آشنای غریب شعری ناب دلنوشته ای زیبا

صفحه نخست سایت الهه فاخته 

آشنای غریب شعری ناب دلنوشته ای زیبا

آشنای غریب , دلنوشته ای زیبا 

 

صدای پای آشنا می آید

آشنایی چه غریب

در ظلمت تاریکی شبهای تنهایی من !

آشنایی ظاهرا غریب ، غریب چون بوی دیار غریبی از سمت او می آید .

آه ، ای آشنای ناشناس

تو را می بینم ، هر لحظه بویت می کنم هر لحظه در شمار ثانیه در کنارم هستی و تبسم تو را می بینم .

 ای آشنا! انگار سالهای زیادیست که تو را میشناسم و با تو زندگی کرده ام .

یکبار هم از دیدن چهره زیبای تو خسته نمی شوم . هر لحظه در یادم بمان ، شاید معجزه در همین لحظه ها بیاید ، قلبم به شدت می تپد، هر جا که هستی ، ای آشنا دوستت دارم .

  • نویسنده الهه فاخته
  • کتاب عاشقانه هایی ازجنس همدردی
  • آشنای غریب دوستت دارم 
آشنای غریب دلنوشته ای دیگر در ادامه ...

 

 

آشنای غریب , دلنوشته ای دیگر


 

می گذرد زمان و پیر می شود حاشیه دیوار ...!

نمی دانم این تنهایی چیست که می گذرد و همیشه تازه می ماند . خلوت من خلوت تنهایی من ، دیوارهایش پر ترک شده است . وای مبادا دیوار فرو ریزد و خلوت تنهایی ام ... اما این خلوت زیادی خلوت است . من در چشمانم حقیقت دیگری را دارم . حتی اگر این خلوت بشکند .

راستی چه بهتر که بشکند

من در این خلوت پیر شدم

و تو ای چشمهای عمیق !

دیگر فصل عاشق ات آمده است . گوش کن از میان آن همه صدای قلبی که میشنوی، یکی عمیق تر است . پس بشتاب و صدایت را به او برسان  ،نباید دیر شود باید تصمیم گرفت . که این دنیا با تمام بودن هایش درسی دارد

آیا صدایم را میشنوی ای آشنای غریب !

 

 

  • نویسنده الهه فاخته
  • کتاب عاشقانه هایی ازجنس همدردی
  • آشنای غریب دوستت دارم 

  • نوشته: نوشته الهه فاخته
  • بازدید : 15بار
  • انتشار : سه شنبه 02 ارديبهشت 1399 - 3:8