و ساکنم؟

گر نخواهمش بايد بروم از خانه اش

کجا بروم؟ دربه در شوم؟

بروم در کوچه و يک پير دگر همدمم شود؟

بروم در گوشه اي که نبينمش؟

 

 بقیه شعر غمگین این پیر لعنتی غم در ادامه مطلب ...

 

 

آن دم که ببينم کودکي

فال ميفروشد و گرسنه است و در گوشه اي خزيده و گريه مي کند

آن دم که جهالت افسار به گردن انسان زده و قه قه زنان به دور خود، بازيش دهد

آن دم که ظلم ميخرند تا يکسان نشود روزهاي زندگي

آن دم که مي شکند قلب يک فقير ، ميلرزد قلب يک زمين

آن دم که پيمبر و خدا، مورد تمسخر ذهن کوچک چند صغير شده است

آن دم که گراني تخم مرغ بهانه و درد اصلي زخم کهنه ايست که کسي زده و گناهش به ديگريست

 

 

وقتي سر سفره سران مرغ برشته و سر سفره فقير سيب زميني خراب نهفته زير خاک شده ست

وقتي حقيقت و دروغ را به هم بافتند و حال که جدا شده کسي نميداند به کجا شِکوه اش کند!

وقتي صداي اذان هست و دروغ هست

وقتي غرب زمين انسانيت هست و شرق زمين خون آشام دين شده ست

وقتي که دين حق است و واقعيت چيز ديگريست!

وقتي حرف از خدا بگويي و ديوانه بخواندت

وقتي راه درست و غلط ناثواب شود 

وقتي که گم شوي و گمان کني که شب است ولي کور از حقيقتي!

 

آيا نبينمش؟

 

آن پيرزن لعنتي غم است آري غم است 

که به تعداد غصه هاي من

بزرگ تر از گذشته و پير حال شده ست.

 

 

غم زاده من است يا من زاده غمم که رهايم نمي کند؟!

اين پير لعنتي

اين پير لعنتي

 

 

  • نوشته: نوشته الهه فاخته
  • بازدید : 139بار
  • انتشار : پنجشنبه 19 ارديبهشت 1398 - 0:25
  •