روزهای کرونایی دلنوشته های روزانه من 1

روزهای کرونایی دلنوشته های روزانه من 1

فضای شهر را سکوت پر کرده است , هر کسی که می خندد و به خیابان می رود با نگاه های معنادار آنان که مجبور بوده اند به خرید آمدند مواجه می شود. انگار جنگ شده است . کسی از خانه بیرون نمی رود , وحشتی سرد شهر را پر کرده است.  و من چند روزیست به یاد پرنده های یاکریم لب پنجره ام افتادم . برایشان برنج و عدس و گاه بیسکویت و خرده های نان می گذارم . عدس را خام نمیخورند ! همین چند روز پیش بود که انقدر با من صمیمی شدند که یکیشان به داخل خانه ام پرواز کرد و به سمت اتاق گلهایم رفت ! و راهش را گم کرد . بیرون نمی رفت , و من مجبور شدم تمام گلدانهایم را پایین بگذارم و پنجره را باز کنم باز هم نمی رفت حتی می خواست برگردد که به زور بیرونش کردیم . پرنده بینوا ترسیده بود و نفس نفس می زد . نمی دانم یاکریم ها ذاتا چه پرندگانی هستند اما فکر می کنم زود اهلی می شوند با چندبار غذا دادن به خانه ام آمدند , اوایل روی یخچال می نشستند . جفت هستند گمان کردم دنبال ساختن آشیانه هستند افسوس من جای مناسبی برایشان ندارم . 

دیروز که تا صبح بیدار بودم ناگهان چشمم به درخت لب خیابان افتاد که جوانه زده است . پس هوا بهاری شده است و من فقط کمی مطبوع بودنش را حس کردم !به خیابان رفتم هنوز به بانک نرسیده دیدم چشمها به سمتم می چرخد بدون ماسک و دستکش ! آنقدر سریع به خانه بازگشتم که فراموش کردم بایستم و به جوانه های تازه و سبز درختان نگاه کنم مثل هر سال بهار ! 

نه انگار بهار آمده است . همه می ترسند بعضی ها هم هنوز در خواب به سر می برند ! جدی نمیگیرند و من می بینم روز به روز به آمار مبتلا شده ها اضافه می شود . باورم نمی شود یک ویروس بتواند مثل سلاح جنگی عمل کند .هیچ کس بیرون نمی رود . مشاغل مختلف تعطیل هستند و من سعی می کنم و مدام دعا می کنم بتوانم این روزها را بگذرانم . 


سال 1399 خیلی زودتر آمد . 

گلدانها را عوض کرده ام ,قلمه زده ام و خانه ام کاملا شبیه یک کنج سبز زیبا شده است .جلوی پنجره آشپز خانه دو گلدان اسپاتی فلوم گذاشته ام , روی میزم یک پتوس با برگهای قلبی و دیشب هم دو گلدان را یکی کردم و در گلدان سفالی که یکی دوسال پیش خریدم و بی مصرف مانده بودم کاشتم و عجب چیزی شد !

از پنجره آشپزخانه یک جفت یاکریم می بینم و از پنجره اتاق خواب یک جفت دیگر که بدون دانه و غذا آنجا می خوابند , من هم با صدای نفسشان آرام می گیرم . گاهی آب نما را روشن می کنم و مه ساز آن فضای اتاقم را رویایی می کند انگار خواب هستم . فنجانی چای گاهی هم قهوه خالص و دمی ترک , روی صندلی راک تاب می خورم و می نوشم .

گاهی یادم می رود چه اتفاقاتی افتاده است ! اما وقتی می خواهم به کوه بروم یا بیرون بروم یادم می افتد . از مرگ نمی ترسم اما از اینکه بعد از مرگ من چند نفر از عزیزانم غصه دار خواهند شد می ترسم , و از اینکه باز مثل سالهای گذشته تنفس سخت را تجربه کنم . مثل کابوس است , ریه هایی که با من می جنگیدند تا پیروز نشوم !


بقیه دلنوشته کرونایی من در ادامه مطلب ...

امروز دعا کردم خدا آدمهای ظالم و بد را از سرزمینم بیرون کند یا ببرد , خدا انسانهای خوب سرزمینم را بیشتر کند و آدمهای خوب را بر سرزمینم حاکم کند . 

درون خانه ام یک سرزمین ساخته ام . هر گوشه اش خاطرات شیرین , یک طرف نقاشی عزیزانم , یک طرف جفت یاکریم و غذا دادنش , یک طرف گلهایم , آه گلهای معصوم و شاد من که مرا مامان صدا می زنند !

دعا می کنم و از خدا می خواهم هر چه زودتر دلخوشی های مردم برگردد , از خدا می خواهم آدمهایی که فقیر هستند و به آنها سخت می گذرد را تنها نگذارد که این روزها کمرشان را می شکند . 

این بیماری با وجود بد بودنش , لطف خداوند را دوباره شامل حال من کرد و من که دیگر توانی برای ادامه روزهایم نداشتم را قدرتی دوباره بخشید . به تمام کارهای نکرده و عقب افتاده ام رسیدم . خدایا تو را به اندازه تک تک ذرات آفرینش سپاس و شکر می گویم , خدایا باز هم مرا دوست داشته باش ♥

 

فکر می کردم عید امسال چگونه خواهد آمد اما راستش همان 3 اسفند ماه که با من تماس گرفتند و کلاسها را تعطیل اعلام کردند فهمیدم زودتر آمده است . دیگر به فکر خرید یا سفره هفت سین یا چهارشنبه سوری نیستم , امسال زودتر آمده است و من حسابی گلهایم را بیشتر کرده ام انگار سبز انگشتی شده ام آخر مدتی پیش بود دعا کردم و گفتم خدا مرا سبز انگشتی کند , وقتی کودک بودم آرزویم از خداوند این بود که وقتی به بهشت رفتم خدا من را عروس گلها کند و این برایم سخت بود که سبز انگشتی نبودم . حتی یک بار اشک در چشمانم جمع شد و به خدا گفتم بخاطر این موضوع دلم می شکند و گریه می کنم . خواستم و حس می کنم آرزویم را برآورده کرده است , خدای مهربانم مثل همیشه منتظر است دعایی کنم یا چیزی بخواهم و مستجاب کند . 

 

راستش یک روز از خدا خواستم دعا کردن را به من یاد بدهد و من هر بار که میخواهد اتفاقی بیافتد ناخواسته ورد زبانم دعا می شود , حتی اتفاقاتی که می خواهد بیافتد را با دعا به زبان می آورم مثلا وقتی می گویم خدایا شکرت ممکن است یک ساعت یا یک روز مدام این کلمه را ناخواسته به زبان بیاورم و بعد اتفاق خوبی برایم می افتد . یا وقتی می گویم خدایا کمکم کن اتفاقی  می افتد که خدا بی آنکه کمکی آن لحظه بخواهم کمکم می کند !

 

این روزمرگی در این ایام رعب و وحشت , را در حالی میگذرانم که هیچ روزی مثل روز قبل نیست , و من میدانم کار خداست و هر روز دعا می کنم که خدا مرا همچنان دوست داشته باش ! این روزها با جرات بیشتری از خدا حرف می زنم , کسی با ذکرگفتنم کاری ندارد , با اینکه تیکه کلامم الله اکبر است , با اینکه تسبیح به دست دارم و من از این کارها انرژی می گیرم . 

به نظر من آرامش همراه با لذت , یعنی خوشبختی ... و این خوشبختی را می شود در یک کنج سبز هم یافت . چیزی آرامشت را برهم نزند یا تو راهی بلد باشی که بتوانی گاهی برای خودت باشی , بتوانی خودت را آرام کنی در حالیکه لذت می بری ! مثلا دیدن یک فیلم در حالیکه ذرت می خوری به تو آرامش دهد و لدت ببری ! یا نگهداری از گلها ! بعضی ها مدام سفر میروند بعضی ها پیش خانواده هایشان می روند , بعضی ها همین که کنار فرزندشان باشند کافیست , بعضی ها با کتاب خواندن , بعضی ها با قهوه نوشیدن , بعضی ها با کوهپیمایی , بعضی ها با نوشتن ... فقط اینکه آرامش باید لذت بخش هم باشد . آرامش به تنهایی کافی نیست !

 

این روزها که بهار خودش را به شهر ما نشان می دهد , دوست داشتم همه در تلاش و تکاپو و شادمانی بودند اما خب نیمه پر لیوان را می بینیم این روزها همه با خودشان خلوت کرده اند , شاید هم این روزها خدا را بیشتر صدا کرده باشند . این روزها کسی از خدا ایراد نمی گیرد همه از خود دلگیر هستند , از اینکه رعایت نکردند و مبتلا شدند و الان عزیزانشان چه می شوند و اینکه زنده می مانند یا خیر !

این روزها سخت می گذرد اما همین که می دانم خدا را مقصر نمی دانند خوشحالم ♥ شاید ایمان برگردد , شاید خود را پیدا کنند و به خدا برسند !

چند روز دیگر عید است , من این روزها را دوست دارم عید نوروز بهانه ای برای شاد بودن است و از خدای مهربانم می خواهم آدمهای خوبش را از دنیا نبرد و آدمهای خوب دیگر را داغدار نکند . الهی آمین 

 

دلنوشته های روزانه 

نویسنده الهه آجرلو- فاخته

  • نوشته: نوشته الهه فاخته
  • بازدید : 39بار
  • انتشار : سه شنبه 27 اسفند 1398 - 8:15
  •