close
دانلود آهنگ جدید
دلنوشته شهیدانه با طوقی

و او دیگر نیست ... از حقیقت که نمی شود فرار کرد ! حتی اگر از آن ترسید ! یک روز جنگ شد , یک روز شهر به هم ریخت , مملکت داشت ویران می شد . این مملکت کودک داشت , نوجوان داشت , بی سرپناه داشت , فقیر داشت , پولدار داشت . زن داشت , مرد داشت , یتیم داشت , پیر داشت , جوان داشت و به اندازه تمام کشورها آرزو داشت . یک روز جنگ شد , طوقی پر زد از روی بام , بامی که فرو ریخت از کرنش یک خشم پولادین ! طوقی بی آشیانه شد و فرو ریخت سقف ها روی سر آدمها , آدمهایی که مقصر نبودند اما اجباری بود . جنگ اجباری بود ! برادرم…

و او دیگر نیست ... از حقیقت که نمی شود فرار کرد ! حتی اگر از آن ترسید ! یک روز جنگ شد , یک روز شهر به هم ریخت , مملکت داشت ویران می شد . این مملکت کودک داشت , نوجوان داشت , بی سرپناه داشت , فقیر داشت , پولدار داشت . زن داشت , مرد داشت , یتیم داشت , پیر داشت , جوان داشت و به اندازه تمام کشورها آرزو داشت . یک روز جنگ شد , طوقی پر زد از روی بام , بامی که فرو ریخت از کرنش یک خشم پولادین ! طوقی بی آشیانه شد و فرو ریخت سقف ها روی سر آدمها , آدمهایی که مقصر نبودند اما اجباری بود . جنگ اجباری بود ! برادرم…

سایت رسمی الهه فاخته

سایت رسمی الهه فاخته

درباره الهه فاخته

به سایت رسمی الهه فاخته خوش آمدید ♥      الهه فاخته  ( مستعار ) متولد 1366 شاعر معاصر و نویسنده و استاد و داور رسمی تکواندو و کیک بوکسینگ است.   تاکنون چند کتاب شعر نوشته است از جمله کتاب شعر گاهی انتشارات مایا و کتاب شعر فاخته و دفتر 1394 که بصورت ناشر مولف به چاپ رسیده است .    کتاب شعر جونی جونی یار جونی که شامل اشعار محاوره و شعر معروف لالایی که دکلمه آن در کانال آپارات موجود است .    دیگر اشعار ایشان که دارای مجوز می باشند بخاطر ایرادات جزیی در حال اصلاح است و در آینده در قالب مجموعه کتاب به چاپ خواهد رسید .      الهه فاخته دوبار در سن 18 و 30 سالگی عمر دوباره یافته است .      پینوشت : زندگی آنقدر ها هم پیچیده نیست که دنبال دلیلش بگردیم . شاد بودن , عاشق بودن و حال خوب داشتن و درستکار بودن شاید نتیجه سختی هایی باشد که هر انسانی در زندگی خود خواهد داشت که بالاخره به آن خواهد رسید .      می خواهم پرواز کنم چون پرنده ای آزاد رها و اوج بگیرم تمام شاعرانگی من در حس مشترک است حسی بین قلب من و تو من به پرواز ایمان دارم یا حق !       اینستاگرام : @elahe_fakhteh   تلگرام : @elahe_fakhteh   آپارات : aparat.com/elahe_fakhteh   کتابهای مجوز گرفته شده الهه فاخته که برای فروش آماده هستند 1- کتاب شعر گاهی ( انتشارات مایا ) 2- کتاب شعر فاخته 3- کتاب دفتر سال 1394  کتابهای مجوز گرفته شده الهه فاخته که بخاطر تغییرات در وزن اصلاح شدند و در یک مجموعه شعر جمع آوری شده اند که به زودی به چاپ می رسد . 1- کتاب شعر صدای حق 2- کتاب شعر و شاید عشق 1 3- کتاب شعرواره های سپید من 4- کتاب شعر جونی جونی یار جونی 5- کتاب دلنوشته عاشقانه هایی برای همدردی برای خرید کتاب های الهه فاخته به مدیریت سایت پیام بدید
آمار
آمار مطالب
کل مطالب : 175
کل نظرات : 0
آمار کاربران
افراد آنلاین : 1
تعداد اعضا : 0

کاربران آنلاین

آمار بازدید
بازدید امروز : 49
باردید دیروز : 85
گوگل امروز : 0
گوگل دیروز : 2
بازدید هفته : 161
بازدید ماه : 2,780
بازدید سال : 3,898
بازدید کلی : 17,824
اطلاعات کاربری
خبرنامه
براي اطلاع از آپدیت شدن در خبرنامه عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود

مطالب پربازدید
جستجو

کدهای اختصاصی

و او دیگر نیست ...

از حقیقت که نمی شود فرار کرد !

حتی اگر از آن ترسید !

یک روز جنگ شد , یک روز شهر به هم ریخت , مملکت داشت

ویران می شد . این مملکت کودک داشت , نوجوان داشت , بی سرپناه داشت

, فقیر داشت , پولدار داشت . زن داشت , مرد داشت , یتیم داشت , پیر داشت

, جوان داشت و به اندازه تمام کشورها آرزو داشت .

یک روز جنگ شد , طوقی پر زد از روی بام , بامی که فرو ریخت از

کرنش یک خشم پولادین !

طوقی بی آشیانه شد و فرو ریخت سقف ها روی سر آدمها , آدمهایی

که مقصر نبودند اما اجباری بود .

جنگ اجباری بود !

برادرم ,.... هر جمعه با من بازی می کرد . بالش بازی می کرد . من

بالشم را پرت می کردم به او و او همیشه می باخت . برادرم ... نمیدانم ساده بود یا سادگی کرد!

 همیشه بالشم را پرت می کردم و او نمیتوانست جا خالی

دهد و همیشه کتک خور من با بالشم بود اما همیشه می خندید . کوچک بود برادرم کوچک بود . جنگ شد . دید من نگرانم , مادرم می ترسد , پدرم نیست

 

تفنگ به دست گرفت و رفت . من گریستم . برادرم که از پرتاب بالش من نمی

تواند جای خالی دهد , جواب گلوله را می تواند بدهد ؟

جنگ شد . پدرم دید کودکش مادر دارد . مادر عشق دارد , پدرم دید زن همسایه تنهاست , می ترسد . پدرم دید پیرزن کناریمان دیگر عصرها بیرون نمی آید می ترسد . پدرم دید کودکان دیگر فوتبال بازی نمی کنند در

گوشه از خانه زانوهایشان را در آغوش می گیرند می ترسند . پدرم دید شهر دیگر در امان نیست . تفنگ به دست گرفت و رفت . برای من , برای آن پیرزنی

که می دانست عمرش کوتاه است اما در عمر مانده باز می ترسد . پدرم رفت تا من همیشه سقف داشته باشم . رفت و دیگر نیامد . رفت و حتی تکه ای از

پیراهنش را هم ندیدم . پدرم رفت و من دیگر باور کردم نمی آید .

کاش می گفتم چرا رفتی ؟ به تو چه ؟ بگذار شهر را ویران کنند .

بگذار تمام هم وطنانم را چپاول کنند . بگذار این کشور متروکه شود اما سایه تو از سرم کم نشود .

اما می دانی؟! غیرت بود . عشق بود . عشق به ما . عشق به مردمش. عشق به فروشنده ی دست فروش , عشق به تمام مظلومانی که به یک مررررررررد امید بستند .

و اکنون سالها گذشته است . تا میگویم شهید , همه انگار ارثشان را از من می خواهند سر کج می کنند و می روند .

دلم می خواهد فریاد بزنم و این بغض بشکند . که بگویم پدرم برای هم زبانش رفت , اگر نمی رفت ایران ایران نمی شد .

 

اگر مقاومت نمی کرد صاحبان زنان ایرانی, مردان دیگری بودند . همه دو رگه بودند. باید سرت را می انداختی پایین و از آدمهای ظالم طلب عفو می

کردی .

اگر پدرم نمی رفت ... ورزشکار دیگر از ایران نبود , خواننده ای

ایرانی نبود, بازیگری ایرانی نبود .

اگر پدرم نمی رفت... هنر ایران می رفت , شور و هیجان جوانی می رفت .

می دانی دردهای بزرگ را آدمهای بزرگ می فهمند ...

طوقی بر مزار پدران من می گرید .طوقی بر نگرانی چشمهای پدر من می گرید.

یا حق!

  • کتاب عاشقانه هایی از جنس همدردی
  • نویسنده الهه فاخته 
  • پ.ن: تقدیم به دخترانی که پدران و برادرهایشان را بخاطر غیرت از دست داده اند ♥
درباره : دلنوشته های الهه فاخته , داستان ,



نمایش این کد فقط در ادامه مطلب
برچسب ها : کتاب عاشقانه هایی از جنس همدردی , داستان های طوقی الهه فاخته , دلنوشته شهیدانه , داستان های کوتاه طوقی ,
بازدید : 31
تاریخ : جمعه 12 مهر 1398 زمان : 21:52 | نویسنده : الهه فاخته | نظرات ()

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی