مقدمه کتاب شعر فاخته چه شد که شاعر شدم

مقدمه کتاب شعر فاخته چه شد که شاعر شدم

سلام . چگونه شد که شاعر شدم

 

سال اول راهنمایی بودم . قلم بسیار ضعیفی داشتم . دختر آرام و کم حرفی که تمام نمراتش 20 بود به جز انشا .. جلسه آخر معلم انشا چنان تیکه ای بارم کرد که با گرفتن نمره 9 , ذوقم به اشک تبدیل شد چرا که همیشه کمتر از 5 میگرفتم

 

 

دبیر انشا من خانم ساکی , مربی طراحی و نقاشی نیز بود .

آن روز را بخاطر دارم . به خودم گفتم به خانه می رسم نهار می خورم و می خوابم و فراموش می کنم . به خانه که رسیدم , کسی نبود , گرسنه بودم اما نهاری نبود.مقنعه ام را در آوردم روی فرش افتادم و های های گریه کردم ... بعد از نیم ساعت غلت زدم و ناگهان نگاهم به آسمان افتاد ... بی آنکه حرفی بزنم از خودم پرسیدم یک شاعر اگر این آسمان را ببیند شعر می نویسد اما من توان توصیفش را همندارم .گفتم خوش بحال حافظ , سهراب , سعدی ... کمی از شعرهای این شاعراندر کتاب ادبیات فارسی بود ...

 

در همین صحبتهای درونی صدایی از درون با من حرف زد :”چرا تو نتوانی ؟”

گفتم : یعنی می شود فقط کمی بهتر شود که معدل امسالم پایین نیاید بخاطرنمره های تک رقمی درس انشا ؟

و آن صدا گفت : “ چرا که نه , مگر حافظ از بدو تولد شاعر بود ی ا سهراب ؟ قرارنیست تو شبیه کسی شوی , اما می توانی شبیه خودت شوی که نیستی “

گفتم : آخر چگونه ؟

گفت : اگر بخواهی می شود فقط بجای حرف زدن ببین , و زیبایی را ببینآسمان را دیدم صاف صاف بدون ی ک تکه ابر ... بدون ی ک پرنده .. هنوز وسط اتاق

دراز کشیده بودم باز اشک در چشمانم حلقه زد .. غلتیدم و سمت دیگر خانه رادیدم .. ی ک تراس نیم متری شاید هم کمتر .. در باز شده بود و پرده حریر سفیدرنگ با هر بار نسیم باد طوری تکان می خورد که انگار دارد می رقصد ی ا بازیگوشیمی کند . آفتاب تند و تیز روی لبه فرش افتاده بود و قصد رفتن نداشت ...

 

شروع کردم به توصیف کردن , اول یک جمله ... بازیگوش , پرده بازیگوش .. و بعدیک خط .. ی ک پاراگراف و هر بار متفاوت تر از قبل ...

بر گشتم آسمان آبی را با ی ک پاراگراف توصیف کردم بدون ابر و بدون پرنده

لبخندی زدم , دفتر انشایم را برداشتم . موضوع انشای روز بعد نامه به شهرداریبود , ناراحت شدم ولی به خودم گفتم برای شروع بد نیست . و ی ک تمرین کهشامل چند کلمه بود که باید در ی ک پاراگراف قرار می گرفت .. نوشتم

 

معلم جلسه بعد من را صدا کرد . و فراموش کرده بودم اتفاق چند روز قبل را .

 

نامه را خواندم

معلم لبخند مرموزی زد . ز من خواست تا آن پاراگراف را بخوانم ..خواندم همهگفتند که کمک گرفته ای .. معلم پرسید : کمک گرفته ای ؟ گفتم نه .. به حرفم

اعتماد کرد و باز لبخند مرموزی گوشه لبهایش نشست ..

و من نمره 20 گرفتم و این نمره 20 تا آخر سال تکرار شد و همه هر جلسهخواستند من انشایم را بخوانم و این خواستن ها تا پایان دوره راهنمایی طول

کشید .

نمی دانم چه شد همان سالها یک شعر محاوره نوشتم ... که اول خط این بود ..

« زندگی مثل یه توپ بازیه »

بعد که قصیده و سپس غزل را یاد گرفتم , حدود 40 شعر نوشتم . سال دوم راهنمایی دبیر فارسی به نام خانوم عمویی که به شدت سخت گیر بود برای شعر

نوشتم تشویقم کرد و خواست اسم هنری برای خود انتخاب کنم . آخر سال یا هروقت که دفتر انشایم تمام می شد بچه های کلاس سر برداشتنش دعوا می کردند

و بدون اجازه دفترم را بر می داشتند .

و دل نوشته های من تبدیل به شعر شد ..

وقتی که توانستم کسی را از مرگ نجات دهم اسمم را هستی گذاشتم .. و خوشحال بودم که به کسی هست دادم زندگی دادم و این کار تکرار شد تا زمانیکهشعر نو نوشتم و به سمت عرفان گرایش پیدا کردم و دیدم دختری همان سال ازخواندن شعر های من خودکشی کرد ...

تمام دفترهای شعرم را شامل 3 دفتر 200 برگ و ی ک دفتر صد برگ که غزل هاهم در آن بود پاره کردم چه بسا علت دیگرش این بود که گفتند حال و هوای

اشعار سهراب است وقتی هشت کتاب سهراب سپهری را خریدم , این موضوع راتایید کردم . تمامی اشعارم را برگ به برگ پاره کردم و گفتم می خواهم شبیه

خودم باشم نه کس دیگر !

اما اکنون که فکر می کنم به پاره کردن آن دفاتر , قلبم انگار کمی غمگین میشودشاید تکه ای از قلبم را نادیده گرفتم

چند سال پیش صدای قمری بلند شد ) من با قمری ها حرف می زنم و صدایشانرا می فهمم , قمری ها در سخت ترین شرایط زندگیم , صدای نجات من بودند ودر هر خانه ای که زندگی می کنم قمری هایی هست که با صدایشان و نفسشانمی خوابم , بیدار می شوم و آرام می گیرم ( فهمیدم که می گفت اسمت را عوضکن .. به دلم افتاد چه کنم و اسمم را فاخته گذاشتم .. شاید این اسم کمی شبیهخودم باشد ... وقتی که به درد می آیم , ناله هایم انگار زیباتر شنیده می شود وافسوس از این دنیای پر غم !

سالها خودم را شاعر نمی دانستم چون تا در جایی آرام نمی رفتم نمی توانستمشعری بنویسم به خود گفتم هر وقت در هر شرایطی توانستی شعر بنویسیطوری که حرف زدنت هم شعر شد آن وقت اجازه داری که بگویی شاعر هستی

و من ده سال ( از سال 79 ) است که شاعر هستم

در مکتب و دانشگاهی آموزش ندیدم . آن سالها تحت تاثیر دروس راهنماییغزل نوشتم اما حس و حالش برای خودم بود. چیزی که به من تعلق داشت .

تا همین پارسال فروغ فرخ زاد را نمی شناختم , به اشعار دیگر شاعران بیتفاوت بودم و خوش حالم که اگر دکترای ادبیات هم می گرفتم , می شدم

چیزی شبیه گذشتگان ... اما الان خودم هستم ... خود خودم

  • الهه فاخته
  • یا حق
  • مقدمه کتاب شعر فاخته 
  • نوشته: نوشته الهه فاخته
  • بازدید : 11بار
  • انتشار : چهارشنبه 21 اسفند 1398 - 3:26