دلنوشته دعوت خدا به کوه

صفحه نخست سایت الهه فاخته 

دلنوشته دعوت خدا به کوه

امروز خدا مرا به کوه دعوت کرد.

بعداز روزها شب ساعت 11 چشمهایم سنگین شد و خوابیدم.

هشت صبح چنان هوشیار برخاستم که خوابیدن محال بود.

صدایی از درون گفت : کوه

چای را دم کردم و درچشم بهم زدنی رسیدم.

خدا چنان میزبانی از من کرد، که روح خسته ام آرام گرفت.

آسمان آفتابی، آبی آبی آبی ناب، برف سفید. هرگاه سردم شد آفتاب دیدم. هرجا خسته شدم روی برف قدم برداشتم، گرمم شد، سایه خنک یافتم.

جاده را گاه از برف، گاه از خاک، گاه از گل دیدم. مثل رودخانه ها کوچک روان، جوی آب باریک اما با صدای پرهیجانش مرا بار دیگر محو در نور خداوندی کرد.

به قسمتی از کوه پناه آوردم، دیگر صدایی نبود، آدمی نبود. فقط من بودم روی صخره ای خشک شده از مهربانی آفتاب، پیش پایم برف! سرما بود اما گرما هم بود دلچسب بود. چندی بعد انگار خود را غرق شده در طبیعت دیدم.

آنی حس کردم در خانه خدا هستم.

جاییکه هرطرف ساخته او، از اوست.

هیچ انسانی دخالتی نکرده است.

چشمانم را می بندم. خورشید زیر ابر کوچکی پنهان میشود. چشمانم را باز میکنم وخود را میان مه می یابم.

فراموش می کنم آیا بر دامنه کوهی ایستاده ام که شهرش آسمان آبی ندارد، مه ندارد!

من امروز به کوه آمدم نه برای لذت بلکه با خدایم خلوت کنم.

ساعتی بعد برگشتم. قطره ای دستم را گرفت، سرم را که چرخاندم چکه چکه قطره های آب را از میان سنگ ها دیدم که بازی کنان به انتها می رفتند.

انتهایی که صدای اردک هایش یکی از نت های خلوت من شد، آنجا دربالای همان صخره ای که گل سنگ داشت، گرم بود اما کنارش برف بود!

بر میگردم.صدای قلب کوه را حس کردم. خاک زیر پایم گل آلود اما نرم! با هر قدم انگار قلب کوه می تپد!

ماه قرص کامل است.

ومن به خانه می رسم از این سفر یک روزه.

روح خسته ام آرام شده است.

به چه میزبانیست او ❤️ یاهو❤️

یا حق

خدایا شکرت

  • بهمن 1398
  • الهه آجرلو فاخته
  • نوشته: نوشته الهه فاخته
  • بازدید : 46بار
  • انتشار : شنبه 19 بهمن 1398 - 2:6