خاطرات دوران نوجوانی بیماری ریوی

خاطرات دوران نوجوانی بیماری ریوی

 

خاطرات دوران نوجوانی 

دلنوشته ای بر گذشته نوجوانی خویش

الهه فاخته

 

باران , باران که میبارد حالم خوب میشود 

 

باران یک بار برای من معجزه کرد , از خیس شدن بدم می آمد اما وزنه ها را به پایم بستم و زیر باران راه رفتم , دو ساعت تمام زیر باران راه رفتم و اشک ریختم و هیچ کس نفهمید اشک می ریزم و آن روز زیباترین روز زندگی من بود 

 

به خانه که رسیدم کسی نفهمید من خیس باران هستم !

 

اما روز بعدش .... 

 

چنان سرما خوردگی داشتم که دوهفته تمام خوابیدم . یادم هست در همین ایام عید بود . مرگ را جلوی چشمانم دیدم . نوبت دکتر داشتم وقتی دکترم ( مرحوم نجم آبادی ) از طریق منشی فهمید گفت نباید سرما می خوردم و باید بستری شوم . اما من خوشحال بودم یا خوب می شوم یا می میرم . 

 

بعد از یکماه مجدد به پزشک مراجعه کردم ....

 

بقیه خاطرات نوجوانی بیماری ریوی  را در ادامه مطلب بخوانید

 

سالها پیش که در حین مبارزه دچار نفس تنگی شدید می شدم فکر می کردم توان ریه هایم را باید افزایش دهم . روزی یک ساعت دویدن حتی در مناطق سخت , روزی یک ساعت طناب زدن , اما من همچنان در مبارزات نفسم چنان میگرفت که به زمین می افتادم و من از این زمین افتادن بیزار بودم . 

 

به پزشک عمومی که مراجعه کردم تشخیص داد بیماری قلبی دارم . گفت تنگی دریچه میترال آن هم از یک عکس معمولی ! به پزشک قلب مراجعه کردم نوار قلب را که گرفتم تمام بیماران قلبی دورم حلقه زدند و می گفتند تا بحال ندیده اند یک قلب اینقدر منظم بتپد :)

 

اکو هم دادم قلبم سالم سالم بود چنانچه اگر تمام اعضای بدنم هم از کار بیافتد قلبم به کار خود ادامه می دهد . این حرف دکتر متخصص قلب بود . دکتر اردبیلی . 

 

خب بهترین دکتر قلب هم خبر از سلامت قلبم داد . 

 

نمی دانم چه شد که به پیشنهاد خاله عزیزم به پزشک متخصص ریه مراجعه کردم . 

 

با اتوبوس سر خیابان میردامادی پیاده شدیم به همراه مادرم . و خیابان را پیاده رفتیم تا به مطب دکتر نجم آبادی رسیدیم . یه اتاق منتظر بزرگ و پر از مریض که برخی از آنها در راهرو نشسته بودند . یکیشان می گفت از خارج از ایران می آید و به سختی حرف می زد . یکیشان می گفت پیش متخصصان زیادی مراجعه کرده و نتیجه نگرفته , یکیشان می گفت پیش دکتران زیادی رفته از شهرستان می آید و حال فرزندش روز به روز در حال بهبودیست . 

 

 

و این به من آرامش داد . یعنی می شود  بتوانم خوب نفس بکشم , پس یعنی من تلاش خود را کرده ام اما ریه هایم ... 

 

وارد مطب پزشک شدم , خاص بودن آن همیشه در ذهنم ثبت شد . پیرمردی با موهای سپید و بسیار جدی پشت یک میز بزرگ چوبی بدون کامپیوتر نشسته بود. روی میزش را که نگاه کردم با تمام میزهای پزشکان فرق داشت . بیشتر شبیه اتاق مدیریت بود که بعدها وقتی به کار مشغول شدم , اکنون اینچنین به یاد می آورم.. شبیه همان مدیران مدبری که هر مشکلی را هر می کنند و برای هر کاری , هر مشکلی یک راهکار اساسی دارند . 

 سمت راست خود اتاقی را دیدم که یک صندلی داشت کنجکاوم می کرد ببینم درون اتاق چیست به همان حالت کمی خم شدم مثل درخت نهالی که باد تکانش می دهد . آقای دکتر که از سکوت و ایستادن من , متوجه شد که تا حرفی نزند من به سکوتم ادامه می دهم , بلند گفت لطفا بنشینید . و من پریدم و افکارم متراکم نشد. به صندلی نگاه کردم . صندلی فکر می کنم مقابل دکتر بود. عین زمانی که می خواهی با کسی درد و دل کنی و دقیقا مقابلش می نشینی و با او یک فنجان چای می خوری , روی میز بزرگ چوبی طرح دار قدیمی ! اما من روی صندلی ننشستم. می خواستم بشنوم مثل دکتر قلب به من بگویند ریه هایت سالم ترین ریه هاییست که تا بحال دیده ایم و با یک قرص آهن کوچک بدون عوارض خوب می شود که اگر هم هفته ای یکبار گوشت بخوری نیازی به قرص هم نیست اما ... 

 

به دکتر گفتم فکر نکنم مشکل خاصی داشته باشم , من فقط وقتی مبارزه می کنم سرم گیج می رود و به سختی نفس می کشم اصلا فکر می کنم بخاطر استرس باشد . دکتر از بالای عینکش نگاه مهربانی به من کرد و گفت خب چک می کنیم . تعجب کردم و گفتم چگونه . از پشت میزش بلند شد , و به همان اتاقی که نگاه می کردم رفت , زیرچشمی نگاهم کرد و لبخند آرامی روی لب هایش نشست و گفت بیا داخل 

و من وارد شدم کنار صندلی یک مانیتور نسبتا بزرگ بود . به درخواست او نشستم و بعد خواستم سرم را به جلو بیاورم تا بتوانم مانیتور را ببینم . دکتر گفت تکان نخور , چند دقیقه بعد دوباره خم شدم ببینم دکتر چه می بیند و چه عکس العملی دارد که برخواست من هم سریع خودم را صاف کردم . دوباره لبخند زد , بلوزم را از پشت بالا زد و فلزی سردی را حس کردم و پریدم , فلز را برداشت و دوباره گذاشت و گفت نفس عمیق بکش , و بعد خواست چند تا سرفه کنم . من در خیال خود تعجب کردم , چون یکبار که برای سرما خوردگی به پزشک مراجعه کرده بودم آن فلز گرد سرد را روی سینه ام گذاشته بود اما اینبار در پشت. تعجبم کردم. دکتر قلب از من خواسته بود دراز بکشم و نبض مچ پایم را می گرفت , دکتر ریه هم صدای نفسم را از پشت ریه هایم می شنید دلیلش را آن زمان که یک دختر نوجوان بودم نمی دانستم . که بعدها فهمیدم . 

او به اتاق بزرگش رفت . من هم کمی نشستم و در فکر فرو رفتم یعنی چه شده چرا دکتر به من نمیگوید ریه هایت سالم است و برو و وقت من را نگیر !

کمی بعد وارد اتاق شدم . پزشک یک برگ سفید را زیر دستش گذاشته بود , و چیزی که نظر من را جلب کرد یک خود نویس بود , منشی خود را صدا کرد و پرونده من را خواست . منشی چندی بعد با برگه کوچکی که اول نوبت دهی نوشته بود برای پزشک آورد . و با لحنی قاطع و محکم به من گفت بنشین . گفتم کارم تمام شده الان می روم . گفت کجا تمام شده دکتر تا پرونده تو را بنویسد ده دقیقه طول می کشد بنشین 

بعد از رفتن منشی , روی صندلی نشستم , کمی خودم را بلند کردم تا ببینم دکتر چه می نویسد , متوجه شدم خط دکتر شبیه خط من است یعنی از بالا شبیه آن بود و با خط تمام پزشکان فرق داشت یا حداقل من آن زمان اینطور فکر کردم .

متوجه نشدم دقیقا چه نوشت اما ابتدایش مشخصاتم را نوشت و بعد از من پرسید . من کلافه بودم و گفتم روی آن کاغذ نوشته دوباره از بالای عینک به من نگاه کرد و گفت می خواهم چک کنم . من با خودم فکر کردم یعنی به منشی خود شک دارد ؟ بعدها در محل کار خود فهمیدم باید همیشه دو سه بار کارم را چک کنم و انسان چقدر می تواند خطاکار باشد!!

دیگر سکوتم را شکستم گفتم آقای دکتر 

لبخندی زد و از بالای عینک به چشمان نگرانم نگاه کرد . او مطمئن بود می تواند من را درمان کند ! سکوتی که چند دقیقه طول کشیده بود و او روی کاغذ سفید زیر دستش چیزهایی نوشته بود شاید به فکر بهترین راه درمان بود ! با خودم فکر کردم چند پزشک برای بیماری و درمانش سکوت می کنند؟ اسمش را گذاشتم سکوت پزشکی . سکوتی که بیماری را در خود مرور می کند و یک یا چند راه درمان را بررسی می کند و بعد تبدیل به نسخه می شود . که البته این برای بعضی از پزشک ها برعکس است . مثلا تا می گویی سرفه می کنی فوری آموکسی سیلین می دهند و این میشود که بدن به آموکسی سیلین مقاوم شود و بیماری ریشه بدواند و بشود بیماری ریوی !

ادامه دادم مشکل خاصی که نیست ؟ لطفا آمپول ننویسید . قول می دهم قرص ها را مرتب بخورم . ناگهان صورتش سرخ شد با خشم به من نگاه کرد و گفت همین قرص ها را خوردی که الان ریه هایت را مریض کرده ای ... 

ریه هایت را مریض کردی .. این جمله چند بار در مغرم چرخید سرم گیج می رفت حالم بهم ریخته بود , دیگر صدای پزشک را نمی شنیدم نمی خواستم قبول کنم ریه هایم مشکلی دارد برای قهرمانی شدیدا به آنها نیاز داشتم . 

دکتر چیزهایی در پرونده ام که اکنون پاکنویسش کرده بود با همان خودنویس مشکی نوشت و گفت مدتی استراحت مطلق هستی حتی پیاده هم راه نمی روی . گفتم من مدرسه را هم پیاده می روم اصلا سوار ماشین واتوبوس نمیشوم . دوباره از بالای عینکش با خشم نگاه کرد و گفت : گفتم استراحت مطلق 

ترسیدم بگویم باشگاه می روم , گفتم اصلا شاید یادش رفته ورزشکارم , ابتدا گفته بودم ورزشکارم و هیچ عکس العملی نشان نداد حتی تشویقم هم نکرد , سکوت کردم که مادرم را صدا زد . 

همین که روی صندلی نشست دوباره تکرار کرد استراحت مطلق , مادرم که زیاد جدی نگرفته بود , و گفت با اتوبوس مدرسه می رود از این به بعد و بعد گفت آقای دکتر باشگاه چی , دکتر خشم بیشتر داشت که ایندفعه با لحنش مشخص شد , آنی احساس کردم می خواهد مادرم را کتک بزند . چنان خشمی گرفت که سکوت مطلق حاکم شد . منشی در را باز کرد , جو را که دید در را دوباره بست .

 

کمی گذشت , رو به من کرد و گفت باید رعایت کنی تا ریه هایت خوب شود , چون اگر ریه هایت مریض باشد به قلبت فشار می آورد و آن وقت باید دکتر قلب هم بروی و چون دواهایش با هم سازگار نیستند باید یکی را درمان کنی و بعد سراغ دیگری بروی و در این مدت رنج و درد زیادی را متحمل می شوی. 

اشک در چشمانم سرازیر شد . 

مادرم نسخه را گرفت , بلند شد که برود با ذوق گفت آقای دکتر این داروها را هم بخورد خوب می شود دیگر , اوضاعش خیلی وخیم نیست دیگر ! 

دکتر با صدای بلندی که عصبانیت در آن موج می زد خنده تلخی کرد و گفت : همین را بدانید که اگر یکی دوماه دیرتر می آوردینش باید عمل می شد !

مادرم حالش عوض شد , شاید دیدن دختر نوجوانی که ورزشکار و قهرمان است و یهو بیمار می شود و در خانه می افتد یا حتی فکر به مردنش دل هر انسانی را به درد بیاورد !

 

تا خانه سکوت کردم , من زیاد سکوت می کردم . اصلا با چشمانم حرف می زدم . به خانه رسیدم زیر پایم خالی شد . به قرص های صورتی و آبی و زرد نگاه کردم . 

فقط خدا می داند در این سالهایی که قرص می خوردم چند کیلو کردم و به 41 کیلوگرم رسیدم و چه عوارضی را تحمل می کردم و من را که کسی اشک هایم را نمیدید به زانو در آورده بود . همه چیز دست به دست هم داده بود تا دنیای حرفه ای را ترک کنم ! حتی عفونت ریه ام مانع قد کشیدنم شده بود . و چه مسابقاتی را از دست دادم همین که فهمیدم نفسم بند آمده با آنکه دکتر بعد ها بخاطر سماجت من یک اسپری به من داد تا در زمان حاد از آن استفاده کنم . اما بخاطر اینکه این بیماری من را جلوی رقبا به زانو نیاندازد و کسی نقطه ضعفم را نفهمد مجبور میشدم برنده میدان را ترک کنم و برنده ببازم .

 

این جملات گفتنش برایم سخت است . این درد آنقدر به من فشار آورد که آن روز بارانی وزنه های سنگین فلزی را به پایم بستم و زیر باران راه رفتم و گریه کردم آن هم بی صدا !

 

بله , یک ماه بعد از خانه نشینی به پزشک مراجعه کردم . او هم با عجله من را سمت همان دستگاهی برد که ریه هایم را می دید. و بعد بلندخندید . من تعجبم کردم چون اصلا فکرش را نمی کردم آن پیرمرد از لبخند هم فراتر برود . با ذوق به سمت میز خود برگشت و من هم با تعجب به دنبالش . این بار نشستم روی صندلی . در حالیکه سرش را تکان می داد و لپ هایش گل انداخته بود . پرونده ام را آورد . زیرش خط کشید و منشی را صدا کرد و گفت .. این پرونده را در پرونده های خاتمه یافته بگذار. 

تعجب کردم گفتم دکتر دیگر نمی خواهی من تحت نظر شما باشم ! شما که گفتید این بیماری ممکن است ده سال یا بیشتر طول بکشد هنوز که تازه یکسال شده است . با ذوق به من نگاه کرد و گفت دیگر نیازی نیست بیایی . تو خوب شدی !

تمام دنیا به سرم چرخید ... تو خوب شدی ! خوب شدی ! خوب شدم .. این غیر ممکن است ... این ممکن نیست مگر اینکه اشتباه تشخیص داده باشد . 

گفتم اما شما که زنگ زدید گفتید باید حتما بیمارستان بستری شوم تا هر گاه نیاز بود اکسیژن به من وصل شود .. باز با خوشحالی خندید و گفت معجزه نیست . مریض بعدی در زد ومن بلند شدم . در فکر بودم داشتم بیرون می رفتم که برگشتم و گفتم دیگر قرص ها را نخورم . دکتر گفت .. تو .. خوب .. شدی . آدم سالم مگر قرص می خورد . گفتم آخر چگونه ممکن است .. از همان فاصله سه متری چنان نگاهی به من کرد که احساس کردم سرش را به سرم چسبانده و به چشمانم نگاه می کند .. گفت : تو فکر کن معجزه شده ! و بعدش دوباره همان لبخند معروفش را زد .

و من از در مطب خارج شدم . منشی لبخند زیبایی به من زد و پلکهایش را به مهربانی بر هم زد و گفت برو که انشالله دیگر بر نگردی !

و من پله های مطب را آرام آرام پایین آمدم و گوله گوله اشک ریختم 

نمی دانم چگونه به سر خیابان و ایستگاه اتوبوس رسیدم . دنبال جایی می گشتم که خلوت کنم وگریه کنم . 

خدا دعای مرا مستجاب کرد 

خدا مرا در باران دید , حال زارم را دید . با آنکه تقدیر من این بود که از ورزش حرفه ای دست بکشم اما خدا این مریضی را از من گرفت . اما ... حال زندگیم را هم متحول کرد و من باز مجبور شدم ورزش حرفه ای را کنار بگذارم و زمانی دوباره به آن بازگشتم که ورزش برای روح زخمی و خسته ام معجزه کرد و توانستم اینبار به درجه مربیگری برسم و قهرمان بسازم و باز هم بهتر می سازم ♥

 

گاهی مستجاب شدن دعاهایم را چنان شدنی می بینم که از دعا کردن می ترسم همین چند وقت پیش بود که از خدا خواستم هر گاه باید دعا کنم زبانم را ناخواسته به دعا باز کند چون من نمی دانم باید چگونه دعا کنم و چگونه از کلمات استفاده کنم . 

 

و در نتیجه نمی دانم بگویم قدر سلامتی خود را بدانید و آن را بپذیرید و درمانش را قبول کنید یا بگویم هر چه خدا بخواید همان خواهد شد و تقدیر واقعا وجود دارد . این را به عهده خودتان می گذارم . این روزهای کرونایی و این ویروس من را ناگهانی به آن روزها برد . به دوران نوجوانی ...

انشالله که تنتان سلامت و عزیزانتان هم تندرست باشند .

زنده باشید 

یا حق 

  • نویسنده الهه آجرلو - فاخته
  • خاطرات دوران نوجوانی
  • نوشته: نوشته الهه فاخته
  • بازدید : 36بار
  • انتشار : پنجشنبه 14 فروردين 1399 - 19:37