شعر دلی لرزید زمستان شد کتاب صدای حق

شعر دلی لرزید زمستان شد کتاب صدای حق

 

شعر دلم می سوزد

کتاب شعر صدای حق 

شاعر الهه فاخته

 

 

دلم می خواهد امشب پر بگیرم تا افق

تنهای تنها ... مثل قلب

دور گردم از این دیار

این دیار بی وفا

آدمکهای جفا

چون مترسک خشک و بی دل

چون کلاغ در پی انتقام و انتقام

 

بقیه شعر دلم می سوزد در ادامه مطلب 

 

قلبم تیر می کشد

دلم می خواهد امشب پر بگیرم تا افق

بر نگردم چون مسافر مانده در راه


دلم می خواهد امشب پر بگیرم بر فراز آبی این آسمان

آخر کسی گفت آنجا یکیست, آسمان آبیست

آسمان آسمان است, آبیست


دلم می خواهد اشک نریزم, نگریم

لیک

تیر می کشد این قلب

سالهاست درد سنگینی می فشارد سینه ام را

هر کسی آمد شبیخون زد به قلبم

ولی پایان نیافت وسعتش


شبی از شب های پاییزی

سپید گشت خیابان های شهر ما

دلی لرزید, هوا سرد است

غمی آرام غلتید

کمی سنگین شد این سینه

صدا خاموش

و شک کرد, قلب بر بودن

و اشک تر کرد, دروازه دل را

برون خاموش, درون خاموش

صدا خاموش

حرف مانده از سنگینی این غم

چرا دستان من خالیست ؟!


دلم می خواهد امشب پر بگیرم تا افق

تنهای تنها ... مثل قلب

دور گردم از این دیار

این دیار بی وفا

آدمکهای جفا

چون مترسک خشک و بی دل

چون کلاغ در پی انتقام و انتقام


دلم می سوزد از دریا که روزی آب داشت

صدف داشت

ماهی داشت

ولی خشکید از بی مهری قلب آدمها


دلم می سوزد از این خشکی مزمن

که می سوزاند آدم را بدون هیچ دردی


آه دلی پرخون نثارم کرده این دنیا

دلم می سوزد از سوز داغ تابستان !

 

  • شاعر الهه فاخته 
  • کتاب شعر صدای حق 
  • تاریخ 1389
  • نوشته: نوشته الهه فاخته
  • بازدید : 39بار
  • انتشار : جمعه 16 اسفند 1398 - 2:42
  •