دلنوشت های سبز اینبار داستان گل سانسوریا 1

صفحه نخست سایت الهه فاخته 

دلنوشت های سبز اینبار داستان  گل سانسوریا 1

داستان گلها

به قلم الهه فاخته

این دنیای من است 

 

روزی که سانسوریا پا به خانه ام گذاشت صدای آن و اسپاتی فلوم اولین صدایی بود که شنیدم

سانسوریا با گلدان سفالی سفید رنگش مثل خانم های متشخص .. احساس کردم واقعا خانه ام مهمان آمده است . تا روی فرش گذاشتم صدایی شنیدم : چقدر اینجا شلوغ است !

ابروهایم بالا رفت و اهمیت ندادم . گلدان ها را جابه جا کردم و گلدان سانسوریا را گذاشتم در اتاق گلها , بسیار زیبا و موقر ! مانند خانم های متشخص کم صحبت که احتمال زیاد مدیر هم هستند . 

همین که مانده بودم چگونه سلفون فلوم را باز کنم , فلوم گفت : خب با کاتر باز کن !

من هم آنقدر هیجان گلهای تازه رسیده را داشتم که صداها را زیاد جدی نمی گرفتم چون تا آن روز گلها زیاد با من حرف نمی زدند , راستش از روزی که به خدا گلایه کردم من قبلا سبز انگشتی بودم و الان چرا نیستم حداقل گلهای خودم را سبز نگه دارم , دقیقا از همانروز انرژی زیادی روح خسته ام را به تعادل رساند! من هر چه بخواهم خدایم به من می دهد اما چون فراموشکار هستم گاهی یادم می رود دقیقا چه می خواهم و وقتی به تنگ می آیم دعایی از درونم می جوشد و خدای مهربانم نیز سریع برآورده می کند 

 

  • بقیه داستان گل سانسوریا در ادامه مطلب 

 

 

داشتم می گفتم , وقتی فلوم گفت کاتر من کاتر را که آوردم صدای سانسوریا را شنیدم که می گفت تیغ , این تیغ است . کاملا منطقی و شبیه خانم معلم ها ! اما کاتر بود ... کمی گذشت دیدم بحث بین فلوم و سانسوریا شدت گرفت که این تیغ است یا کاتر .. من هم برای اینکه دعوا را بخوابانم و چون تا بحال اینقدر شفاف وارد دنیای گلها نشده بودم سرم پایین بود و گفتم خب این کاتر است اما لبه اش تیغ است و تیز است ! 

فهمیدم این دو گل از یک جنس دیگر هستند , همین شد که سانسوریا را گذاشتم روی اپن آشپزخانه 

که دیدم دوباره خیلی مودب گفت اتاق مرتب شد اما چرا اینجا اینقدر شلوغ است !من دیدم آشپزخانه خیلی شلوغ است اما می خواستم اهمیت ندهم , تا فردا صبح که دیدم سانسوریا کمی خم شده است انگار چون به او توجه نکردم غمگین بود , آشپزخانه را سریع مرتب کردم و مدام نگاهش کردم !

نوازشش کردم و دلش را به دست آوردم شب نشده دیدم دوباره قامت زیبایش ایستاده ! 

سانسوریا را گیاهی بسیار با ابهت می دانم و دقیقا همان حسی به من دست داد که برای اولین بار به چهره و چشمان اسب دقت کردم و عاشقش شدم ! 

 

  • داستان گل سانسوریا 
  • نویسنده الهه فاخته
  • نوشته: نوشته الهه فاخته
  • بازدید : 54بار
  • انتشار : شنبه 23 فروردين 1399 - 1:3