شعر بانوی من از الهه فاخته کتاب صدای حق

شعر بانوی من از الهه فاخته کتاب صدای حق

 

شعر نوشت بانو 

نویسنده الهه فاخته

 

گرچه دنیا, این جهان فانی آوارگان

بد جفاکار است و من بر دست آن !

لیک ای بانوی من، بانوی زیبای خدا

غصه کم کن ای شده در راه حق

خالق زیبای ما این راه را کم می کند

 

بقیه شعر نوشت بانو در ادامه مطلب قرار دارد

 

 

 

بانوی من

هیچ کس از درد تو آگاه نیست

راه, راه روشنیست

مقصد کجاست ؟


بانوی من

درد تو رنگین ترین درد جهان است

هر دمی آید, رود

هیچ واژه ای بهر سخن گفتن نبود

درد تو سنگین تر شده ست !


بانوی من

چشم تو روشن, ولی پر درد بود !

دست تو پیدا , ولی با رنج بود !

قلب تو مهربانی را به چشمانم فروخت !

قلب تو یاد روزگارانی ربود

کز معرفت جام وفا نوشیده اند

این وفا داری که می گویند, تویی !

قلب پر امید و پر رنج و مصیبت

قلب توست


گرچه دنیا, این جهان فانی آوارگان

بد جفاکار است و من بر دست آن !

لیک ای بانوی من، بانوی زیبای خدا

غصه کم کن ای شده در راه حق

خالق زیبای ما این راه را کم می کند


گرچه دنیا فانی است

لیک جلاد بدکاری به جان آدمی رحمی نداشت

هر چه بود و هر چه ماند

حاصل فکر ضعیف آدم است


تو ای بانوی من

سالها از درد خویش غم خورده ای

بی مهرو محبت از کسی تنها شدی

حالا که پیر و دردمند و ناتوان

بر صفحه ی خورشید می نویسی :یادگاری از شما !

یاد دوران فغان افتاده ام

یاد آن لحظه های بی شماری که در آن

در میان حرف و واژه فرقی نبود !

اصل, حقیقت بود که گم شد در خفا


تو ای بانو

دگر از درد ببریده ای امسال

دگر نایی نداری تا کنی گریه

دگر از رسم نامردان ننالی و نگریی باز

دگر مردی عزیز جان !

چه می ترسی از این دنیا؟


ببین الله دانایم ....

چه شد با من, که چشمانم بوی گلی دارد

که هرگز فاش نخواهد شد, چه گل بوده است!


ببین الله زیبایم

چه شد بامن

که من پیرم, در این جوانی

کجای کوچه تاریک

دری باز است و من را می خوانند ز روی بام

کوتاهش!

بیا ساقی که جام تو خوشتر باشد این لحظه

مرا می رنجانند به زخم کینه ای الله

بس است دیگر که این بانو

شده تنهاتر از تنها ...

 

 

  • یکشنبه
  • 1390/12/14
  • شاعر الهه فاخته 
  • کتاب شعر صدای حق
  • شعر نوشت بانو الهه فاخته
  • نوشته: نوشته الهه فاخته
  • بازدید : 32بار
  • انتشار : جمعه 16 اسفند 1398 - 3:15